حکایت

چنین روایت کنند که:

طلبه ای جوان در مدرسه ای به تحصیل معارف دینی اشتغال داشته. باد خبری را به گوش مدیر این مدرسه که از انسان های وارسته و پرهیزگار آن زمان بوده و نماز شبش هیچگاه ترک نمی شده می رساند مبنی بر این که طلبه جوان، در  خلوت و تنهایی شب، پنهانی شراب می نوشد. پس از این که باد چندین مرتبه این خبر را مصرانه به گوش مدیر با تقوا می رساند، ایشان در پی آن برمی آیند که خودشان شخصا از صحت و سقم این ماجرا یقین حاصل کنند. به همین خاطر شبی بی خبر و ناگهانی وارد اتاق طلبه جوان می شود. طلبه که غافلگیر شده است، فورا کتاب هایش را روی ظرف شرابش می گذارد تا از دید استاد پنهان بماند ولی استاد که گویی بو برده که هرچه هست باید زیر کتاب ها باشد، کتاب ها را یکی یکی برمی دارد و اسم و محتوای آن را از طلبه می پرسد و طرفی دیگر می گذارد.  همینطور که استاد کتاب ها را یکی یکی از روی ظرف شراب برمی دارد و کتاب ها رو به اتمام است، فکری از روی استیصال و درماندگی به ذهن طلبه خطور می کند.
وقتی استاد به کتاب یکی مانده به آخری رسید و اسم آن را پرسید، طلبه جوان پاسخ داد که اسم کتاب "ستارالعیوب" است. از آنجا که عاقل را اشاره ای کافی است، استاد هم  فوراً پی به این اشاره برد، به خود آمد، سر به زیر افکند و از اتاق خارج شد و در پاسخ به آنان که بی صبرانه منتظر شنیدن خبر رسوایی طلبه بودند گفت که شایعه خوردن شراب، افترایی بیش نبوده است و طلبه جوان شرابی در بساط ندارد.

و باز هم نقل است که سال ها بعد بعد از وفات استاد، شخصی وی را در خواب می بیند و از احوالش جویا می شود و استاد ابراز رضایت می کند. شخصی که خواب می دیده از استاد می پرسد که آیا آن نماز شب ها سبب دستیابی به چنین وضعیت راحت و مطلوبی شده است؟ و استاد پاسخ می دهد که خیر، آن پرده پوشی  و آبروداری در مورد طلبه جوان او را به این مقام رسانده است.

می گویند دوسوم از زیرکی خود را به نداستن زدن و اظهار بی اطلاعی کردن است. لزومی ندارد هر چه میدانیم به روی افراد بیاوریم. مسلماً آبروبری و رسوا کردن دیگران زرنگی نیست. نقاط ضعف دیگران را برجسته کردن نکته سنجی نیست. تجسس در کار دیگران و گرفتن گاف و سوتی اصلا خنده دار و با مزه نیست.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸
تگ ها : اجتماعی ، تاریخی

چو می توان به صبوری...

 

به هر راهی که دانستم فرو رفتم به بوی تو     کنون عاجز فرو ماندم رهی دیگر نمی دانم

 

 

    غـم زمانـه خـورم یا فـراق یـــار کشــم        به طاقتـی کـه نــدارم کـدام بــار کشــم
    نه قوتی که توانـم کنـاره جستـن از او        نه قدرتی که به شوخیـش در کنار کشم
    نه دست صبـر که در آستین عقل بـرم        نه پـای عقـل کـه در دامــن قـــرار کشـم
    چو میتوان به صبوری کشید جور عـدو        چــرا صبـور نباشــم که جـور یـــار کشـم   

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸
تگ ها : ادبی

هشدار

قبلاًها اینطور نبود. از چند سال پیش بود که تاختن به معشوق و عشق، در ترانه‌ها رواج پیدا کرد. یادمه این ترانه‌ی علیرضا عصار "خیال نکن نباشی بدون تو می‌میرم/گفته بودم عاشقم حرفمو پس می‌گیرم" رفته بود جزء ترانه‌های پرشنونده. بعدش هم به یکبارگی معشوق‌ستیزی تبدیل به موضوع اصلی اکثر آهنگ‌ها شد.

