ای بهار سبز و تر، شاد آمدی!

رفقا خاطر خود شاد بدارید و ره غم مسپارید و گل و لاله ببارید و به هر سو بگذارید که یک بار دگر فصل بهار آمد و نوروز درآمد ز در و کرد طبیعت هنر و ابر برآورد سر و ریخت زباران گهر و سبز شد از نو شجر و داد نوید ثمر و گشت جنان جلوه گر و یافت جهان زیب و فر و لطف و صفائی دگرو کرد غم از دل به در و می دهدت باد بهاری خبر از طی شدن فصل زمستان که کنی ترک شبستان و تو هم چون گل خندان بزنی خیمه به بستان و ببینی که گلستان زگل و لاله و ریحان و زباریدن باران شده چون روضه ی رضوان همه پرلاله ی نعمان همه پر نرگس فتان همه پر گوهر و مرجان غرض ای نور دل و جان منشین زار و پریشان که شوی سخت پشیمان چو دهی فرصت عیشو طرب از دست درین فصل دل انگیز و فرح زا که صفا داده به هر باغ و به هر راغ و چنان ساحت فردوس برین کرده جهان را .

زنده یاد ابواقاسم حالت

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها : اجتماعی

اندر کرامات دوستان

و چنین پیش‌بینی فرمودند که اگر آب و هوا به همین منوال ادامه یابد، در اواخر فروردین آلبالو  گیلاس نوبر خواهیم کرد.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها : طنز ، همینجوری

توفیق اجباری

هر سال اواخر اسفند، مادر بزرگ طی یک فراخوان عمومی دستور بسیج شدن تمامی نوادگان پسر و دخترهایش را برای شرکت در مراسم مقدس خانه تکانی عید، صادر می‌فرمایند. یکی از دخترهاش باید سرکارگر بشود و بالای سر نوادگانی که دستمال به کله‌شان بسته‌اند بایستد تا یک موقع هوس گربه‌شور کردن به سرشان نزند. اگر خوش شانس باشی شستشوی پنجره‌ها نصیبت می‌شود و گرنه باید به اردوی تمیز کردن دیوارها بپیوندی. این اواخر هم که اضافه شدن دو سه تا بچه‌ی شاشو به جمع نوه‌ها، بهانه خوبی شده است برای شستن و آب کشیدن فرش‌ها. خدا را شکر کسی توقع دوختن ملافهء لحاف و پتو را از پسرها ندارد.
فرقی نمی‌کند که دانش‌آموز باشی  یا دانشجو، سرباز باشی یا کارمند، هیچ کدام از این‌ها دلیل موجهی برای غیبت در مراسم خانه‌تکانی نیست و اگر خدایی نکرده شیطان گولت زد و مثلاً به زندان اوین افتادی یا در بیمارستان بستری شدی و نتوانستی دینت را به مراسم خانه تکانی ادا کنی، چهار روز دیگر که سال تحویل شد و برای عرض تبریک شرفیاب شدی خودت می‌فهمی که چه غلط زیادیی خورده‌ای!

تا سه روز پیش خبری از خانه تکانی نبود و همه کم کم نگران می شدند. اما خدا رو شکر بالاخره دستور با رعایت سلسله مراتب، از مادر بزرگ به مادران و از مادران به فرزندان ابلاغ شد. غرض اینکه ما دیگر این روزها سرمان گرم رفت و روب و شست و شو  خواهد بود که البته هر چه نداشته باشد فرصت مناسبی خواهد بود برای ذخیره سازی دعاهای خیری که قرار است دلمان را خوش کنیم که در سال آینده زندگیمان را متحول کند.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸

Comparison

اگه شرکت Apple یه محصولی تولید می کرد به اسم ifriend یا ipeople یا خلاصه یه چیزی تو همین مایه ها، که توش میتونستی رفیقات یا آدمای دور و برت رو بریزی و مثل آهنگای توی ipod بهشون ستاره بدی، شک نکن تو حتماً تنها پنج ستاره من می شدی و  تازه چون پنج تا ستاره برات خیلی کمه، مجبور بودم ستارهء بقیه آدم هایی که تا قبل از تو برای خودشون چهار پنج تا ستاره داشتن رو ازشون بگیرم و یا نهایت به بعضی هاشون یه ستاره بدم. نه بازم راضی نمی شدم، همون یه ستاره رو هم ازشون میگرفتم. جایی که تو باشی دیگه هیش کی نباید ستاره داشته، حتی یه دونه.

