پیشگویی های مرد بادبادکی
یک توانایی غم انگیزی دارم در پیشبینی کردن جدایی و طلاق. همیشه سعی کردهام نادیده بگیرمش. به محض اینکه دو نفر را با هم میبینیم یک عددی در ذهنم نفش میبندد. مثلا سه ماه. یا دو سال. و من بهش محل نمیگذارم. عرق میکنم و از از خودم خجالت میکشم. بعد از سه ماه میزند و این دو تا میانشان شکراب میشود و مثل خوابی که شب قبل دیده باشم، آن پیشبینی شوم را به خاطر میآورم.
دیروز زنگ زدم به آقای ح. منتظر بود انگار تا کسی بپرسد چه خبر. هزار تا خبر بد بهم داد. گفت که آقای م و خانم س دارند جدا میشوند. بعد از ۹ سال گمانم. با دو تا بچه. گفت که پای چشم مامانش گود افتاده از بس گریه کرده. مادر ح خانم س را که از تیر و طایفهٔ شوهرش هستند به آقای م معرفی کرده بود. از ح خواستم کلاهش را قاضی کند و ببیند چه جنایتی از این بزرگتر میشود در حق کسی کرد. همین که کسی را برای ازدواج به این خانواده حواله داد. گفتم یه نگاه بنداز به این قوم و خویش کثافتی که داری. خدایی اگه خودت بچه دم بخت داشتی میذاشتی از این فامیل همسر انتخاب کنه؟ یه نگاه به اون عمویهای جاکشت بنداز، خود اون بابات که روزگار مادرت رو سیاه کرده رو ببین. آخه کدوم خری هست که این خاندان ننگین و بشناسه و باهاشون وصلت کنه؟ یه آدم حسابی تو کل این فامیل اسم ببر فقط تا من بگم گه خوردم و حرفم رو پس بگیرم. آن وقت مادر تو چه عقلی کرده رفته واسطه شده این وسط. این حرفها را همان روزها هم بهش گفته بودم. همان بار اولی که عروس رو دیدم. شبش برگشتم بهش گفتم همین حرفا رو ولی اون موقع جو با اون بود. تازه هنوز انقدر هم جنبهش بالا نرفته بود. هنوز غرورش نمیذاشت همه حرفی رو بهش بزنی. کسی نفهمید که به من الهام شده. نمیشد برگردم بگم بابا بعد هشت سال شما از هم جدا میشید. تنها کاری که از دستم برمیومد این بود که زل بزنم تو چشمای برادر جانباز خانم س و سیگار دود کنم جلوش بلکه نظرش برگرده و از وصلت با یه خانوادهٔ وقیح منصرف بشه که نشد. حالا با خودم فکر میکنم چرا نتوانستم به اندازهٔ کافی وقیح باشم تا جلوی این وصلت را بگیرم. من که خبر داشتم اینها قراره هشت سال بعد از هم جدا شوند. آخه سیگار کشیدن هم شد کار؟ شاید باید میکشیدم پایین و همون جور ایستاده در حیاطشان میشاشیدم. باز هم مطمین نیستم که انقدر وقاحت کفایت میکرد یا نه. بعضی این کارها برایشان مثل آب بازی است. شاید برادره اصلا خوشش میآمد و خودش پایه میشد با هم کل میگذاشتیم ببینیم برد شاش کداممان بیشتر است. بله. هم چین آدمهایی بودند. به ح گفتم حالا خیلی غصه نخور. اینها چهار ماه پیش طلاق گرفتهاند و قرار شده که صدایش را در نیاورند و حالا هم سر یک داستانی که حوصله توضیح دادنش را ندارم خبرش پخش و پلا شده. همان هشت سال درست است.
