فرزندان مدرن VS والدین نامدرن

پسر: آخه مامان‌جان شما که هنوز ندیدنش. به خدا انقد دختر خوب و نجیبیه. فقط کافیه یه بار ببینیش، قول می‌دم حتمنی ازش خوشت می‌یاد.

مادر: غلط کرده دختره‌ی چش‌سفید. اگه نجیب بود که نمیفتاد گَل پسرای مردم، هوش از سرشون ببره و از راه به‌درشون کنه. این جور دخترا امروز با تو ان فردا با هزار نفر دیگه. آخه پسره‌ی نادون، این عشوه‌هایی که واسه تو می‌یاد برا صد تا پسر دیگه‌ هم اومده. از همین حالا گفته باشم مگه بتونی نعش منو ببری خواستگاری این دختره.

-----

دختر: وای بابا، بازم که میگید نه. شما که نمی‌دونی چه پسر آروم سر‌به‌زیریه. درسشم خیلی خوبه. می‌خوان بورسیش کنن. خونوادشونم از اون خونواده‌های محترم و معتمد شهرستانشونه.

پدر: آخه دختر تو چرا انقدر احمقی؟ مامانت که مث گرگ می‌مونه، پس تو بی کی رفتی انقدر ساده‌ای؟ باباجان این شهرستانیا زرنگن، آب زیر کاهن. اول خودشونو می‌زنن به موش‌مردگی و مظلومیت، پس‌فردا که خرشون از پل گذشت هزار جور بامبول سر آدم در میارن. پسره‌ی یه‌لا قبای زرنگ، چه لقمه‌ی گنده‌ای هم برداشته. لابد پیش خودش گفته دختره هم پولداره و هم ساده، دیگه چی بهتر از این؟ بله دیگه چرا نباید توهم برش داره. ولی کور خونده، به خدا قسم پاشو بخواد بذاره تو ابن خونه خودم قلم پاشو خورد می‌کنم.


******

مادر: نمی‌دونی چه دخترِ خانوم و کدبانوییه این دختر کوچیکه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی نرگس خانوم. از هر انگشتش هزار جور هنر می‌ریزه. اون روزی رفته بودم خونشون، یه خورشت آلو اسفناج درست کرده بود آدم انگشتاشو باهاش می‌خورد. دیر بجنبی دختره رو عروس کردن و سرت بی کلا می‌مونه. تازه خبر نداری باباش چقدر تو رو دوست داره. یه جوری حال و احوالتو می‌پرسید که انگاری پسر خودشی. قول می‌دم پس فردا که دومادشون بشی می‌برتت پیش خودش دستت رو بند می‌کنه، یه دونه از آپارتماناش رو هم بهت میده تا اول جوونی فلاکت و مستاجری نکشی.

پسر: اه اه حالم به هم می‌خوره. چیه دختره با اون ابروها و سبیلاش صد رحمت به عزرائیل. آدم از دور می‌بیندش خوف برش می‌داره چه برسه بخوام باهاش چیک تو چیک برقصم، اصلا اگه رقص بلد باشه. یادت نیست اون سری آش نذری اورده بود، درو که وا کردم کم مونده بود از ترس زهره ترک بشم. در ضمن می‌خوام صد سال سیاه هم نرم ور دست اون مرتیکه‌ی نزول‌خور وایسم کار کنم. رفتم این همه درس خوندم که به درد کشورم بخورم، نه اینکه خون مردم رو توی شیشه بکنم.

-----

پدر: امروز دم غروبی پسر حاج کاظم اومده بود دم حجره. آدم حظ می‌کنه از بس که این پسر مومن و متدینه. باباش می‌گفت امکان نداره نماز اول وقتش ترک بشه. اونوقت با جربزه. همه‌‌ی دم و دستگاه باباش رو خودش یه تنه اداره می‌کنه. هم دیپلم داره و هم سربازی رفته. خود حاج کاظم تا حالا چند بار در لفافه به من فهمونده که تو رو می‌خوان. حالا اگه شما هم یه بله‌ی ناقابل بگی هم دنیات رو آباد کردی و هم آخرتت رو.

