سختی‌ها

چقدر از رختخواب دل کندن سخته بعضی روزا مثل امروز.

چقدر حال مسواک زدن نیست بعضی شبا مثل دیشب.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها : از خودم

مردم سالاری

در مسائل دینی همواره این سوال ذهن متفکران را به خود مشغول داشته که رابطه صحیح بین یک پیغمبر یا یک مصلح با مردمش چگونه رابطه‌ای است؟ آیا این رهبر دینی است که می‌بایست غمخوار امت خود باشد و برای تعلیم و آگاه‌سازی آنها رنج‌ها و سختی‌ها را به جان بخرد و مخالفان را با شکیبایی تحمل کند و همواره با دلسوزی و شفقت در بیداری مردمش بکوشد و ایشان را از از قید و بند افکار و عقاید پوچ گذشتگان و از زیر یوغ زنجیرهای استبداد و بردگی برهاند و به افق‌های سرسبز آزادی و سعادت رهنمون گردد یا وظیفه مردم است که این فرستاده که برای بیداری مردمش به‌پاخاسته را ارج نهند و به دورش حلقه زنند به فرامینش گوش سپارند و حرف‌هایش را بفهمند و نصایحش را به کار گیرند و به یاری وی جامعه آرمانی خود را در افق زمان ترسیم نمایند؟

پاسخ این پرسش را به درستی داده‌اند که این‌دو لازم و ملزوم یکدیگرند و لذا برای تحقق آن جامعه آرمانی وعده داده شده توسط پیامبران و مصلحان حق مردم است که از پیشوایشان جسارت و آزاداندیشی و عدالت بخواهند و حق پیامبران و مصلحان است که از مردم وفاداری و یاری و ازخودگذشتگی بخواهند، که در آغوش کشیدن آزادی و لمس عدالت همواره مستلزم تلاش و مبارزه است و بهایش اسارت و رنج و فداکردن جان‌هاست. و البته از آنچه به ما رسیده‌است از کتب تاریخی و کتب ادیان مختلف درمی‌یابیم که این رابطه به جز چند مورد انگشت‌شمار آن هم به شکل ناقص هرگز در طول تاریخ اتفاق نیافتاده است و آن اتحاد ملت با رهبرش به صورت یک رویا باقی مانده است.

 و اما سال‌ها بعد از مرگ آن پیشوا، مردمانی که اکنون آیینی را از پدرانشان به ارث برده‌اند که روزگاری اجدادشان، خود مخالفان اصلی آن بوده‌اند، از کردار پدرانشان شرمگین‌اند و از کوتاهی‌ ایشان متاسف، و در پی تحقق آن وعده‌های دیرین  پیشوایشان، که اکنون بسیار آرمانی‌تر به تصویر کشیده می‌شود، همه‌‌ی عشق و ایمان و وفاداریشان را خالصانه، به روحانیان که اکنون خود را جانشینان خلف آن پیامبر و صاحبان اصلی آن مکتب می‌دانند نثار می‌کنند و از اینجاست که معادله به هم می‌خورد، مردمی که حق خود را ادا می‌کنند و روحانیونی که این ادای حق را، حق مسلم خود می‌دانند و در مقابل هیچ وظیفه‌ای در مقابل مردم احساس نمی‌کنند. از اینجاست که رفته رفته این باور در جامعه شکل می‌گیرد که ما آمده‌ایم تا فدای ایشان شویم و این جانشینان در قبال ما وظیفه‌ای ندارند. ماییم که باید برایشان قربانی کنیم و نذر معابدشان نماییم تا ایشان رحمت خداوندی را به خانه‌ها و مزارع و کسب و کار ما سرازیر کنند و به ما برکت بخشند!

اما مصیبت بزرگ که همه آنچه گفته‌شد مقدمه آن بود تازه از آنجا آغاز می‌شود «که این رفتار جامعه با روحانیون مذاهب و رهبران مکاتب، به رفتار جامعه با حاکمان و زمامداران نیز تعمیم می‌یابد» یعنی همان چیزی که از دیرباز در شرق حاکم بوده‌است «که حاکمان برای خدمت به مردم نیستند واین مردم‌اند که باید به حاکمان خدمت کنند» و مثال روشن آن کشور خودمان. ما بودیم که پادشاه را قبله عالم خواندیم و سایه خدا بر روی زمین و ما بودیم که فره ایزدی‌اش را باور کردیم. ما باور کردیم که ما رعیتان حاکم و جزء مایملک و دارایی او هستیم و پس از او جزء دارایی فرزندان و تخم و ترکه‌اش و اصلا از خاطرمان هم نگذشت که اوست که وظیفه‌اش خدمتگذاری به ماست و ماییم که ارباب اوییم و نه برعکس. به سبب همین باورمان است که هنوز، در قرن٢١ وقتی رییس جمهور به شهری می‌رود دور از ذهن نیست که در ازدحام مردمی که برای نثار ارادت خود سر از پا نمی‌شناسند چند نفری هم زیر دست و پا له شوند و جانشان را از دست بدهندو این را دیده‌ایم. دیده‌ایم که مردم گویا به زیارت مراد و مقصودشان می‌روند و پاک از یاد برده‌اند و یا اصلا به یاد نداشته‌اند که آنها خود رکن و اساس جامعه هستند و آن زمامدار مسئولی است که می‌باید جوابگوی مسئولیتش باشد.