 و اینجوری شد که آروم آروم نهضت ضد معشوقیت به راه افتاد و با استقبال فراوانی هم روبرو شد. داستان به همین‌جا خلاصه نشد، کسانی که اعتقاد داشتند که عاشقی خریته و تا دیروز در اقلیت بودند، شهوت‌رانان و شکست‌خوردگان و کینه‌توزانِ عشق رو زیر پرچم خودشون جمع کردند و تا کمر به نابودی آن ببندند و همه تلاش خود را کردند و می‌کنند که دیگر عشق و عاشقی ارزش نباشد و مردمی با چنان پشتوانه‌ای عظیم از تاریخ، وادبیاتی سرشار از مضامین عاشقانه که در تمام دنیا بی‌نظیر است را به خواندن کتاب‌ها و جملاتی مبتذل در تقبیح عشق تشویق کردند تا به این موج منحوس تازه به راه‌افتاده بپیوندند.

روزی رو تصور کنید که این گروه پیروز شوند و وصلت‌های سرسری و روابط تو‌خالی به‌صورت معیار جامعه عرضه شوند. روزی رو تصور کنید که سختی‌های شرینی که به خاطر عشق با بی‌صبری به پیشوازش می‌رفتیم جای خودش رو به منطق صرف داده. روزی رو تصور کنید که هیچ دو نگاه عاشقانه‌ای با هم تلاقی نمی‌کنند و کسی با فکر کسی ضربان قلب و ریتم نفسش تغییر نمی‌کنه. روزی رو تصور کنید که نیمکت‌های توی پارک دیگه یادآور هیچ چیزی نیستند...

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸
تگ ها : دلتنگی ، اجتماعی

امتحان زندگی

همانطور که موقعیت های مختلف و مخصوصاً  موقعیت های سخت و بغرنج فرصتیه برای بهتر شناختن دوستان و اطرافیان، میتونه فرصت بسیار مناسبی هم باشه برای شناختن خود. فکر میکنم موقعیت های زیادی هست که در صورت روبرویی با آنها، رفتاری از خودمون نشون میدیم که بعد از پشت سر گذاشتن آن، از خودمون و کارمون تعجب میکنیم و به شناختی جدید از آنکه واقعاً هستیم نائل میشیم.

وقتی که مدرسه یا دانشگاه میرفتیم، بعد از اینکه یک محصل خبر قبولی یا افتادن یک درس رو به یک بزرگتر میداد، یک جوابی بود که بعضی وقت ها از بزرگترهای یه خورده فاضل مآب شنیده میشد: "ایشالا توی امتحان زندگی قبول بشی" و یا "ایشالا توی امتحان زندگی مردود نشی". و خود ما هم گاهی به شوخی از این جمله استفاده میکردیم.

و اخیراً با موقعیت هایی مواجه شدم که دارم از نزدیک، معنی قبولی و تجدیدی  توی امتحان زندگی رو به شکلی ملموس درک میکنم.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸
تگ ها : شخصی

یاکریم، تئاتر، بسیج و کتاب

 

1. جوجه‌های یاکریمی که توی تراس اتاقم لونه کرده بود، بالاخره سر از تخم دراوردند.  یه وقت جو نگیرتم به خاطر سلامتی جوجه یا کریما دیگه تو تراس سیگار نکشم.

2. تئاتر "رومولوس کبیر" رو دیدم و  خوشم اومد و دیدنشو پیشنهاد می کنم.

3. نزدیکای ساعت ١٢شب با یه ماشین ٢٠۶ با یه راننده جوان و عشق سرعت داشتم میرفتم خونه که نرسیده به تجریش دیدیم ایستِ بسیج ماشین‌ها رو نگه می‌داره. ما رو هم نگه داشتن. یه پسر ١۵، ١۶ ساله از راننده مدارک خواست و بعد بهش گفت که می‌شه پیاده بشه؟ راننده هم گفت: نه! اما بعدش نه تنها راننده که ما مسافرا هم پیاده شدیم. بعد در حالی که داشتن صدوق عقب رو بازرسی می‌کردن راننده بهشون گفت: ایشالا خدا خودش یه کاری به شما بده که از بیکاری در بیاید! خبر نداشت ارگانی  که سالانه فقط 400 میلیارد تومان بودجه رسمیشه، پرسنلش احتیاجی به کار کردن ندارند.

4 ."...تو زندگیم فقط یه آرزوی کوچولو دارم و اون اینه که یه بار چشمامو وا کنم، ببینم زندونیای سیاسی آلمان و قاضیای اونا جاهاشون با هم عوض شده" (زندگینامه)

 

"یعنی من میتونم بمیرم؟ گاهی وقتا وحشت برم می داره که نکنه نتونم بمیرم.

