هفته ای یه بار آدمو نمی کُشه

در آن اتاق خالی با صدای آهسته گفت: «متی، تو الآن دختر کوچیکی هستی. اما هیچ کی دختر بچه و پسر بچه نمی مونه - مثل خود من. یه هو دختر بچه ها ماتیک می زنن و پسر بچه ها ریش می تراشن و سیگار می کشن. پس خیلی گذراست؛ روزگار بچگی رو می گم. امروز ده سالته، تو برف می دویی میای منو ببینی، و حاضری با من تو خیابون اسپرینگ سر بخوری، فردا بیست ساله می شی و پسرا میان تو اتاق نشیمن منتظر می شن تا حاضر شی و با هم برین بیرون. یه هو می بینی باید به دربونا انعام بدی، فکر گرونی و ارزونی لباسات باشی و با دوستات واسه ناهار قرار بذاری و همش فکر کنی چرا یه مرد درست و حسابی برات پیدا نمی شه. همیشه همین جور بوده. ولی متی حرف من - اگه حرفی داشته باشم - اینه که سعی کن مطابق تواناییا و آرزوهات زندگی کنی. اگه به مردم قول میدی کاری کن بفهمن داری از ته دل قول می دی. اگه بیرون سینما واسادی و یه پیرزن میاد بهت آدامس بفروشه، اگه یه دلار داری همش رو بهش بده - ولی فقط یه طوری این کارو بکن که بهش بر نخوره. درستش اینه، بچه جون. خیلی چیزا می تونم بهت بگم مت، ولی نمی دونم حرفام درسته یا نه. تو خیلی کوچولویی، ولی حرفمو می فهمی. بزرگ که بشی دختر باهوشی می شی. اگه دختر باهوش و باحالی نشی می خوام اصلا بزرگ نشی. تو باید عالی باشی، مت.»
.
.
.
«بِیب با خود فکر کرد اون که نمی دونه فرنَسِس با من چیکار می کنه. فرنسس آتیش به جونم می زنه، حالمو بد می کنه، حرفمو نمی فهمه - تقریباً هیچ وقت نمی فهمه. اما بعضی وقتا، فقط بعضی وقتا، بهترین دختر روی زمینه، و وقتی این طوری می شه دیگه هیچ کی مث اون نیست. جکی هیچ وقت حالمو بد نمی کنه، اما خداییش هیچ کاری هم با من نمی کنه. جکی همون روزی که نامه هام به دستش می رسه جواب می ده. فرنسس دو هفته تا دو ماه طول می کشه تا جواب بده، بعضی وقت ها هم اصلاً جواب نمی ده، وقتی هم جواب بده چیزی رو که من می خوام نمی نویسه. ولی من پاکت نامه های اونو صد بار می خونم، نامه های جکی رو یه بار. رو پاکت چشمم که به دستخط فرنسس می افته - دستخط احمقانه و متظاهرانه ش - دیگه از من خوشبخت تر تو دنیا وجود نداره. هفت ساله که من این طوری ام وینسنت. چیزایی هست که تو ازشون خبر نداری. چیزایی هست که تو نمی دونی، داداش.»

 

متن بالا بخشی از داستان "روزِ آخرِ مرخصی آخر"  هست که به همراه نُه داستان کوتاه دیگه در کتاب "هفته ای یه بار آدمو نمی کُشه"، نوشته جی. دی. سلینجر که همین اخیراً هم مرحوم شدند، جمع آوری شده. کتاب  توسط انتشارات نیلا و به قیمت 2800 تومان عرضه شده.
دو تا از داستان ها، بخش هایی بود از کتاب ناتور دشت که به صورت مجزا در سال های 1945 و 1946 در دو مجله کالی یرز و نیویورکر به چاپ رسیده بود و حال این که تاریخ انتشار خود ناتور دشت سال 1951 است.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ بهمن ۱۳۸۸