دختر: وا آقاجون، من‌ که هنوز درسم تموم نشده. تازه من چه جوری با یه آدم دانشگاه نرفته زیر یه سقف زندگی کنم. پس تفاهم چی می‌شه؟ تازه پسره داره کچل می‌شه. قدش هم خیلی کوتاهه. همیشهَ‌م که تسبیح دستشه، مث پیرمردا. خوب مایه‌ی آبروریزیه دیگه. بعدشم من دلم می‌خواد شوهرم امروزی باشه نه از اونایی که نسلشون در حال انقراضه.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸

نتیجه‌گیری به سبک من

وقتی شونزده یا هفده سالم بود با یه کارگر ساختمون که شاید به زور هیجده سال  داشت  و من شک داشتم که حتی تحصیلات دبیرستان رو هم تموم کرده باشه، سر صحبتم راجع به کتاب باز شد. از کتاب‌هایی که خونده بودیم با هم صحبت کردیم و من تعجب کرده بودم که آخه مگه می‌شه که یه کارگر ساختمون این همه راجع به کتاب بدونه. ولی تعجب اصلی مال وقتی بود که کتاب پیشنهادی ایشون، یعنی صد سال تنهایی رو خوندم. راستش وقتی ازم پرسید که صد سال تنهایی رو خوندم یا نه و بهش گفتم که نخوندم یه جوری دربارش برام صحبت کرد که احساس کردم از یکی از بزرگترین لذت‌های زندگی محروم بوده‌م. در اولین فرصت کتاب رو تهیه کردم و خوندم. اما تمام لحظه‌های خوندن کتاب یه شگفتی بزرگ به همراه داشت و اون اینکه آخه چطور یه کارگر ساختمان از همون‌هایی که مردم بهشون می‌گن عمله، تونسته بود یه همچین کتاب خاصی رو بخونه و ازش لذت ببره و به اون قشنگی برای من تفسیرش کنه.

برادرم دانشجوی کرمان بود. تقریباً اکثر هم‌خوابگاهیاش از فقیرترین اقشار جامعه بودن و اهل دورافتاده ترین شهرستان‌ها و دهات استان‌های کرمان و فارس و هرمزگان. برادرم می‌گفت که چندتا از دوستاش هفته‌ای دوبار برای کار می‌رفتن سر ساختمون تا مخارجشون در بیاد. خود برادرم یه بار با یکیشون رفته بود و اون روز کاری که به پستشون خورده بود خالی کردن بار سنگ از یه کامیون بوده. داداش ما همون بیست دقیقه‌ی اول زیر کار میزاد و رفیقش تنهایی همه‌ی سنگا رو خالی می‌کنه.

چند سال قبل تلویزیون یه جوون رفتگر رو نشان می‌داد که یکی از رتبه‌های خوب کنکور شده بود. یه بار هم در مورد یه چوپان شنیدم که با یه رتبه بالا توی کنکور قبول شده بود. این جور چیزا هر چند که خیلی کم پیش میان ولی برای من توضیح خیلی مناسبی هستند در جهت درک کسی که صد سال تنهایی رو بهم معرفی کرد.

توی خیالات کودکانه‌ی من و خیلی از بچه‌ها، همیشه بچه‌ی آدم فقیره بزرگ می‌شد، درس می‌خوند  و دکتر می‌شد، برای خودش کسی می‌شد و کلی پول و پله به هم می‌زد. این فکر و خیالا  خیلی موندگار نبود. به زودی همه به این نتیجه رسیدیم که  توی دنیای واقعی، سطح درآمد و رفاه یه رابطه ناخوشایند و زیادی مستقیمی با سطح فرهنگ و تحصیلات، و خیلی چیزای دیگه، حتی احساسات داره.
گرچه هنوزم یه وقتایی می‌شه دید که این رابطهِ‌ی دوست نداشتنی نقض می‌شه و استثنائاتی رو عرضه می‌کنه اما متاسفانه باید قبول کرد که این، روال دنیا نیست و فقط در حد استثنائه. دنیا خیلی جدی‌تر از اونه که بخواد روی رویاها سرمایه‌گذاری کنه. دنیا به کسی سهم نمی‌ده، هر کی می‌خواد باید مبارزه کنه و خودش حقش رو بگیره. اگه پولدار باشی این باباته که داره به جات مبارزه می‌کنه و اگه نه، این خودتی که باید مبارزه کنی.

