تاریخ

تاریخ دو بخش داره، یکی که همون نقالی و تعریف اتفاقات و رویدادهاست و در واقع یک جور وقایع نگاریه. و دیگری علم تاریخه که شامل کشف و شناسایی و درک اتفاقات عِلی و معلولیه که در طول زمان اتفاق می افته مثل کاری که مارکس یا هگل انجام می دادند. و  بنیانگذار این نوع بررسی تحلیلی تاریخ(وقایع نگاری ها) و نتیجه گیری از اتفاقات و رویدادها که به عبارتی می شه همون علم تاریخ، ابن خلدونه که یه دانشمند مسلمونه و به همین خاطر کسی زیاد نمی شناسدش.

نمونه ای از علم تاریخ رو یادآوری می کنم:

به یاد دارید توی کتاب های تاریخ راهنمایی و دبیرستان وقتی درسمون به قسمت مربوط به انقراض یک سلسله پادشاهی می رسید عواملی به چشم می خورد که تقریباً توی همه انقراض ها مشترک بودند. مثلاً ضعف و بی کفایتی پادشاهان، فساد و تجمل گرایی درباریان، فساد دیوانسالاران(کارمندان عالی رتبه دولتی)، نارضایتی مردم از زمامداران ،ظلم و ستم زمامداران بر مردم و...

که هر چند که مواردی تکراری و ملال آورند ولی خوشبختانه حقیقت دارند.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها : اجتماعی ، فرهنگی

افطار سفارشی

هر سال ماه رمضون ما از این امتیاز بهره مندیم که هر غذایی که هوس کرده باشیم  به مادرم بگیم و اون حتماً برامون درست می کنه حالا هر چقدر هم که غذای سخت و وقت‌گیری باشه. من البته چند ساله که از این امتیازم استفاده نکردم. وقتی مادرم ازم می‌پرسید چیزی هست که دلم بخواد می‌گفتم هر چی خودت راحتی درست کن، برای من فرقی نداره. و البته بعداً فهمیدم از این جمله "برای من فرقی نداره" خیلی ناراحت می‌شده. و حالا هم دیگه ازم نمی‌پرسه چیزی دلم می‌خواد یا نه، ولی اگه غذای خاصی هوس کرده باشم حتماً می‌پزه ولی باید خودم بگم. به هر حال بقیه بچه‌ها نمی‌ذارن جای خالی هوس‌ نکردن من احساس بشه و دائماً در حال سفارش غذاهای درخواستی‌اند. اصولاً دلیل سفارش ندادن غذا از طرف من یه مقداریش به خاطر اینه که دوست دارم وقتی می‌رسم خونه و می‌فهمم افطار چیه غافلگیر بشم ولی اگه از صبح بدونی غذا چیه که دیگه سورپرایز بی سورپرایز و یه مقدارش هم به این دلیله که دلم نمیاد مادرم با زبون روزه به زحمت بیفته به خاطر من.

از همه این‌ها که بگذریم دیروز توی کوچه بوی افطاری یکی از همسایه‌ها به دماغم خورد و بدجور هوسیم کرد ولی با اینکه بوش خیلی آشنا بود هرکاری کردم نفهمیدم بوی چیه تا بالاخره منم توی این ماه رمضونی یه بار از حقم استفاده کنم و غذا سفارش بدم.

البته چون امسال تو هیچ کدوم از مهمونی های افطاری کسی حلیم بادمجون درست نکرده بود، به احتمال زیاد اگه بتونم با وجدانم کنار بیام، مادرم رو یه دردسری خواهم داد.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها : شخصی

گلایه

"اگر دین ندارید حداقل آزاده باشید"

حالم به هم می‌خوره از این آخوندهایی که بعد از خوندن نماز جماعت یا بعد از تموم شدن منبرشون اولین دعاشون برای سلامتی و پایندگی ر هبر و دو لته. آخه آدم انقدر پست. خبر مرگت اگه می‌خوای برای کسی دعا کنی، بگو خدایا به هر کس که برای این کشور و این مردم داره زحمت می کشه و کار می‌کنه سلامتی و طول عمر ببخش و هر کس هم که دشمن این مردم و این کشوره رو اول رسوا و خوار و ذلیل کن و بعد هم دستش رو از مردم کوتاه کن (که خدا رو شکر اونهایی که باید، رسوا شدند)، اون موقع همه‌ی زحمت کش های این کشور رو مثل کارگرا و کشاورزا و راننده ها و معلما و پرستارا و... رو دعا کردیم و همه‌ی خائنا که حالا دیگه همه می‌شناسنشون رو نفرین. خدا رو شکر که اونهایی دم از آخرت و پستی و بی ارزشی دنیا می زدند و می زنند و فقط هارت و پورت داشتند خودشون رو خوب نشون دادن. سخنرانا امسال محرم با چه رویی می خوان از اینکه مسلمون باید جلوی ظلم و ظالم قد هلم کنه حرف بزنن؟ وقتی خودشون این همه جنایت دیدن و جیکشون در نیومد (اون چند تا با غیرت رو  که هنوزم دارن مبارزه می کنند رو مستثنی کنید).

