بچه محل

اگه تا حالا یه ریزه شک داشتم امروز دیگه مطمئن شدم که توی کوچه ی بن بست ما، مادرا به جای ادویه تو غذای بچه هاشون اورانیوم غنی شده می ریزن. اوایل با دیدن این جغله ها که کل تابستون و روزای جمعه رو از صبح تا عصر، بدون خستگی و بی وقفه فوتبال بازی می کنن یه جورایی شکم برده بود که اینا با بجه های معمولی فرق دارن ولی امروز عصر، وقتی دیدم که در کمتر از دو ساعت، خودشون تنهایی یه تکیه رو علم کردن دیگه مطمئن شدم که بچه محلامون یه جورایی اتمی هستن.

آخه کجای دنیا بچه پونزده ساله داربست می بنده؟!

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸
تگ ها : شخصی ، همینجوری

سایه روشن

رویایی مستقیم و ناگهانی با حقایق عریان و تلخ زندگی از آن دست چیزهایی است اکثر مردم از آن واهمه دارند و ترجیح می‌دهند تا جایی که می‌شود از آن اجتناب کنند. بیشترینه‌ی مردم ترجیح می‌دهند که به جای این تقابل مستقیم و اغلب زننده با حقیقت در زندگی واقعی، به نحوی مجازی مثلاً از طریق کتاب و فیلم و شعر و موسیقی و ... پذیرای حقایق و  واقعیات زندگی باشند. جایی که شیرینی ادبیات و هنر بر تلخی حقیقت غلبه می‌کند و هضم آن را آسان‌تر می‌نماید! (مثنوی معنوی و بوستان و گلستان را به خاطر بیاورید که چگونه در قالبی شیرین و دلنشین چشمه های حکمت را در دل‌ها  می‌جوشانند و خواننده را از پیج و خم های زندگی و دو راهی های آن عبور می دهند و افق های روشن را پیش رویش تصویر می کنند).

هر چند که هنر و ادبیات رسالتی بسیار وسیع‌تر از این دارند اما باید پذیرفت که مورد بالا از کارکردهای مهم و اساسی هنر و ادبیات در همه جای دنیا به شمار می‌رود. با اینکه در سده‌ی اخیر و همزمان با پیشرفت فناوری و صنعت، از هنر و ادبیات هم همچون علم، در راه خدمتگزاری به پول و قدرت و جهت دادن به افکار و آرا استفاده شده است و  مقوله‌ی صنعتی هر چیز از مقوله‌ی هنری آن پیشی گرفته است، لیکن خوشبختانه، همچنان هستند  و کم هم نیستند هنرمندان و نویسندگان مستقلی که داشته های خود را تنها در راه تعالی جامعه و مردم خرج می کنند...

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸
تگ ها : فرهنگی ، هنری

پنجشنبه دوست داشتنی

ساعت شش و بیست دقیقه صبح با صدای آلارم موبایل، بالاخره از خواب بیدار می‌شم. از ساعت شش شروع کرده و هر پنج دقیقه یه بار زنگ می‌زنه. خیلی خوابم می‌یاد. به خودم ناسزا می‌گم که چرا دیشب تا دیر‌وقت بیدار موندم. خودمو دلداری می‌دم که امشب که برگشتم خونه زود می‌گیرم می‌خوابم. به یه مصیبتی خودم رو از تخت بیرون میکشم. هوا هم تاریکه و هم ابری. از اون روزاست که جون می‌ده تا ساعت نه و ده تو رختخواب بمونی و بعدش پاشی و با فراغ بال صبحونه‌ات رو بخوری و تو دلت به همه اونا که رفتن سر کار بخندی.

می‌رم دستشویی. یه فکری از اون ته تهای ذهنم هی سعی می‌کنه خودش رو بکشونه بالا ولی من بهش مجال نمی‌دم. می‌خواد بگه یه چیزی اشتباهه ولی من محلش نمی‌دم. حس صبحونه خوردن نیست. میام تو اتاق که لباس بپوشم. همون لباس دیروز رو می‌پوشم. دارم کاپشنم رو بر‌میدارم که یه‌هو اون فکر شیطون و دوست‌داشتنی از بین تموم افکار تلنبار شده‌ی ذهنم راهش رو پیدا می‌کنه، خودش رو بالا می‌کشه، میاد صاف روبروم وامیسه و میگه : آخه کجا داری میری خره؟ امروز تعطیلی، برو بگیر بخواب!

نزدیکه از خوشحالی بال در بیارم. خودمم نمی‌فهمم چه‌جوری به یه چشم به زدن لباسامو در میارم و می‌چپم زیر لحافم، و با خودم فکر میکنم که چقدر پنجشنبه ها رو دوست دارم.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۸
تگ ها : شخصی

30 گار

اگر درباره سخت‌ترین کارهای دنیا ازم بپرسن، بی‌تردید ترک سیگار یکی از رتبه‌های اول رو به خودش اختصاص خواهد داد. و مطمئناً از خود ترک سیگار سخت‌تر، تصمیم به ترک سیگاره.