 

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸
تگ ها : اجتماعی

حکایت زاده شدن و زنده ماندن موسی(ع)

منجمان، معبران و پیش‌گویان دستگاه فرعون خبر دادند که به زودی فرزندی از بنی‌اسرائیل زاده می شود که نقطه پایانی بر حکومت فرعون خواهد بود. فرعون سراسیمه و خشمگین به ایشان فرمان داد تا تدبیری بیندیشند و از وقوع این امر جلوگیری نمایند. منجمان با رصد ستارگان روز دقیق شکل گرفتن نطفه‌ی موسی را پیش‌بینی کردند و برای آن روز نقشه‌ای طرح نمودند.
قرار بر این شد که آن روز جارچیان این خبر را در شهر پخش کنند که فرعون بزرگ تصمیم دارد در میدان قصر، به مردان بنی‌اسرائیل اجازه‌ی ملاقات دهد و خواسته‌های ایشان را اجابت نماید. بنی‌اسرائیل در مصر جز‌ء طبقه بردگان بودند و دیدن شاه برایشان حرام بود. هرگاه فرعون قصد عبور از راهی داشت، بنی‌اسرائیل می‌بایست به محض شنیدن صدای دورباش پیش‌قراولان روی خود را به دیوار برمی‌گرداندند و حق دیدن فرعون را حتی برای لحظه‌ای نداشتند چرا که گناه نگاه به فرعون سخت‌ترین مجازات‌ها را در پی داشت.
پس از شنیدن خبر ملاقات عمومی با فرعون، بنی اسرائیل که به سبب همین منع، اکنون بزرگترین آرزویشان یک نظر زیارت شاه بود با شوق فراوان به سمت میدان قصر شتافتند. فرعون روی خود را به ایشان نمود و بخشش‌ها کرد و وعده‌های فراوان داد، و در پایان روز از آنها خواست که شب را در همان میدان قصر مهمان فرعون باشند و به خانه نروند و بنی‌اسرائیل که از شوق دیدار سر از پا نمی‌شناختند با رضایت قبول کردند و شب را در میدان به سر بردند.
فرعون خوشحال از اینکه توانسته در این شب موعود مردان را از زنان دور نگاه دارد، به همراه خدمتکار مخصوصش عمران به قصر بازگشت و به عمران نیز فرمان داد که به خانه نرود و شب را در قصر سر نماید. عمران گرچه از بنی اسرائیل بود ولی حسابش از آنها جدا بود و مورد توجه و محبت و هم‌چنین چشم و چراغ فرعون بود.

پس از رفتن فرعون، عمران هم به اتاقی که در قصر داشت رفت و خوابید. نیمه‌شب همسر عمران به دیدار شوهرش آمد و چون او را خفته یافت به کنار همسرش خزید و بوسه‌ای از لبان عمران گرفت. عمران از خواب جهید و همسرش را دید که زیبا و آراسته در کنار وی دراز کشیده است. پس در کنارش کشید و با وی جفت شد، و آنچه فرعون از آن بیم داشت اتفاق افتاد.
پس از همبستری، عمران از همسرش خواست که در مورد این شب با کسی سخنی نگوید و سپس وی را روانه منزل کرد. در همان حین صدای بانگ و فریادی از بیرون به‌پا خاست که فرعون را از خواب پراند و سراسیمه از اتاقش به بیرون کشاند. فرعون رو به عمران کرد و پرسید که سر‌ و صدا از چیست و از کجاست؟ عمران پاسخ داد که حتماً این صدای بنی‌اسرائیل است که از فرط شادی در حال هلهله و پایکوبی می‌باشند. فرعون گفت امیدواریم چنین باشد ولی دلمان گواهی دیگری می‌دهد.
فرعون از دلشوره تا صبح خواب به چشمش نیامد و به محض دمیدن سپیده  عمران را فرستاد تا علت بانگ و هیاهویی را که از شب قبل همچنان ادامه داشت را جویا شود. عمران چون پا به حیاط قصر گذاشت دید که سر و صدا از جانب منجمان دربار است که همچون عزاداران جامه بر تن دریده اند و خاک بر سر می کنند و آه و ناله سر داده اند. ایشان را به نزد فرعون آورد و فرعون از احوالشان پرسید. منجمان با ترس و لرز گفتند که ای پادشاه بزرگ، گمان می‌بریم که دست تقدیر ما را اسیر خود نموده و نطفه آن کودک  همان دیشب شکل گرفته‌است چرا که ما در رصدهایمان متوجه شدیم که ستاره‌ی آن پسر در آسمان ظاهر شده است.
عمران پس از شنیدن این خبر گرچه از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و لیکن روی ترش کرد و با چهره ای عبوس به منجمان عتاب کرد که چگونه جرات کردید که سرورم را فریب دهید. شاه را واداشتید به خفت دیدار با بنی اسرائیل تن دردهد و اکنون می گویید که هیچ حاصلی به دست نیاورده اید. مگر شما چاپلوسان نبودید که دست بر سینه تعظیم می‌کردید و می‌گفتید که شاه را از چنگال غم و غصه رها می‌سازیم. پس کجاست آن وعده های دروغینتان؟
فرعون نیز پس از شنیدن سخنان عمران با خشمی صد چندان رو به منجمان کرد و گفت: ای بی لیاقت‌های مفت‌خور، سال‌هاست که جیره و مواجبتان را می‌دهم برای یک چنین روزی، تا بلکه به کار آیید و اکنون با وقاحت به من می‌گویید که کار از کار گذشته است. بدانید که آتشتان خواهم زد و خاکسترتان را بر رود نیل به باد خواهم داد.
منجمان سجده کردند و گفتند: ای خداوندگار، ما چاکران سالیان دراز است که به خدمت مشغولیم و در این مدت بلاهای بسیاری را دفع نموده ایم و خدمات بسیار عرضه داشته ایم چنانچه وهم هم از کارهای ما انگشت بر دهان می‌ماند. اکنون  نیز به تقصیر خود معترفیم و اگر پادشاه رخصتی فرمایند ما گناهمان را جبران می کنیم و بعد از نه ماه که کودک زاده شد با حیله او را به قتل خواهیم رساند.