بعد هم گفت که مادرش کلید کرده. کلیده کرده که برو زن بگیر. گفته هشت ملیونت میدم برو باهاش زن بگیر. آخه با هشت میلیون میشه زن گرفت؟ بعد یارو سه هزار میلیارد رو میخواسته کجاش بکنه آخه؟ ماشین آقای ع رو هم دزد برد. ترم چهار کلاس زبانم. خوب کاری کردی رفتی. منم اینجا بمون نیستم. به هر دری شده میزنم تا از این خراب شده بکنم و برم. بذار زبانم رو فول کنم. اینجا به خدا خبری نیست. خر نشی برگردی یه وقت. حالا خودت میآی میبینی. همبن سنار سه شاهی حقوقمون رو هم بعد دو ماه یا سه ماه میدن. بعد خودشون هی میرن ماموریت خارجی. به همین بغل دستی من دو برابر من حقوق میدن یارو فرق فلوت و جاروبرقی رو نمیدونه هیچ غلطی هم نمیکنه.
آخرش هم بهش گفتم با هر کی خواستی دوست شی عکسش رو بفرست بهت بگم چند وقت با همید.
مکاشفات

توصیه: آدم خوب است که بیخودی حرص نخورد و حتی یک کمی آن طرفتر, به آنجایش هم نباشد که دیگران چه فکر میکنند و یا چه میکنند. آدم خوب است دلتنگیهایش را هم بگذارد در کوزه و آبش را بخورد. بلی. زندگی همین است و خیلی هم یادآور گاوهای نه من شیرده است از قضا. گاو نه من شیرده به هر استلال منطقیی هم که متوسل شود کماکان همان گاو نه من شیرده است و برنده ترین تیغ منطقش از کندترین کره خوریهای توجیه هم کندتر است.
شیکاگو تا که بخواهی چراغ راهنمایی دارد که نصب شدنشان در محلهای کارشناسی نشده مثل چهار راه ها باعث شده روزانه جان میلیونها راننده به خطر بیافتد و نمونهاش خود من که امروز وقتی پس از شنیدن بوق و سوت و کف فراوان به خودم آمدم متوجه شدم که چراغ قرمز را رد کردهام و تشویق حضار آنقدرها هم بیدلیل نبوده. ما البته در حال حاضر که اینجا تازه وارد هستیم و دید زدن خیابان ها و ساختمان ها برایمان تازگی و جذابیت دارند از این همه چراغ بالاخص وقتی به رنگ قرمز باشند استقبال میکنیم ولی دوراندیشی آمیخته با حکمتمان روزهای تلخی را برایمان تصویر سازی میکند.
از دیگر اعمالی که در این ایام فرخنده ما را بر سر ذوق میآورد همانا رانندگی در طبقه زیرین خیابانهای دوطبقه است که باعث میشود این خانمی که درون جیپیاس هست شروع به هذیان گویی کند و در نهایت هم ارتباطش با ماهواره قطع شود و ما را ول کند به امان خدا.
اینجا ساحل آزادیبخش هم دارد که البته تا کنون تنها یک مرتبه و آن هم از قسمت غیرآزادی بخشش بازدید کردهایم ولی به جایش در یکشنبه ای که گذشت شاهد راهپیمایی پرشور براداران و خواهران همجنس خواه بودیم که بسیار عجیب و تامل برانگیز بود و ما همچنان مشغول تاملیم. در همان روز کذایی در حالی که برای خودم دلی دلی کنان به به این سو و آن سو میرفتم شاهد خیل عظیم دوستانی بودم که برای رفع خستگی یا هر چیز دیگری به میلههای فلزیی که به منظور جلوگیری از ورود مردم به خیابان در سرتاسر مسیر پیادهرو گذاشته شده بود تکیه میدادند و چون میلهها تاب تحمل هیکلهای زمختشان را نمیآوردند همگی باهم کف خیابان ولو میشدند و بر سرخوشی ما میافزودند. البته ما دو سه نفرشان را نجات دادیم و مزدش را هم همانجا فیالمجلس گرفتیم.