میوه‌ی ممنوعه

یه روز خیلی معمولی حدود سه ماه ونیم پیش، هم‌چین نم‌نمک و بی‌دلخوشی توی همون راه همیشگیم قدم می‌زدم. همون کوچه‌ها، همون خیابونا، همون مغازه‌ها، همون چهره‌های آشنا یا ناآشنای معمولی که با هم  هیچ فرقی ندارن یا اگه دارن انقدری نیست که بشه اسمشو تفاوت گذاشت.
همینطور که سرگرم هزار جور فکر و خیالم، با صدای سلام یه نفر به خودم میام. نمی‌شناسمش ولی از روی ادب جوابشو می‌دم و بعدش هر کدوم به راهمون ادامه می‌دیم. فرداش دوباره هم رو می‌بینیم. این دفعه من اول سلام می‌کنم، یادش نمیاد که دیروز بهم سلام کرده ولی اون هم از روی ادب جوابمو میده.
از اون  به بعد دیگه بیشتر روزا هم‌دیگه رو می‌بینیم و با هم یه حال و احوالی می‌کنیم. یه مدت می‌گذره که احساس می‌کنم دلم‌ می‌خواد که بیشتر ازش بدونم، بیشتر ازم بدونه. کی می‌دونه، شاید این خودشه، شاید برای اون هم من خودشم.
اون می‌ره توی محل و -شاید فقط برای اینکه خیالش راحت شه- یه پرس و جویی از من می‌کنه. خودش این ‌رو بهم گفت. خیلی خوشحال شدم از شنیدنش. ولی من بهش نمی‌گم که قبل از اون، من این کارو کرده بودم.
روزا همین طور می‌یان و می‌رن و ما هم. وقتی همدیگه رو می‌بینیم، دستی از دور برای هم تکون می‌دیم، به هم می‌رسیم و سلامی و احوال‌پرسی و باز از هم جدا می‌شیم و من می‌مونم هزار جور فکر و خیال. دیگه یه جورایی با هم دوستیم. اونو نمی‌دونم ولی من، روزایی که نمیاد دلم براش تنگ می‌شه. بعضی روزا با این که هیچ کاری بیرون ندارم به بهونه هواخوری می‌رم و توی همون مسیر همیشگی وایمیسم تا بیاد و با هم یه حال و احوالی بکنیم.

یه روز میاد و میگه فعلاً یه مدت سرکار نمی‌رم. یعنی دیگه از این مسیر هم رد نمی‌شه. ولی شماره‌ش رو بهم می‌ده و می‌گه اگه کاری داشتم بهش زنگ بزنم. از این‌که دیگه هر روز نمی‌بینمش ناراحت می‌شم ولی از اینکه بهم اعتماد کرده و شماره‌ش رو بهم داده خوشحال.
یه بهونه‌ای پیدا می‌‌کنم تا بهش زنگ بزنم و صداشو بشنوم. گوشی رو که برمی‌داره نفسم بند میاد. می‌گم: «سلام، خیلی ممنون که شماره‌تون رو به من دادید. حالتون خوبه؟ چه بد که دیگه از اینجاها رد نمی‌شین. راستی هوا خیلی سرده. خودتون رو خوب بپوشونید. خب، من دیگه باید برم. می‌دونید، اینجا خیلی کار دارم. راستی جاتون تو مسیر خیلی خالیه‌ها!» بعدشم خداحافظی ولی به سبک خودمون.
بعد از چند وقت بهم زنگ می‌زنه و می‌گه که دوباره قراره از همون مسیر همیشگی رد بشه، چون دوباره تصمیم گرفته برگرده سر کار سابقش. خیلی خوب شد. دیگه مجبور نیستم برای هر سلام احوال‌پرسی و زنگ زدن به گوشیش دنبال بهونه بگردم. حالا دیگه هر روز می‌بینمش و با هم حال و احوال می‌کنیم. بعضی وقت‌ها یه جوکی تعریف می‌کنیم و با هم می‌خندیم. اما همش یه دقیقه هم نمی‌شه.
دوست دارم یه روز بریم با هم یه جا بشینیم و صحبت کنیم. فکر می‌کنم خیلی باهاش حرف داشته باشم. خدا کنه اونم با من خیلی حرف داشته باشه. 
ولی می‌ترسم. می‌ترسم اون با من حرفی نداشته باشه. می‌ترسم برگرده و بهم بگه: چی شد که فکر کردی از یه سلام علیک کوچولو باید به اینجا برسیم؟ می‌ترسم اون سلام علیک‌ها برای اون کوچولو بوده باشه. می‌ترسم خوشش نیاد و دیگه باهام قهر کنه و وقتی توی همون مسیر همیشگی از دور هم‌دیگه رو دیدیم، اون از اون طرف کوچه بره و من از این طرف، و روش رو برگردونه و الکی به ویترین مغازه‌ها نگاه کنه تا من رد بشم که نکنه یه وقت حتی نگاهامون با هم تلاقی کنه.
می‌ترسم بزنم و همینی هم که هست رو خراب کنم. می‌ترسم اگه یه کم نزدیک‌تر برم،‌ بشم مثل اون پسربچه‌ای که می‌خواست پروانه قشنگش رو بهتر ببینه، بهش نزدیک شد و پروانه‌ش ترسید و برای همیشه پر زد و رفت.