پس از گذشت نه ماه جارچیان در شهر اعلام کردند که به روال سال گذشته که لطف فرعون شامل حال مردان شد، امسال نیز لطفش شامل حال زنان بنی‌اسرائیل گشته است و خواهان آن است که زنان را به حضور بپذیرد و زنانی که به تازگی فرزندی زاده‌‌اند، فرزندشان را نیز به همراه خود بیاورند تا که از مرحمت فرعون نصیب بیشتری عایدشان شود. زنان پس از شنیدن این خبر به همراه نوزادانشان راهی میدان قصر شدند. در آنجا اما، دژخیمان فرعون نوزادان پسر را از مادرانشان گرفتند و گردن زدند.
جاسوسان فرعون همچنین از زنان قابله در خصوص کودکان پسری که در آن ماه زاده شده بودند پرس و جو نمودند تا اگر کسی در محل میدان حاضر نشد جانب احتیاط را نگه دارند و ماموران را به در خانه بفرستند تا نوزاد پسر را سر به نیست نمایند.
در این میان مادر موسی به توصیه همسرش در میدان قصر حاضر نشده بود. اما قابلگان به ماموران اطلاع دادند که در این خانه زنی زیبا و زیرک زندگی می کند که به تازگی فرزند پسری زاده است. هنگامی که ماموران از پی قتل موسی آمدند و در خانه را زدند مادر با ناامیدی رو به آسمان کرد و از خدا خواست که جان کودکش را حفظ کند. در این حال صدایی شنید که به او گفت کودک را در تنور بگذارد. مادر موسی از سر ناچاری چنین کرد و هنگامی که ماموران به داخل آمدند و شروع به وارسی خانه نمودند حتی برای لحظه‌ای هم گمان نکردند که ممکن است کودک درون تنور روشن باشد. پس از رفتن ماموران مادر موسی کودکش را از تنور بیرون آورد و در عین ناباوری او را سالم یافت و در حالی که از خوشحالی اشک می ریخت، خدا را شکر و سپاس گفت.
ماموران که با دستی خالی از خانه موسی بیرون آمده بودند به قصر بازگشتند و گزارش دادند که در آن خانه اثری از نوزاد نیافته‌اند. اماجاسوسان که از وجود موسی مطمئن بودند خود به همراه ماموران روانه خانه مادر موسی شدند تا خانه را زیر و رو کنند و کودک را بیابند.
در این حین به مادر موسی وحی شد که ماموران هنوز در پی فرزندت هستند و به زودی بازخواهند گشت. اگر می خواهی که آسیبی به فرزندت نرسد او را درون سبدی بگذار و به آب بیفکن. مادر موسی که پس از داستان تنور قلبش از مرحمت پروردگار مطمئن بود چنین کرد و موسی را در سبدی گذاشته و  به نیل سپرد...

 

مثنوی معنوی-دفتر سوم

 

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸

تجربه

اگر می‌خواهید کفشتان لگدمال نشود آن را واکس نزنید.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۸

مثلاً ماشینیسم

در حدود شش هفت هزار سال پیش یه کشاورز اولیه در یکی از جزایر گمشده ذهن من خلاقیتش گل می کنه و روش جدیدی برای شخم زدن زمینش ابداع می کنه. ایشون گاو آهن یا خیش رو اختراع می کنند و اون رو به گاوشون - که اون موقع هنوز مقدس و مورد پرستش نبود - می بندند. نتیجه اینکه زمینی رو که سابق بر این سی روزه شخم می زده رو ظرف پنج روز شخم زد و بیست و پنج روز وقت اضافه آورد که اون رو صرف استراحت، تفکر، رسیدگی به خانواده، تعمیر اسباب خانه، تفریح، عبادت و شکار کرد.