از آنجا که سیگار خیلی چیز بدیست و ضرر هم دارد و این فسقله اتاق هم از نعمت تراس و بالکن بیبهره است مجبوریم هر دفعه که هوس کردیم ابتدا شال و کلاه کرده کلی برق بیزبان مصرف کنیم تا به کمک آسانسور از سد پلهها گذشته و به محوطه برسیم و آن وقت است که برای صرفه جویی در مصرف انرژی هم که شده دو و یا حتی سه نخ سیگار پشت سر هم دود کرده تا خیالمان برای چند ساعت راحت باشد و سپس راهی خانه می شویم و پیش خودمان خیال میکنیم که اگر قیمت این لعنتی تا این حد سرسام آور نبود الآن به جای برگشتن به این فسقله آپارتمان داشتم نخ چهارم را میکشیدم. و همین فکر و خیالهاست که جوان مردم تهدید میکند. از دیگر مواردی که حتی از سیگار هم گرانتر است بنزین است که از آنجاکه در ایران هم گران است خیالی نیست و از کنارش میگذریم.
ساعت ده و نیم گذشته بود که کارش تموم شد. گفت که شنبه شبه و دلش می خواد بره بیرون. گفتم غلط کردی. ساعت یازده شب خونه بود. یه موزیک ایرانی گذاشتم. شمع ها رو روشن کردم. سبزی پلو ماهی ی که قبلاً تدارک دیده بودم گرم کردم، با کوکای لایت و لیمو و مخلفات. گفتم پس معطل چی هستی. بشین بخور. نشست خورد. هیچ حرفی هم نزد. بعدش هم پا شد که بره بخوابه. گفتم چه مرگته. فردا عیده، باید خوش حال باشی. نمیخوای یه لبی تر کنی؟ برگشت گفت که نمیدونه چه اصراریه که سبزی پلو ماهی بخوریم و تک و تنها برای خودمون نوروز رو جشن بگیریم وقتی این همه از ایران دوریم و همه این ها باعث میشه که بیشتر دلمون بگیره و هی بغض کنیم و یاد اون روزا بیفتیم. گفت ترجیح میده حالا که اینجاس با خوشی مردم اینجا خوش باشه و روی تقویم همین جا سال رو نو کنه. گفت که شتر سواری دولا دولا نمیشه. گفتم همینه که هست. خفه شو برو بگیر بخواب. خفه شد و رفت گرفت خوابید. فرداش هم عید شد. همین.
نمیدونم بعد از مردنم قراره چه اتفاقی بیفته. از مرده ها که نمیشه پرسید. اونا زیادی رازدارن. یقین نم پس نمیدن. فقط برِ و بر نیگات میکنن. انگار یه جورایی هنوز تو بهتن. گمونم خودم هم بعد از مردن حسابی غافلگیر بشم. اولش انگار که آدامس اوکالیپتوس خورده باشی. از اون تند و تیزاش اونم یه بسته درسته. همه سوراخهای کله م باز میشه. چشمام بهتر میبینن. آدما رو مثل دونه های انار میبینم و یاد سهراب میفتم. صداهایی میشنوم که تا حالا نمیشنیدم. حرفهایی که گفته نشدن. آوازهایی که خونده نشدن. خیلی هم سبک شدم. انقدر که میتونم پرواز کنم. چه کیفی داره مخصوصا بعد از شکسته شدن تابوی گیر کردن لای پنکه سقفی. بعد خودم رو میبینم. اون پایین. دلم نمیاد برم. برمیگردم میرم تو قفسم. یه خورده همون کنج میشینم. ولی خبری نمیشه. حسابی خسته است. فکر نکنم حالا حالاها بیدار بشه. میرم یه دوری میزنم. باز برمیگردم. هنوز خوابه. دارن جابجاش میکنن. بیخیالش میشم و میرم. طعم آزادی اومده زیر