در ضمن اینجا آرامگاه مجازی اون 72 نفریه که تو این مدت شهید شدن.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها : دلتنگی ، اجتماعی

Carwash Sign

واقعاً که لطف دارن این سربازان زحمت‌کش و گمنام راهنمایی و رانندگی. خدا حفظشون کنه که انقدر دلسوزن. راه می‌افتند دوره توی شهر می‌گردن، هر کجا یه جوی خوب و پرآب و همچین نسبتاً تر و تمیزی که جون می‌ده واسه ماشین‌شویی، شناسایی می‌کنن و یک تابلوی "شست‌وشوی اتوموبیل ممنوع" می‌چسبونن کنارش تا مردم فهیم هم به درستی از جریان آب مناسبِ شستشوی داخل جو مطلع بشن و از فرداش شاهد خیل رانندگانی  باشیم که به زیارت قبله‌ی حاجات جدیدشون اومدن و به ردیف کنار جو وایستادن و دارن از این جریان پر برکت، نهایت استفاده رو می‌برن و چنان در این حالت خلسه‌ی ملکوتیشون غرقند که دیگه اصلاً متوجه نمی‌شن که باعث ایجاد درصد زیادی کندی ترافیک شدند و آبی  که توی خیابان ریختند باعث لغزندگی مسیر شده و  همچنین یه عالمه از جاهای پارک رو اشغال کردن.

به هر حال اگه نبود لطف بی منت و تلاش جان‌بر‌کفانه مسئولین مربوطه، قطعاً شمار زیادی از این جوی‌های پر برکت برای مردم ناشناخته می‌موند و این خودش بی اعتنایی به نعمات الهی به حساب میومد و اسراف بود و بد بود دیگه.

 

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸

کارت هدیه

دیروز اون پولی رو که برای ماه رمضون تصویب کرده بودند بهمون دادند، ولی گندشون بزنه که برای هر کاری از مزخرفترین فرمتش استفاده می‌کنند. آخه من کارت‌هدیه پارسیان می‌خوام چیکار؟ خوششون اومده، جای این که مثل بچه آدم پول نقد به حسابمون بریزن هی کارت‌هدیه برام رو می‌کنند. پس فردا می‌گن حقوقتون رو هم با کارت هدیه بهتون می‌دیم.

یه وقت فکر نکنید "اسب پیش کش دندون شمردن نداره" و "همین که یه چیزی می‌دن برو خدا رو شکر کن" و از این جور حرف‌ها. اینجایی که من کار می‌کنم انقدر حقوق و مزایاش ناعادلانه است که باید با همین پرداخت‌های مناسبتی یه جوری جبرانش کنند که این هم از پرداختشون، کارت هدیه.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها : سرکار ، شخصی

دعا

در مذهب شیعه به دعا کردن بیش از قرآن خواندن اهمیت داده‌ شده‌است و این جای هیچ تعجبی ندارد، اگر قرآن مختص مسلمانان است دعا همه‌ی ادیان و مذاهب را شامل می‌شود. دعا کردن احتیاج به سواد و دانش ندارد، هزار جور اصول و قواعد ندارد و مردم در هر دین و آیینی، با هر لحن و آهنگی، با زبان خاص خودشان، آنطور که دلشان می‌خواهد و راحتند، گاهی آرام و گاهی با تضرع و التماس، گاه از سر نیاز و گاه تنها به بهانه صحبت با معبودشان، دست به دعا بر‌می‌دارند. قرآن خواندن یک نیاز نیست حال آنکه دعا هست. صحبت با خدا و استمداد از او در همه اقوام و قبایل و از لحظه پیدایش انسان با او بوده است.