 

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها : شخصی ، دلتنگی

سرزمین گوجه های سبز

«پدری سرگرم هرس کردن باغ خویش در فصل تابستان است. دختر بچه ای در کنار کرت باغچه ایستاده است و با خود فکر می کند: "پدر یک چیزی از زندگی می داند، چون دارد وجدان گناهکار خود را در لابلای گیاهان کاملا بی شعور، پنهان می سازد تا بعداً آن را هرس کند." یک لحظهء پیش، دخترک آرزو داشت گیاهان کاملاً بی شعور بتوانند خود را از شر قیچی و بیلچه نجات دهند و تابستان را از سر بگذرانند. اما آنها نمی توانند فرار کنند؛ چون پرهای سفیدشان تا پاییز در نمی آید؛ تازه در پاییز است که درختان پرواز را می آموزند...
پدر در حالی که در میان شاخه های بریده شدهء درختان کاملاً بی شعور ایستاده، به بچه می گوید: "تو نباید گوجه های سبز را بخوری؛ هسته های آنها هنوز نرم است. اگر گوجه های سبز را بخوری، مرگِ خودت را بلعیده ای؛ کسی به دادت نمی رسد و تو می میری؛ طغیانِ تب، قلب تو را از درون می سوزاند."
چشمان پدر، غرقه در اشک است. دخترک، درمی یابد که پدرش دیوانه وار دوستش دارد. احساس می کند که پدرش قادر به کنترل اعمال خویش نیست. احساس می کن که او همان کسی است که گورستان ها ساخته است. آنک دخترک دوست دارد بمیرد.
به همین خاطر، بعداً همهء گوجه های سبز را که در جیب داشت می خورد. هر روز وقتی که پدر حواسش به دخترک نیست، او گوجه های سبز را از شاخه می چیند و می خورد. دخترک گوجه ها را می خورد و با خود می گوید: "مرا خواهد کشت"، اما چون پدر شاهد گوجه خوردن دخترک نیست، او اجباری ندارد که بمیرد.»

«دوست داشتم عشق، مانند سبزه ها که سرشان را می چینند تا قد بکشند، و یا به گونه ای دیگر ببالد؛ مثل دندان بچه ها، مثل مو، و مثل ناخن سر انگشتان...
امروز وقتی از عشق سخن می گفتم، سبزه ها گوش می دادند. من بر این باورم که این کلمه حتی با خودش هم صادق نیست.»

«ناکامی برای ما، مثل نفس کشیدن، طبیعی می نمود.»

 

کتاب سرزمین گوجه های سبز، تنها کتابی است که از خانم هرتا مولر رومانیایی، برنده جایزهء نوبل ادبیات سال 2009، به فارسی برگردان شده است. کتاب در زمینهء ادبیات سیاسی و به شیوهء پست-مدرن نگارش یافته. این کتاب سرگذشت گروهی دانشجوست که هر یک در اوج رژیم خفقان آور نیکلای چائوشسکو، ولایت فلاکت زدهء خویش را به امید زندگی و آینده ای بهتر ترک می گویند و به شهر می آیند، اما...