پ.ن:
         اختــرانـی کـه به شب در نظــر ما آینــد
         پیش خورشید محال است که پیدا آیند

 

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها : همینجوری

راس امور

دیشب با حسن بودیم. می‌گفت ما هر چی بدبختی می‌کشیم از دست این خم.ین.یه. هر کی پا می‌شده از هر جا می‌رفته پیشش می‌گفت شما در راس امورید.

به نماینده‌های مجلس گفته: مجلس باید در راس امور باشد.
به اعضای شو.رای نگ.هبان می‌گفت: شورای نگ.هبان در راس امور است.
به دانشجوها و اساتید می‌گفت: دانشگاه در راس امور است.
به نخست وزیر می‌گفت: شما در راس امورید.
.
.
.
خلاصه دل هیچ کس رو نمی‌شکسته و همه در راس امور بودن. الآنم همه فکر می‌کنن که هنوز در راس امورن، و به هیچ کس نمی‌تونی بگی بالای چشت ابروئه، چون در راس اموره.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها : طنز ، اجتماعی

سادیسم

پنجشنبه‌ها شاید برای اینه که دم غروبی  یه سر بری خونهء مادر بزرگت. بعد از سلام و احوالپرسی، یه جوری که خیلی جلب توجه باشه پاشی بری توی سالن جلوی عکس پدر بزرگت وایسی و با یه صدایی که به گوش مادربزرگت برسه یه حمد و قل هو الله بخونی و بعدش هم پنج دقیقه همونجا وایسی و زل بزنی و به عکس توی قاب. یه خورده به خودت فشار بیاری و کاری کنی که یه پرده اشک جلوی چشمات حلقه بزنه و همونجوری برگردی پیش مادربزرگت بشینی. زیر لب بگی: خدا آقاجون رو بیامرزه! یه کم مکث کنی و بعدش بگی که دیشب آقاجون اومده به خوابت و ماجرا رو برای مادربزرگت تعریف کنی. مادربزرگت با دقت تمام به خوابی که هیچوقت ندیدی گوش می ده و آروم آروم یه بغض سنگین توی گلوش جا خوش می کنه. وقتی تعریف خوابت تموم شد، برمی گردی و چند تا از خاطرات تلخ و شیرین گذشته که  آقاجون توشون یه نقش حساس داشته رو تعریف می کنی. دیگه اشک از چشمای مادر بزرگت جاری شده ولی تو بس نمی کنی. می گی خوب شد که مرد و راحت شد، این آخری ها خیلی سختی می کشید. بعد هم چند تا از قضایای دلخراش، از زمانی که آقاجون توی بستر مریضی بود رو تعریف می کنی و ساکت می شینی و بقیه ش رو می سپری به دست مادر بزرگت که شروع کنه و در همون حالی که داره گریه می کنه از آقاجون خدابیامرز و بی وفایی روزگار تعریف کنه و تو هم مستمع خوبی باشی و مادربزرگ بیچارت رو سر ذوق بیاری و روی آتیش قلبش بنزین بپاشی.
همچین که مادربزرگت یه خاطره رو تموم می کنه و داره به  یه خاطرهء جدید و گریه دار تر فکر می کنه، باید پاشی بری دو تا چایی بریزی بیاری و بعدش هم یه نگاه به ساعتت بندازی و بگی که کار داری و باید بری. از خونه بزنی بیرون و پیرزن بیچاره رو با یه کوه درد و غصه تنها بذاری.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها : همینجوری