درست در همون زمان  یک کشاورز خلاق دیگه هم در بین النهرین به این روش دست یافت اما ترجیح داد زمان صرفه جویی شده اش رو با کارهای بی مورد تلف نکنه و به جاش زمین های بیشتری رو شخم بزنه و به این ترتیب تونست شش برابر سال قبل زمین شخم بزنه و محصول بکاره. اما برای برداشت اون محصول نتونست چیزی اختراع کنه و مجبور شد که چند نفر رو برای کمک استخدام کنه. در همین حال فکری به ذهنش رسید. چه خوب بود اگه سال دیگه برای شخم زدن زمین هم چندتا کارگر استخدام کنه و زمین بیشتری رو شخم بزنه. این کار رو کرد و بعد از چند سال تمام زمین های بایر منطقه رو به زیر کشت برد. حالا دیگه محصولاتش رو که خیلی بیش از نیاز منطقه خودشون بود رو به تجار رومی می فروخت و پولش از پارو بالا می رفت. از طرفی پول و هدیه هایی که برای شاه و معبد می فرستاد باعث شده بود تا از نفوذ زیادی برخوردار بشه. حالا دیگه وقتش رسیده بود که زمین های باقی مونده رو که متعلق به سایر کشاورزها بود از چنگشون در بیاره و از خود همون کشاورزها برای کار در زمین هاش استفاده کنه.
و شاید به این ترتیب بود که اختراع یک گاو آهن ساده راه رو برای پیدایش اولین سیستم ارباب و رعیتی هموار کرد که اون هم به نوبه خود باعث به وجود اومدن اولین سیستم برده داری شد که تا همین الان هم ادامه داره و همه ما به نحوی از قربانیان اون هستیم.
برده داری مترقی (سرمایه داری سازشی) شلاق نمی زند، نان و آب کافی هم به برده هایش میدهد و رضایت نسبی کاگران و کارمندانش را هم به دست می آورد تا هیچ وقت به این فکر نکنند که تنها به علت نداشتن سرمایه و تکنولوژی است که کارشان را به قیمتی ارزان می فروشند و سود اصلی به جیب کسی دیگر می رود، کسی که نان سرمایه اش را می خورد و نه کارش را.

اون کشاورز خلاق اولی اما، هنوز هم با همون طرز فکر سابق داره خوش و راحت زندگی میکنه و همیشه بچه هاش رو نصیحت می کنه که هدف از اختراع دستگاه ها و ماشین آلات جدید به زحمت انداختن بیشتر انسان و فرسوده شدن در راه تولید بیشتر نیست، بلکه هدف اصلی باید تامین آسایش و صرفه جویی در وقت باشد تا در سایه اون، زمان بیشتری برای شکوفا شدن و لذت بردن از زندگی فراهم بشه.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸

غروب هفتم

«...البته طبایعی نظیر تو که از احساسی لطیف و نیرومند برخوردارند و عواطفی بیدار دارند، خیالپردازان و شاعران و دلباختگان از ما اصحاب خرد تقریباً همیشه ارجمندترند. اصل و نصب شما مادرانه است. زندگی را به کمال زیست می‌کنید. نیروی عشق و توان زیستن و چشیدن به شما ارزانی شده است. ما اصحاب اندیشه گرچه اغلب به نظر می‌رسد که شما را هدایت  می‌کنیم و بر شما تسلط داریم زندگی را به ژرفی نمی‌چشیم و در برهوت بی‌باری به سر می‌بریم. سرشاری زندگی مال شماست. شهد میوه‌ها و شادابی گلستان عشق و شهر زیبای هنر همه برای شماست. وطن شما خاک است و ما در همان اندیشه خانه داریم. برای شما خطر غرقگی در اقیانوس احساس‌ها و شهوات در پیش است و برای ما خطر اختناق در فضای خالی بی‌کران. تو هنرمندی و من اندیشمند. تو بر سینه‌ی مادر آرام می‌گیری و من در بیابان برپا و نگهبانم. مرا تابش خورشید می‌سوزاند و تو را پرتو ماه و ستارگان نوازش می‌دهند...»

نارتسیس و گلدموند - هرمان هسه

 

پ.ن.١: یعنی مردم بلاد کفر  یکشنبه‌ها غروب دلشون می‌گیره؟

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