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸۸

توجیه

بهش میگم چرا چراغ قرمز رو رد می‌کنی؟

می‌گه آخه من احکام ثانویه رو قبول ندارم!

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها : همینجوری

راهنمایی

پسرم می‌گوید: تاریخ را دوست ندارم. وقتی تاریخ می‌خوانم دهانم تلخ می‌شود.

دخترم می‌گوید: تاریخ را باید از آخر به اول بخوانی. این‌طوری شیرین می‌شود.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها : پسرم دخترم

اینجا همهء آدم ها این جوری اند

"جراح که ناگهان در تاریکی فرو رفته می گوید: «چیزی که اینجا دیده می شود یک تومور ویلمز است.» طوری می گوید «تومور» که انگار عادیترین چیز دنیا باشد...

...مادر می گوید: «تا به حال نشنیده ام بچه کوچکی را شیمی درمانی کنند.» بچهء کوچک و شیمی درمانی؟! به نظر او که این دو کلمه هرگز نباید حتی در یک جمله کنار هم قرار بگیرند، چه رسد به یک زندگی...

...وقتی بچهء کوچکی سرطان می گیرد، آدم با خودش می گوید داریم سر کی کلاه می گذاریم؟ بیایید همگی سیگاری روشن کنیم. وقتی بچهء کوچکی سرطان می گیرد، آدم با خودش می گوید اصلاً این فکر به کلهء کی افتاد؟ خشم کدام یک از خدایان موجب این مسئله شد؟ مشروبی برایم بریز تا به سلامتی کسی ننوشم...

...مثلاً، آنها هیچ وقت از آن موعظه های فی البداهه درباره مرگ تحویلش نمی دهند که مرگ بخشی از زندگی است، که مرگ و زندگی دست خداست، که همه باید آن را بپذیریم، یا از این جور حرف ها که او را به هوس می اندازد چشم های یک نفر را از حدقه در بیاورد...حرف های ترحم آمیز چقدر بین آدم ها فاصله می اندازد و آنها را عقب می راند!"

 

کتاب اینجا همهء آدم ها این جوری اند، مجموعه ایست از شش داستان کوتاه برگزیدهء دههء نود که هر یک به مناسبتی جایزه ای ادبی به دست آورده اند. متن فوق را از داستان اینجا همهء آدم ها این جوری اند انتخاب کرده ام. داستان دوم این مجموعه به عنوان مردی با کت شلوار مشکی نوشتهء استیون کینگ است که یک داستان دلهره آور تمام عیار است. ترجمهء کتاب کار خانم مینو دقیقی است و انتشارات نیلوفر به قیمت 2900 تومان آن را منتشر کرده است.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۸

زمستان

این گزنده سخت سرمای زمستان
این سکوت تیره اندر باغ و بستان
ابن فراموشی ممتــــــــــــد درختان
                             می‌رسد آیا به پایان؟

باد و بـرف و سـوز و سرما
                            کینه ها ورزید با ما

جز تماشای تن لخت درختان
                            هیچ کاری زدستم بر نمی‌آید

جز صدای چندش آلود کلاغان سیه‌فامی
که در بزم زمستانی
کرده جای بلبل و پروانه را خالی
                           هیچ آوایی به گوشم در نمی‌آید

گوش تا گوشم سر بریده
باد بی رحم گریزان
دور تا دورم را تنیده
تار بی مهر زمستان
                           دیگر امیدی ندارم تا رسم بر ساحل گرم بهاران.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸

کیفت بالای حماقت

اصلاً مهم نیست که جمعیتی که یه تختشون کمه چه درصد ناچیزی از جمعیت دنیا رو  تشکیل می دن، موضوعی که مهمه اینه که همین جماعت احمق یه جاهایی نشستن و یه جوری رفتار می کنن که دارن گند می زنن به زندگی بقیه مردمی که یه تختشون کم نیست. و همچنین دایره فعالیت هاشون انقدر وسیعه که تو فکر می کنی اکثریت غالب رو همین ها تشکیل می دن.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها : دلتنگی