U-Turn

 

You see it’s not the wings that make the angel

Just have to move the bat out of your head

 

AaRON

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها : هنری

داستان گریه کردنم

آقای فتحی، معلم دینی و قرآن کلاس پنجم ابتدایی مدرسه ء توحید _و احتمالاً معلم دینی در سایر مقاطع تحصیلی ابتدایی در مدارس دیگر_ خیلی اصرار داشت که علیرغم مخالفت های مدیر و ناظم و اولیاء دانش آموزان، هم‌چنان روش خاص خودش در تدریس را دنبال کند. از قضا روش تدریس آقای فتحی؛ که عبارت بود از بیان احادیث و روایات منسوب به معصومین و تعریف حکایات و داستان های عبرت آموز و تاریخی و در آخر هم اگر وقتی باقی بود مروری سریع و روزنامه وار بر کتاب درسی، بسیار به مذاق دانش آموزان خوش می آمد.
هنوز هم حکایات و داستان های عجیب و باورنکردنی آقای فتحی را به روشنی در خاطر دارم. من از همان بچگی هم شیفته شنیدن داستان و حکایت و قصه بودم.
کلاس آقای فتحی در حالت عادی بسیار دوست داشتنی و دلپذیر بود، اما یک وقت هایی بود که هر لحظه اش برایم حکم شکنجه ای ابدی را پیدا می کرد و آن هم روزهای شهادت بود.
در این روزها آقای فتحی پس از توضیح مصائب و مشکلاتی که آن امام شهید در طول زندگی اش متحمل شده و همینطور تشریح دستاورد هایی که برکت وجود ایشان برای اسلام و مسلمین به ارمغان آورده، صدایش را در گلو می انداخت و یک روضهء جانانه برایمان می خواند. در این حال بچه ها سرهایشان را روی نیمکت  های چوبی می گذاشتند و های های گریه می کردند. من هم سرم را روی میز می گذاشتم ولی گریه نمی کردم. من از هیچ چیز بیشتر از این خجالت نمی کشیدم که کسی چشم های سرخ و خیسم را ببیند. به همین خاطر سعی می کردم به روضهء آقای فتحی گوش نکنم. این را هم بگویم که از این که گریه نمی کردم بد جوری احساس گناه می کردم. مخصوصاً وقتی بعد از زنگ ناهار، بچه های سایر کلاس ها  دربارهء اینکه چه رکورد جانانه ای را در گریه کردن به جا گذاشته اند لاف می زدند و سر این موضوع بین بچه های کلاس ما و سایر کلاس های پنجم مدرسه، یک کَل کَل حیثتی راه می افتاد، به شدت از گریه نکردنم احساس شرمندگی می کردم.