زبونم. همون که مزه اوکالیپتوس میداد. چند تا دوست پیدا میکنم. بعضی هاشون رو از وقتی تو سلولم بودم میشناسم. زودتر از من آزاد شده بودن. میگن خیالت راحت که دیگه برت نمیگردونن. خیالم راحت میشه. اینجوری بهتره. باید منتظر شیم بقیه هم آزاد شن. وقتی قراره کسی آزاد بشه میریم کلاغی چمباتمه میزنیم جلو در زندون. همه بالاخره یه روز آزاد میشن. اولاش وقتی دلم میگیره یه سری به قفسم میزنم و یادی از خاطرات زندان میکنم ولی کرمها کارشون رو خوب بلدن. مردن مثل سفر کردن میمونه. منتها بر عکسش. وقتی میمیری خودت میری و تنت میمونه، وقتی سفر میکنی خودت میمونی و تنت میره. خودت انقدر میمونی تا کرما بخورنت. اینجوری ثابت میشه که روح خیلی هم جاودان نیست، آخه ممکنه کرما بخورنش. اگه تنها گیرش بیارن حتما میخورنش. بعد تو بدون روح زندگی میکنی تا وقتی بمیری. دیگه آدامس اوکالیپتوسی در کار نیست. حتی غافلگیر هم نمیشی. فقط یه کم همچین بگی نگی میمیری، چون قبلا بیشترش رو مردی.
آدم خوبای لعنتی
می دونید، شما آدمای خیلی خوبی هستید. ولی من نیستم. یعنی اگرم که یه موقعی بودم دیگه نمیخوام باشم. کلا آدم خوبا اصلا تو زندگی حال نمیکنن. همش حوصله شون سر میره. حوصله بقیه رو هم سر می برن. با آدم بدا که باشی انقده کیف میده. همش خوش میگذره. کلا ادم بدا از آدم خوبا بهترن. نه اینکه چون باهاشون خوش میگذره و بی شیله پیله ن و میشه یه دل سیر باهاشون خندید و بی خیال شد و فکر نکرد و از این حرفا. چون آدم بدا هیچ وقت نمیان آدما رو دسته بندی کنن و بگن شما خوبید و شما بدید. آدما رو قضاوت نمیکنن. نمیشینن روی اینپوت و اوتپوت بقیه فوکوس کنن. نمیگن فلانی چون این حرفو زد آدم بدیه. چون این کار رو کرد آدم خوبیه. درک میکنن. میفهمن بعضی حرفا فقط درد دله. بعضی کارا از سر ناچاریه. بعضی خنده ها از بدبختیه. بعضی گریه ها از خوشحالیه. سرشون تو کار خودشونه. کرم نمیریزن. فضولی نمیکنن. اشک آدم رو در نمیارن. میذارن خودت باشی. خود خودت. میگن همه خوبن. همه اوکی ن. بذار همه خوش باشن. حالشو ببرن. ولی آدم خوبا همش در حال تقسیم آدمان. میگن ما خوبیم و کسایی که فلان و بهمانن بدن. همش هی گیر میدن. همین آدم خوبا رو میگم. ول هم نمیکنن لامصبا. بس که از کون فیل افتادن. کلن ضد حالن. اصلا وقتی میگی آدم خوبا یاد آدم خوارا می افتم.
رسالهای ناهمگن در باب خدا، معجزه و دنیاهای هرمی
من هم با خودم حرف میزنم. طوری نیست که کسی متوجه شود. چون برای این کار از تارهای صوتی استفاده نمیکنم. و آن یک نفری هم که مخاطب است خودم نیست. یک نفر هست که همیشه بوده ولی همیشه بودنش باعث نمی شود که فراموش شود، مثل خدا که چون همیشه هست و بودنش عادی شده پس گاهی فراموش می شود و به همین خاطر گاهی مجبور است کارهایی انجام دهد تا وقتی بودنش را فراموش کردهایم، دوباره به خاطر بیاوریمش.