امروز هم چون گذشته حاکمان را مسلط بر زندگی و جان و مال و سرنوشت خود می‌دانیم و از آنان توقع نداریم که جوابگو باشند که با اختیاری که به آنان داده‌ایم، ثروت و آبروی سرزمین ما را در چه راهی خرج می‌نمایند.

و اکنون به آن دلخوشیم که فلان نامزد ریاست جمهوری حاضر شده‌است که در زمان تصدی به طور منظم گزارشی از عملکرد دولتش به مردم بدهد و یا آن نامزد دیگر افتخار داده و خود را فرزند ملت خوانده‌است و آن دیگری بشارت می‌دهد که کابینه‌اش را به افراد صالح و کاربلد مزین کند.

ناامید نیستم و می‌دانم در راه رسیدن به نقطه مطلوب هستیم و این راهی است که باید آهسته آهسته بپیماییم تا مردم و زمامداران جایگاه واقعی و مسئولیت‌های خویش را به درستی درک کنند و هنگامی زمامداران جوابگو خواهند بود که مردم این را حق مسلم خود بدانند و باز می‌گویم که ما بدان سمت در حرکتیم. اما خشنود هم نیستم چرا که  اگر این اندیشه‌ها برای بسیاری از ملت‌ها تازه است و متعالی، در ادبیات و اندیشه‌های بزرگان ما ریشه کهن دارد و شاهد آن این فراز از گلستان سعدی :

 

فقیرى وارسته و آزاده ، در گوشه اى نشسته بود. پادشاهى از کنار او گذشت . آن فقیر بر اساس اینکه آسایش زندگى را در قناعت دیده بود، در برابر شاه برنخاست و به او اعتنا نکرد.

پادشاه به خاطر غرور و شوکت سلطنت ، از آن فقیر وارسته رنجیده خاطر شد و گفت : این گروه خرقه پوشان همچون جانوران بى معرفتند که از آدمیت بى بهره مى باشند.

وزیر نزدیک فقیر آمد و گفت : اى جوانمرد! سلطان روى زمین از کنار تو گذر کرد، چرا به او احترام نکردى و شرط ادب را در برابرش بجا نیاوردى ؟

فقیر وارسته گفت : به شاه بگو از کسى توقع خدمت و احترام داشته باش ‍ که از تو توقع نعمت دارد. وانگهى شاهان براى نگهبانى ملت هستند، ولى ملت براى اطاعت از شاهان نیستند.

پادشه پاسبان درویش است

گرچه رامش به فر دولت او است

 

گوسپند از براى چوپان نیست

بلکه چوپان براى خدمت او است

 

سخن آن فقیر وارسته مورد پسند شاه قرار گرفت، به او گفت : حاجتى از من بخواه تا برآورده کنم .

فقیر وارسته پاسخ داد: حاجتم این است که بار دیگر مرا زحمت ندهى .

شاه گفت : مرا نصیحت کن .

فقیر وارسته گفت :

دریاب کنون که نعمتت هست به دست
کین دولت و ملک مى رود دست به دست 

 

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها : اجتماعی ، ادبی

از دیگران

«عشق، بی‌تابی یک روح تشنه، نیازمند و نیمه تمام و مجهول و تنها و بیگانه برای یافتن خویشاوندش، آشنایش، همجنس‌اش، نیمه‌ی دیگرش، چشمه‌ی گوارایش، وطنش... عشق، راستین‌ترین و متعالی‌ترین احساس و نیاز انسان است اما معشوق؟ دروغین است، دل‌هایی که عشق می‌آفرینند و بزرگ و پرشکوه کم نیست اما روح‌هایی که معشوق باشند هیج نیست و این بسیار قابل تامل است. چرا عشق راست و معشوق دروغ است؟

دروغ یعنی ناسازگار بودن با آنچه بدان خطاب می‌شود، با آنچه از او تلقی میشود. دروغ یعنی ناسازگاری میان معشوق و تصویرش در درون عاشق!

ای کاش هم‌اکنون همه انسان‌های روی زمین، همه کسانی که در آینده خواهند آمد، همه فرشتگان، همه پریان، همه ذرات عالم، همه نباتات و گیاهان و جانوران و پرندگان و حشرات جهان، همه پیشم می‌بودند و به آنها می‌گفتم که..."این چهره هیچ شباهتی با آن تصویر ندارد، هیج شباهتی".