دیگر این وضعیت قابل تحمل نبود. همهء بچه های کلاس از جان و دل مایه می گذاشتند تا کلاس ما، کلاس پنجم طلوع، که در همه چیز در مدرسه اول بود، در گریه کردن هم اول باشد. اما در این میان من هیچ سهمی نداشتم. تنها به خاطر یک غرور بیجا که هنوز برای سن من خیلی هم زود بود. خیلی دلم می خواست که من هم با بقیه بچه های کلاس هم راه شوم. 
عاقبت یک روز دلم را به دریا زدم و پا روی غرورم گذاشتم و گفتم هر چه بادا باد، من باید در روضهء بعدی حتماً گریه کنم. روز موعود به زودی فرا رسید و آقای فتحی به رغم صدای خسته و ناکوک بر اثر سرما خوردگی و احتمالاً خواندن روضه های مکرر، دلش نیامد که ما و خودش را از یک ثواب بزرگ محروم کند و شروع کرد به روضه خواندن. من هم خوشحال، سرم را روی میز گذاشتم و پلک هایم را به هم فشردم تا رکورد سریعترین اشک ریزندهء بعد از شروع روضه را به نام خودم ثبت کنم. می خواستم اگر دست بدهد چند تا هق هق بلند و جگر سوز هم سر بدهم و روی آن سجاد پاچه خوار را کم کنم. روضه شروع شد و من پلک هایم را با آخرین توانی که داشتم به هم می فشردم و منتظر بودم تا  سیل اشکم جاری شود، اما دریغ، دریغ از حتی یک قطره اشک ناقابل. اصلاً نمی فهمیدم کجای کار ایراد داشت. یک بار دیگر از اول همه چیز را مرور کردم. یک نفس عمیق کشیدم، حس گرفتم، دلم را راهی کربلا و نجف و کردم و با قدرت هر چه تمام تر پلک هایم را به هم فشردم. این بار در حدود پنج دقیقه بی وقفه پلک هایم را روی هم فشار دادم، جوری که فکر کردم ممکن است دیگر از هم باز نشوند، اما باز هم خبری از اشک نشد. دیگر مستاصل شده بودم. همه داشتند مثل ابر بهار گریه می کردند، حتی رضایی و نهاوندی که شاگرد تنبل های کلاس بودند هم گریه می کرند و صدای فن و فون بینیشان را می شد از پشت در  کلاس هم شنید، کنار دستی هایم هم آستین پیراهن هایشان از گریه خیس بود، اما من هنوز موفق نشده بودم حتی یک قطره اشک هم بریزم. یعنی گریه کردن هم فوت و فن داشت و من از آن بی خبر بودم؟ منی که توی فامیلم چند تا آیت الله داشتم و همهء کس و کارم از گریه کن های قهار بودند. من که بیشتر از پارک به مجلس روضه برده بودندم، درست است که از مجلس روضه بدم می آمد و به محض این که از من غافل می شدند سر از کوچه و خیابان در می آوردم  اما در همان کودکی هم روضهء تمام امامان را به چندین روایت از بر بودم. واقعاً این حق من بود که نتوانم گریه کنم؟ من که نیتم خیر بود و می خواستم دینم را در برابر بچه های کلاس ادا کنم، به سهم خودم اشک بریزم و کمک کنم تا هم چنان کلاس ما رکوردار گریهء مدرسه باشد.
در حالی که داشتم سعی می کردم یک جوری با خودم کنار بیایم و این شکست بزرگ را به دست فراموشی بسپارم و از حالا خودم را برای روضهء بعدی آماده کنم و در خانه  تا می توانم تمرین گریه کنم تا دیگر یک هم چین رسوایی به بار نیاید، آقای فتحی ابعاد بزرگتری از جنایتی که نا خواسته مرتکب آن شده بودم را برایم به تصویر کشید.
در همان حالی که بچه های کلاس داشتند با گریه شان دل در و دیوار را هم به رحم می آوردند، آقای فتحی را شور حسینی گرفت و دست در گنجینهء تمام نشدنی روایات و احادیثش کرد و با صدایی سوزناک و آهنگین گفت: «بچه ها، میدونید این اشکا چه قیمتی داره؟ خدا خودش به -یادم نمیاد کی رو گفت- گفته که هر یه قطرهء اشک بنده هام می تونه کل آتیش جهنم رو خاموش کنه.»
این آقای فتحی هم خوب کارش را بلد بود. یک هو انگار یک نفر دگمهء توربو کرایینگ کلاس رو فشار داده باشد. بچه ها کم مانده بود خود را با سر به در و دیوار بکوبند. اما باور کنید در این میان حال من از همه خراب تر بود. من هیچ اشکی نداشتم که آتش جهنم را خاموش کند. یعنی قرار بود بین چهل تا دانش آموز فقط من در جهنم بسوزم؟ هاج و واج نشسته بودم و خودم را می دیدم که از قافله بهشتیان رانده  و  تحویل ملائکه عذاب می شوم. در حالی که هم کلاسی هایم، حتی رضایی و نهاوندی به سرعت در حال عبور از پل صراط بودند، من با سر به درون چاه ویل سقوط می کردم. از تصور این مناظر چهارستون بدنم به لرزه افتاد و خودم هم نفهمیدم چی شد که شروع کردم به گریه کردن. جوری گریه می کردم که دل سنگ هم به حالم آب می شد. درست مثل همان روزی که از پله افتادم و سرم شکست. با چنان صدای بلندی گریه می کردم که همهء بچه ها سرشان را چرخاندند تا ببینند صاحب گریه چه کسی است. آقای فتحی ترسید که نکند یک وقت از حال بروم و سریع فتیله را پایین کشید و سلامی داد و روضه را تمام کرد ولی من گریه ام را تمام نکردم. دست خودم که نبود، هنوز خودم را وسط آن تصاویر جهنمی می دیدم، در کنار فرعون و قارون و یزید و ... همهء کلاس مات و مبهوت من بودند و دهانشان از تعجب باز مانده بود و حتماً با خودشان فکر می کردند که چرا تا به حال این استعداد یزرگ را کشف نکرده اند.
بالاخره وقتی فهمیدم به اندازه کافی برای خاموش کردن آتش جهنم اشک ریخته ام خیالم راحت شد و کم کمک گریه هم  خودش قطع شد. عاقبت طلسم را شکستم، آن هم چه جور. با یک تیر دونشان زده بودم، هم بهشتی شده بودم و هم به اندازه های تمام روزهای گریه نکردنم اشک ریخته یودم و میانگین گریهء کلاس را بالا برده بودم.