بعضیها برای این که خدا را فراموش نکنند مجسمههایش را نگه میدارند مثل مادرها که عکس بچههایشان را، و این کار خدا را حسابی عصبانی میکند چون خدا که فرزندشان نیست.
اما خدا برای اینکه فراموش نشود روشهای خاص خود را دارد. بعضیها را توی دردسر میاندازد و بعضیها را از دردسر نجات میدهد، از همان دردسرهایی که زمانی برای اینکه او را به یاد بیاورند ایجادشان کرده. یک دور به ظاهر باطل از حفر چالهها و چاههای دردسر و بعد انداختن طناب و بالا کشیدن. به گمانم وقتی کسی دچار مشکلی می شود خیلی هم نباید به خدا و معجزه فکر کند چون اصلاً به همین دلیل مشکل پیدا کرده که خدا را به خاطر بیاورد و اگر خیلی به یاد خدا باشد دیگر مشکلش حل نمیشود، چون همینطور که هست خوب است. به جای آن باید دست در جیب کرد و سوت زد. بهتر است از جوهرهی بشری استفاده شود. بدون هیچ ترسی. باید آستینها را بالا زد و با مشکلات جنگید و اینطوری همه چیز دوباره عادی می شود، خدا خودش را در معرض فراموشی می بیند و برای اینکه فراموش نشود یک معجزه میفرستد. شاید روش مجسمه، روش بی دردسرتری برای فراموش نکردن باشد ولی جنگیدن و استفاده از جوهرهی بشری درش جایی ندارد و هیچ وقت هم باعث فرود معجزه نمیشود. روش بیمزه و خنکی است.
می گویند معجزه یعنی کاری که آدمها نمیتوانند انجامش دهند بس که بزرگ و ناممکن است ولی خوب که نگاه میکنم میبینم معجزه را خودمان درست میکنیم. خود ما آدمها. باید اسمش را عوض کنم. مثلاً اسمش را بگذارم هدیه. منتها یاد هدیههای میافتم که بعضی مدرسههای در پیت از والدین میگیرند تا به بچههای خودشان پس بدهند و من هیچ وقت فلسفهی این کار را که پدر و مادرها هم با خوشحالی در آن همدست میشوند را درک نکردم. به نظرم اگر بگویم پاداش بهتر است.
البته این که فکر کنید برعکس پاداش، هدیه ارتباطی به کارهای آدم ندارد اشتباه است. یعنی بالاخره یک دلیلی دارند ولی شاید خودمان دلیلش را ندانیم. چون ما در دنیایی زندگی میکنیم که کروی است و این باعث می شود هر چه می کنیم بعدها به سراغمان برگردد. این کروی بودن مزیای دیگری هم دارد ولی همین یکی هم به قدر کافی مهم هست که باعث شود آن را بیشتر از دنیاهای مکعبی یا هرمی دوست بداریم. در آن دنیاها اگر با سنگ سر کسی را بشکنی یا خانهی کسی را روی سرش خراب کنی، ممکن است در قرعه کشی بانک آپارتمان هم برنده شوی. گاهی فکر میکردم شاید دنیای ما هم هرمی است، چون از این اتفاق ها این جا هم میافتد ولی الآن اطمینان میدهم که اینجا کرویترین دنیا بین همهی دنیاهاست. فقط مساحت کرهاش یک مقداری بزرگتر از حجم نیمکرهی صبر بیشتر آدمها ست. که این هم خوب است. دنیاهای کروی کوچکتری را میشناسم که نتیجهی کارها به سرعت به سمت مردمش بازمیگردد، بی آنکه فرصتی برای اصلاح اشتباهاتشان داشته باشند. حداقل ما فرصت اصلاح داریم و این حق طبیعی ماست چون اشتباه حق طبیعی ماست.