شباهت سراب و آب! معشوق‌ها همه مخاطب هوس‌اند. انگیزه جنسی، همه، اما در آغاز آرایه و لعابی از عشق بر روی خود می‌کشند یا می‌کشیم چرا؟ که نیازمندیم، حتی به دروغی شبیه راستی که بدان بی‌تابانه محتاجیم!»

                                          گفتگوهای تنهایی دکتر شریعتی

 

گمان می‌کنم که مطلب فوق را بتوان به موارد بسیاری تعمیم داد. غالبا در زندگی آنچه بدست میآوریم از آنچه توقع داشتیم فاصله فراوان دارد و دلسرد کننده است.

نمی‌دانم چرا پس از خواندن این مطلب نظرم به انتخابات پیش رو جلب شد، آیا هر کدام از این آقایان که بیایند می توانند متناسب با این همه شور و اشتیاق طرفداران و توقعات مردم خدمت کنند؟ شاید هم مردم زیاد متوقع اند...

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها : اجتماعی ، ادبی

 

شده تا حالا که دلتنگ خودت بشوی، که دلتنگ بچگی‌هایت بشوی، که دلت بخواهد زیر سایه‌ی یک درخت بید مجنون، روی یک تخت چوبی بنشینی و سیگاری روشن کنی و یک عالم وقت داشته‌باشی تا برگردی و گذشته‌ها رو مرور کنی و به جاهای خوبش که می‌رسی بی‌اختیار لبخندی روی لبانت بنشیند و بقیه فکر کنند که دیوانه شدی.

بنشینی و به روز اول مدرسه‌ات فکر کنی، به بازی‌های مدرسه، دوست‌های قدیم، معلم‌ها و ناظم‌ها. به یاد می‌آوری وقتی بیست می‌گرفتی پدرت بهت پول می‌داد و تو هم هی بیست می‌گرفتی و آخر پدرت گفت دیگر لازم نیست بیست بگیری. به روز آخر امتحانات و شروع تابستان و فوتبال گل کوچک و شیرینی هندوانه و اولین دوچرخه‌ای که برایت خریدند و تو  به پره چرخ‌هایش مهره‌های رنگی انداختی و دور میله‌هایش نوارهای رنگی بستی، به قلیان شاه‌عباسی مادربزرگت که توی شیشه آبش برگ گل‌سرخ می‌ریخت و تو مبهوت رقص گل‌برگ‌ها بودی... به همه این ها فکر کنی و سرخوشی را مزه مزه کنی و روی زخم دلتنگیت مرهمی بگذاری.

شده تا حالا که دلتنگ خودت بشوی و وقت نداشته باشی که حتی یک کم به خودت فکر کنی و دلتنگیت بیشتر بشود و به هر دلیلی نتوانی که به خودت فکر کنی و آن وقت بشوی مثل الآن من که خیلی دلم برای خودم تنگ شده.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها : دلتنگی

حماسه

به هیچ وجه منظورم از حماسه، تعریف و طبقه بندی ارائه شده در کتاب‌‌های ادبیات دبیرستان و پیش‌دانشگاهی و تقسیم اون به حماسه طبیعی و مصنوع نیست.

من نه می‌خواهم و نه در حدی هستم که حماسه را تعریف کنم، فقط چون دوستش دارم می‌خواهم درباره‌اش بگویم و بشنوم. دوست دارم داستان‌های حماسی بخوانم و فیلم‌های حماسی ببینم. وقتی با حماسه مواجه می‌شوم مبهوت می‌مانم و متحیر، متحیر از عظمتی که در برابرم قد علم کرده و ابعاد آن افق دیدم را پوشانده. حماسه‌ها را نمی‌شود ندید، همه جا هستند و در حال خود نمایی. بر هر تکه از خاک سرزمینم که می‌گذرم می‌دانم‌ که حماسه‌ای تا این لحظه آن را برای من حفظ کرده است. از زمان آرش کمانگیر تا امروز، داستان هر کدام از دلیرانی که برای حفظ وطنم حماسه‌ای رقم زدند اشک در چشمانم جمع می‌کند و مو بر اندامم راست.

چه روح بزرگی می‌خواهد گذشتن از همه چیز خود برای حفظ همه چیز دیگران و گفتن خداحافظ برای تداوم سلام.

حماسه حتماً زائیده عشق است.

به یاد همه‌ی کسانی که ٢٧سال پیش در یک چنین روزی بعد از ٣۴ روز مبارزه مردانه خرمشهر را آزاد کردند و به ۵٧٨ روز اشغال آن پایان دادند.

 

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها : اجتماعی ، تاریخی