ظرف چند روز تبدیل شدم به قهرمان گریهء مدرسه و  احوالات گریهء من با شاخ و برگ هایی که به آن اضافه می شد، در تمام مدرسه دهان به دهان می گشت وقتی دوباره به گوش خودم می رسید از حماسه ای که خلق کرده بودم غرق در غرور و افتخار می شدم.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها : طنز ، fact & fiction

عرفان نوین

دوش به گرد شیخ بودیم که یکی از اصحاب از معنای ایثار پرسید. شیخ التفاتی نکرد. آن یار دوباره و سه باره پرسید. شیخ فرمود: ای جوان از این معنی بگذر که بدان عمل کردن نتوانی. بقیت اصحاب نیز که فضولی امان از کفشان ربوده بود اصرار ورزیدند و خواهش فراوان نمودند.  
شیخ گفتا: همانا ایثار آن است که چون در خیابان بودی و صدای جیر جیر ماشینی شنیدی، آرزو کنی که کاش آن صدا از ماشین تو باشد نه ماشین دیگران و چون خبر رسید که در بازار، حجره ای در آتش سوخته است، از خدا بخواهی که آن حجرهء تو باشد و اموال برادرانت همه سالم و پا برجای مانده باشد و این گونه، خلق را بر خویش و اهل و عیالت مقدم شماری، از آن ته تهای دل.
در دم همه را حال خوش گشت و نعره ها کشیدند و زنار ها گشودند و جامه ها دریدند.

 

یه کمی بعد نوشت: با توجه به کامنت هایی که تا این لحظه به دست همکاران بنده در اتاق فرمان رسیده، لازم دونستم که معنای کلمه ایثار رو از لغت نامه دهخدا استخراج کنم و در خدمتتون قرار بدم:

ایثار. (ع مص ) ائثار، برگزیدن . (منتهی الارب ) (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ص 24) (تاج المصادر بیهقی ). غرض دیگران را بر غرض خویش مقدم داشتن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). برگزیدن یعنی منفعت غیر را بر مصلحت خود مقدم داشتن و این کمال درجه ٔ سخاوت است . (غیاث اللغات )(آنندراج ). دیگری را در رساندن بمنفعت و دفع مضرت بر خود مقدم داشتن و آن نهایت برادری است . (تعریفات جرجانی ). عطا کردن . عیش کردن . در پارسی برگزیدگی . ترجیح بخشش . عطا. افشاندگی .

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها : ظرائف