آدم بعضی وقتها احتیاج دارد که حالش جا بیاید. من برای جا آمدن حالم گاهی کتاب-فکر میکنم. این یک اصطلاح مندرآوردی است. از این اصطلاحها زیاد دارم. برای اینکه بتوانم چیزهایی را که معادل ندارند توضیح دهم باید از این اصطلاحها بسازم. کتاب-فکر کردن اینجوری است که یک کتاب که خیلی دوستش داری برمیداری و بعد از خواندن چند خط یا چند صفحه چشمت را از روی کتاب برمیداری و شروع میکنی به فکر کردن. بعد دوباره چند خط میخوانی و دوباره شروع میکنی به فکر کردن و همین طور ادامه میدهی. خیلی کیف میدهد. اینطوری حالم حسابی جا میآید. کتاب-فکر-نویس هم هست که آن هم خیلی خوب است. بعضی وقتها هم قدم میزنم و بعد که حسابی دلم گرفت یک سیگار آتش میکنم. بستگی به موقعیت دارد. هر بار یک روشی جواب میدهد.
حاضرم تمام سال را بدون حتی یک روز تعطیلی دوشیفت کار کنم ولی به جایش از نیمهی آبان تا نیمه ی بهمن تعطیل باشم که میشود سه ماه. آن وقت صبحها در حالی که آن بیرون هوا خاکستری و سرد است بیدار میشوم و برای خودم یک صبحانه داغ تلخ درست میکنم و بعد هزار کار میکنم و تا عصر کشش میدهم. عصر که شد میروم به یک کافه ای که تازگی جایش را یاد گرفته ام و خیلی هم دنج است. یک صندلی هم نشان کردهام که بشود صندلی خود خودم. آنجا مینشینم و فکر میکنم. از آن فکرهایی که گریه ی آدم را در میآورند. اینطوری حالم درست و حسابی جا میآید. گریه کردن از آن چیزهایی است که چون حال همه را جا می آورد باید در دسترس همه باشد. اصلاً یکجورهایی باید جزء هیومن رایتز باشد اما متاسفانه از مردها دریغ شده است. وقتی برادرم بیمارستان بود مادرم با گریه حالش خوب شد اما من مجبور شدم به بهانه ی گرفتن جواب آزمایش از بیمارستان بیرون برنم و بروم توی ماشین گریه کنم تا تا حالم بهتر شود.
توی کافه کتاب هم میخوانم. مشکل من با کتاب ها این ست که یک دفعه یک کتاب همه گیر میشود، مثل وبا. و اینجوری که شد دیگر خواندنش به من مزه نمیدهد. این از آن مواردی است که خیلی ناراحتم میکند، وقتی میبینم که یک کتاب که خیلی خاص و نازنین است مثل پشکل زیاد شده و دست هر کسی یک نسخه از چاپ بیستم به بالایش پیدا میشود. به همین خاطر آدم نباید کتاب های خیلی خاص را به هر کسی توصیه کند و باید خیلی مواظب باشد تا یک مخاطب مناسب را برای ابن کار پیدا کند.
شاید در این سه ماه یک عاشقی مختصری هم کردم. عاشقی مختصر از همان نوع عاشقی هاست که همه چیزش جور است الا اینکه میدانی یک جای کار ایراد دارد. من خودم برای تشخیص عاشقی های ساده یک امتحان دارم. اگر عاشق کسی هستی که مطمئنی هرگز به او خیانت نخواهی کرد این عاشقی درست و درمان است اما اگر دیدی ممکن است تحت بعضی شرایط به او خیانت کنی باید بدانی که این از همان عاشقی های مختصر است. عاشقی مختصر هم چیز خوبی است ولی خوب عاشقی درست و درمان چیز دیگریست. فکر میکنم بیشتر مردم عاشق مختصر باشند و شاید به همبن خاطر است که درددل های هم را خوب میفهمند. گاهی هم پیش میآید که از روی دلسوزی عاشق شوید. دو باری برای خودم پیش آمدهاست. پیش خودم فکر کردهام بگذار طرف سرش را بالا بگیرد که معشوق کسی است. دخترها اگر مدت طولانی پا بدهد که معشوق کسی نباشند حسابی به هم میریزند. این کار را نکردهام که دست روزگار یک جایی جواب محبتم را بدهد و وقتی که خیلی تنها شدم یک کسی را جلوی راهم بگذارد یا بهتر است بگویم من را جلوی راه کسی بگذارد که طرف هم دلش بسوزد و مثلاً بخواهد برای مدتی عاشقم شود. این کار را کرده ام چون یک چیزی شبیه وقتی است که پرنده مجروح و شکسته بالی را میبینید و به خانه می آورید و نگهداری اش میکنید و وقتی هم که حالش خوب شد رهایش میکنید برود سر زندگی اش و پرنده هم می رود.