مثلاً من سال های سال نمی تونستم درست عطسه کنم. مث یه سگ توله عطسه می کردم که سکسکه اش گرفته باشه. و خیلی عذر می خوام، تا 28 سالگیم هم نمی تونستم آروغ بزنم . بعد با کارل آشنا شدم. یکی از دانشجوهای قدیمی بود. اون آروغ زدنو یادم داد. ولی حالا کی بهم مردن رو یاد می ده؟

آره خب شاهد مردن آدما بودم. یه اعدام دیدم و یه مریض رو که داشت می مرد. به نظر میومد که جونشون دراومد تا مردن. حالا اگه سربه زنگا کودن بازی در بیارم و کار پیش نره چی؟ به هرحال ممکنه یه همچین وضعی پیش بیاد." (وحشت)

 

"بعضی وقتات تلفن که زنگ نمی زنه و کسی ازت چیزی نمی خواد، حتی خودت از خودت چیزی نمی خوای، وقتی بوق و کرناهای زندگی همه خاموش شده ن و نوازنده ها سازاشونو وارونه کرده ن تا آب دهناشون بریزه بیرون... اون وقت به صدای درونت گوش می دی، می بینی... اون تو پر از خلئه!

...بعدشم یواش یواش پیر می شی. وقتی مخت دیگه خوب کار نمی کنه، یه حالت روانی ملایم بهت دست می ده که خودشو جای احساس جا می زنه. اونوقت جونورک های کوچولو رو که می بینی چطوری توی ماسه ها لول می زنن، با خودت می گی: جل الخالق!" (خلا)

کتاب "بعضی ها هیچ وقت نمی فهمن" رو پیشنهاد می کنم که بخونید. همونطور که اول کتاب گفته، این کتاب یه داروئه.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸

صدا و سیما

١. کاشکی یه تفنگ داشتم، میرفتم باهاش این صدا و سیما رو میکشتم و برمیگشتم  میشِستم سرجام. کامران نجف زاده رو دوبار میکشتم و قبل از کشتن بهش تجاوز هم میکردم.

2. پر واضحه که به ابراهیم رها خیلی علاقه دارم. از این اصطلاحش که به دولت جدید میگه: "دولت پس ازنهم" خیلی خوشم اومد. فقط خواستم خبر بدم بعد از اینکه  هرکجا ابراهیم رها مطلب مینوشت بعد از مدتی توقیف میشد اخیرا ایشون در صفحه آخر روزنامه اعتماد ستونی رو مینویسه و شما میتونید قبل از اینکه این روزنامه هم توقیف بشه از مطالبش حداکثر لذت رو ببرید. عجالتن تا برید روزنامه اعتماد بخرید من مرد تنهای شبم!  و  نامه یی برای احمد توکلی  و  کشور جدید التاسیس ایران را مطالعه کنید و حالش رو ببرید.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸
تگ ها : اجتماعی ، شخصی

امثال و حکم

شنیدید می‌گن "میوه‌ی خوب نصیب شغاله"؟!

یه ورژن دیگه هم هست که می‌گه "انگور خوب نصیب شغاله".

این ضرب‌المثل یک از درست‌ترین ضرب‌المثل‌هاست به نظر من. مثلاً یارو خلافکار و قاچاقچی و معتاده و حالا افتاده زندون ولی زنش، یه خانم و محترم و وفادار و مهربونه و در نبود شوهرش از بچه‌ها به خوبی نگهداری ‌می‌کنه و با سیلی صورت خودش و بچه‌هاش رو سرخ نگه می‌داره و با شکیبایی منتظر می‌مونه تا شوهرش از زندان آزاد بشه.

یا برعکس یه مرد آروم و خوب و با اخلاق و نجیب یه زن پاچه‌ورمالیده گیرش میاد که دهان‌ها سرویس می‌کنه.

در مورد دوست‌پسر/دختر ها هم این مورد رو زیاد دیدم. انگار یه ویروس ناشناخته هست که دخترها و پسرهای خیلی خوب رو عاشق نمونه‌های شغال‌صفت می‌کنه، والله اعلم!

در این مورد تا دلتون بخواد مثال هست و  نمی‌خوام سرتون رو درد بیارم اما هدف  اصلی از مطرح کردن این موضوع رسیدن به یه موضوع اخلاقی و نتیجه‌گیری از این ضرب‌المثل بود البته از دیدگاه خودم و اون اینکه: به نظرم باید سعی کنیم از میوه‌ی خوب بودن فاصله بگیریم به سمت شغال بودن بریم تا هم از گیر شغال‌های بالقوه دربریم و هم به میوه خوب و رسیده و خوش طعم و آبدار برسیم و خلاصه گویا شغالان رستگارترند.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