خداوند در قرآن می‌فرماید: مرا بخوانید تا دعای شما را بپذیرم. به همین سادگی، فقط کافیست که از خداوند بخواهیم، خدایی که بین خود و بنده اش هیچ واسطه ای قرار  نداده است و یاس از رحمتش بزرگترین گناهان است. فراموش نکنیم که بزرگی و زیادی مشکلات و خواسته های ما، دلیل نمی شود که آنها برای خدا هم بزرگ باشند. آنکه مالک و آفریننده همه مخلوقات است شخصاً به بنده هایش گفته است که خواسته های خود را از او بخواهند و قول اجابت هم داده است و حال اگر تنبلی کنیم ایراد از خودمان است. یادمان باشد نیازمان را به درگاه کسی می بریم که دلسوز و مهربان و غمخوار ماست، که ارحم الراحمین است، و وقتی که دستان نیازمند بنده ای به آستانش بلند  می شود از اینکه آن دست ها خالی از درگاهش بازگردد شرم دارد.

التماس دعا.

 

+بعد نوشت: پیشنهاد می‌کنم کتاب نیایش اثر دکتر شریعتی که ترجمه‌ی اثر دکتر الکسیس کارل با همین عنوان به ضمیمه توضیحات خود دکتر هست را حتماً مطالعه کنید.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸

تنهایی پر هیاهو

...دختر کولی صورتش را با دست پوشانده بود و فقط چشمهایش پیدا بود، چشمهای بازمانده از اعجاب، و بعدش گرفتیم نشستیم و من خواستم سر نخ را به دست او بدهم، ولی داد زد که نه، نه، بادبادک برش می دارد و به هوا می بردش، مثل مریم مقدس که به آسمان ها می رفت، و من سر نخ را به دست او دادم و دست بر شانه هایش گذاشتم و گفتم در این صورت هر دو با هم به آسمان می رویم، ولی دخترک سر نخ را باز به دست من داد و گرفتیم نشستیم و دخترک سرش را به شانه من تکیه داد، و بعد به فکرم رسید که چطور است که برای بادبادک قاصدی بفرستیم و باز سر نخ را به دخترک دادم، ولی او باز از ترس جمع و جور شد و گفت نه، بادبادک برش می دارد و می بردش به هوا و دیگر هیچ وقت چشمش به من نمی افتد؛ این است که من سر چوبی را که نخ بهش وصل بود در زمین فرو بردم و بعد یک تکه کاغذ از دفترچه یادداشتم کندم [و نخ را از سوراخی در وسط این تکه کاغذ رد کردم] و همچه که دوباره سرنخ را در دست گرفتم دخترک داد زد و پرید که قاصد را بگیرد ولی قاصد در طول نخ بادبادک رفت و رفت و رفت و با هر وزش باد و تکان بادبادک، این تکان از نخ به انگشتها و به تمام تن من منتقل می شد، و حتی حس کردم لحظه ای را که قاصد بالاخره به بادبادک رسید و با آن تماس پیدا کرد، و من سراپا به لرزه درآمدم، چون که ناگهان بادبادک خدا بود و من پسر خدا بودم و این نخ، روح القدس بود که انسان را با خداوند پیوند می دهد و همکلام می کند. بعد بادبادک را چند بار دیگر پرواز دادیم و دخترک بالاخره به خودش جرئت داد و سرنخ را در دست گرفت، و مثل من تنش می لرزید، مثل بادبادکی که در وزش تندباد می لرزید، و نخ را دور دست پیچیده بود و از شوق فریاد می زد.

یک شب سرشب که به خانه برگشتم دیدم که دختر ک.لی در خانه نیست. چراغ را روشن کردم و رفتم بیرون و تا صبح طول خیابان جلوی خانه را بالا و پایین رفتم، ولی اثری از او پیدا نشد، نه آن روز و نه روز بعدش و نه دیگر هیچ وقت. رفت که رفت. هر کجا را که می شد به دنبالش گشتم، ولی بی فایده بود. دخترک ساده ی بچه وارم، دست نخورده مثل تکه چوبی صاف، پاکیزه همچون نفس روح القدس...بعدها فهمیدم که گشتاپو در گشتهای خیابانی اش او را دستگیر کرده و با یک عده کولی دیگر به بازداشتگاه فرستاده و این دختر را یا در بازداشتگاه مایدانک یا در آشوویتس در کوره های آدم سوزی سوزانده یا در اتاق گاز خفه کرده بودند. دختر دیگر برنگشت. آسمان عاطفه ندارد.

 

متنی که در بالا ملاحظه می فرمایید از کتاب تنهایی پر هیاهو نوشته بهومیل هرابال انتخاب کردم. این نویسنده به قول میلان کوندرا،بهترین نویسنده کشور چک است. کتاب بسیار زیبا و تکان دهنده است و تنها اثر از این نویسنده است که به فارسی برگردانده شده است. توصیه میکنم که حتماً بخوانیدش.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