جسته و گریخته
آنیتای عزیزم سلام،
امیدوارم حالت خوب باشد. من هم، من هم خوب هستم. اینجا، غروبهای نابی را تجربه میکنم. جایت حسابی خالی است. اگر بودی در فنجان چایت لیمو میچنکاندم، حبهای قند هم در آن میانداختم تا وقتی بیخبر از حقهء شیرینم آخرین جرعه را سر کشیدی ناگهان لبهایت به خنده باز شود و انگشت اشارهات را به سمتم تکان دهی که یعنی فهمیدهای.
فهمیدن آنیتا، تو لبریز از فهمیدنی. همه چیز را میفهمی. تو کتاب مقدسی هستی که آیه آیهات سجدهء واجب دارد. میبینی که من هم تو را میفهمم.
در خانه وقتی به هنگام خواب، دستهایم را به هم قلاب میکردم. تو سر میرسیدی و آنها را از هم جدا میکردی. و من در خواب و بیدار صدایت را میشنیدم که: اگر دستانت را به هم قلاب کنی در کارت گره میافتد.
و من از همانجا عزادار روزهایی میشدم که کنارم نیستی تا گره از دستانم و کارم بگشایی. اینجا کسی نیست که خرافاتی به این زیبایی را باور داشته باشد. در کارم گره افتاده است آنیتا.
امروز باران زلالی بارید. دریانوردان نگاهی به آسمان کردند تفی انداختند فحشی زیر لب دادند چهره در هم کشیدند و کارشان را ادامه دادند. نه لبی به خنده باز شد و نه خاطرهای قطرهء اشک شد و بر گونهای غلطید. نه کسی رقصید و نه سیگاری آتش گرفت. میبینی!؟ بعضیها حتی زیر باران هم آدم نمیشوند. گره از این ناگشودنیتر. باران که دیگر خرافات نیست. باران معجزه است.
نمیخواستم حرفهای تلخ بزنم. نمیخواستم غصهدارت کنم. اما دست خودم نیست دلتنگی را نمیتوان پشت حصار کلمات مخفی کرد، دلتنگی حتی از پس خندهها هم خود را نشان خواهد داد.
امتداد کودکی
بچهها اینطورین. وقتی یه چیزی میبینن، پشت ویترین یا دست همبازیهاشون، دلشون میخواد. اونوقت زود میگن. نق میزنن، گریه میکنن، عر میزنن، بهونه میگیرن، نحس میشن. یا باید چیزی رو که خواسته براشون بخری یا انقدر صبر کنی تا خودش خسته بشه و یادش بره. نمیشه که بچه هر وقت یه چیزی خواست براش بخری. لوس میشه. پر رو میشه.
آدم، بزرگ هم که میشه همینجور باقی میمونه. شاید بدتر هم بشه. یه چیزایی میبینه که دلش میخواد، منتها دیگه روش نمیشه که نق بزنه و گریه کنه. نه این که نکنه، میکنه ولی نه علنی. میره یه گوشه میشینه و هی برای خودش فکر میکنه. هی سعی میکنه دلش رو که داره پا به زمین میکوبه آروم کنه، براش دلیل بیاره، بگه ببین نمیشه، ببین الآن نمیتونم، باشه برای یه وقت دیگه. بعد دلش باهاش قهر میکنه. میره میافته رو تخت، سرش رو میکنه لای بالش، آروم آروم اشک میریزه و میگه اصلاً نمیخوام، دیگه نمیخوام، دیگه ازت هیچی نمیخوام، دیگه با من حرف هم نزن. بعد شاید آدم اعصابش خورد شه و داد بزنه به درک که نمیخوای، خستهم کردی، فکر کردی من خودم کم بدبختی دارم؟ فکر کردی خودم دلم نمیخواد؟ نا سلامتی تو دل منی، هر چی تو بخوای دل من خواسته. خری دیگه، نمیفهمی. راست میگن که دل هیچی حالیش نیست.
شاید هم بره بالا سرش، دستش رو بکنه لای موهای دلش، بگه عمرم، عزیزم، دلم، این یکی رو نمیتونم ولی به جاش آخر هفته میبرمت همونجایی که دوست داری. یه کم صبر کن، فقط یه کم دیگه صبر کن، هر چی دلت خواست برات میگیرم، هر کار دوست داشتی برات میکنم. تو فقط یه کم صبر کن. ولی داره دروغ می گه.
تقویم تاریخ
سه سال پیش بود. درست یه هم چین روزی. فرداش نیمه شعبان بود. تقریبا می افتاد اوایل شهریور. کارم درست شد که تهران خدمت کنم. بعد از سه ماه این در و اون در زدن و دعا کردن تو حرم، بالاخره برگه امریه رو دادن دستم. برگشتم آسایشگاه بار و بندیلم رو جمع کنم. با بچه ها خاحافظی کردم. گفتیم به هم زنگ می زنیم. می دونستم هیچ وقت زنگ نمی زنم. نه این که بچه های خوبی نباشن، اما بیشتر برام مثل یه رفاقت اجباری بود. مجبور بودم باهاشون دوست باشم. کس دیگه ای دور و برم نبود. البته یکی بود که واقعا با هم دوست بودیم. اما اون خودش یه هفته زودتر از من کارش ردیف شده بود و انتقالی گرفته بود برای تهران. پارتی داشت. باباش رفیق قرائتی بود. بعد از من اومده بود و همون هفته اول هم انداخته بودنش عقیدتی. عقیدتی هتل بود. حاضریِ کلاس عقیدتی من پای اون بود. تا سر همین انتخابات با هم در ارتباط بودیم. سه چهار روز بعد از انتخابات باهاش تماس گرفتم. فوق لیسانس علوم سیاسی می خوند. گفتم تحلیلت چیه؟ گفت موسوی نباید مردم رو می کشوند تو خیابون. وسطش قطع شد. دیگه نه من بهش زنگ زدم و نه اون به من زنگ زد.
اولش خواستم با قطار برگردم. دلم طاقت نیاورد. رفتم فرودگاه، با همون لباس خدمت، بلیت گرفتم. رسیدم تهران. شب نیمه شعبان. شلوغ. دو ساعت طول کشید از آزادی تا تجریش. بعد دیگه تو تجریش ماشین گیرم نیومد. همین جور داشتم ساک به دست کنار خیابون می رفتم یه یارو موتوریه اومد سوارم کرد. تو راه برام از خاطرات سربازیش گفت، آخرش هم پول نگرفت.
حالا دیگه تا بگی نیمه شعبان من یاد او روز می افتم که داشتم از خوشحالی بال در می اوردم. که فهمیدم سرهنگ با این که می تونست یه هفته زودتر کارم رو ردیف کنه، صبر کرده بود تا بشه یه روز قبل از نیمه شعبان که مثلا بهم عیدی داده باشه. که یادم باشه بالاخره یه نفر سر یه هم چین مناسبتی یه محبتی بهم کرده.
← صفحه بعد
نظرات ()