هر بار که با مشقت فراوان میگردم و یه دلیل برای نکشیدنش پیدا می‌کنم، سریعاً هزار‌تا دلیل عاقلانه‌تر و قانع کننده‌تر برای کشیدنش پیش روم ردیف می‌شه.

هر چی با خودم کلنجار می‌رم بیشتر به این نتیجه می‌رسم که که سیگار جوری با تمام زندگی و خاطرات و غم‌ها و شادی‌هام عجین شده که انگار اگه بخوام ترکش کنم باید تمام گذشته ام رو از نو بازسازی کنم.

مگه میشه چایی و قهوه رو خورد و بعدش سیگار نکشید؟ مگه میشه کتاب شعر شاملو و اخوان رو بدون سیگار حتی ورق زد؟ وقتی داری فیلم میبینی و قهرمان فیلم سیگارش رو آتیش می کنه باید خیلی پرت باشی که هم پاش به سیگارت پک نزنی. مگه می‌شه از تئاتر و سینما بیرون اومد و هنوز کامل از در بیرون نیومده دستت توی جیبت با فندکت بازی نکنه؟ کیه که بتونه روی نیمکت پارک بشینه و در حالی که دور تا دورش پر از برگ‌های پاییزی یا برف‌های روی هم تلنبار شده زمستونی یا شکوفه‌های بهاری باشه و تو حسرت روشن کردن یه نخ سیگار نباشه؟ شاید بشه یه روزی بدون بنزین هم جاده چالوس رو طی کرد ولی بدون سیگار هرگز نمی‌شه!

یه نگاهی به نویسندگان، هنرمندان، دانشمندان، تئوریسین‌ها و حتی پزشک‌هایی که می‌شناسید بندازید. بیشتر از هفتاد درصد اقشار تاثیر گذار سیگار می‌کشن، اقشار دیگه هم که جای خود دارند.

توی این عصری که آدم‌ها دیگه حتی برای خودشون هم وقت ندارن، کشیدن یه نخ سیگار شاید تنها فرصتی هست که توش می‌شه برای پنج دقیقه همه دل‌مشغولی‌ها رو پشت‌سر گذاشت و به هیچ چیز فکر نکرد. تنها فرصتی که به خودت اجازه می‌دی بعد از مدت‌ها دوباره روی بال خیالت سوار شی و بذاری که هر جا که دلش خواست ببردت. فقط امیدوارم یه روزی علم یه پیشرفتی بکنه و یه سیگاری عرضه کنه که برای سلامتی ضرری نداشته باشه!

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸
تگ ها : همینجوری ، شخصی

مدرسه علمیه

خدا رو هزار مرتبه شکر که دوران مدرسه تموم شد. نه به خاطر این‌که دیگه مجبور نیستم توی سوز و سرمای سر صبح، یک ساعت تموم سیخ سر صف وایسم و به رهنمودها، خاطرات، دستورات و سایر چرندیات ناظم و مدیر و مسئول پرورشی به مناسبت‌ هر اتفاق احمقانه و بی‌ربطی گوش بدم و در همون حال از سر تا پای مدرسه و ناظم و معلم و هر کسی که توی سیستم آموزشی هست رو با همون دایره‌‌ی محدود فحش‌هایی که توی اون سن بلدم بمبارون کنم تا بلکه یه کم دلم خنک شه.

نه، به این خاطر از تموم شدن درس و مدرسه خوشحالم که وقتی چند ماه قبل شنیدم که قراره مدیریت پنج هزار مدرسه به حوزه علیمه واگذار بشه فکر کردم که این اتفاق به احتمال زیاد نخواهد افتاد.
اما امروز خبری خوندم مبنی بر این‌که تا کنون مدیریت چهار هزار مدرسه در قالب "آیین نامه واگذاری مدارس وابسته" به حوزه علمیه واگذار شده. و در ادامه خوندم که «این اقدام در جهت سیاست‌های کلان آموزش و پرورش صورت گرفته است» و «زمینه همکاری‌‌ حوزه‌های علمیه و آموزش ‌و پرورش گسترده و موضع این دو نهاد همکاری دوجانبه است.»

هرچند تمام سعیم رو می کنم که آدم بدبینی نباشم اما به هیچ وجه به این اتفاقی که افتاده و هنوز هم ادامه داره خوشبین نیستم. حتی فکر اینکه مغز بچه ها قراره با چه چیزایی شستشو داده بشه هم برام مثل یه کابوسه.

خدایا شکرت که مدرسه تموم شد! خدایا  اینا که عقلشون نمی رسه، شما خودت یه کم بیشتر به فکر بچه ها باش! ممنون.

 

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸
تگ ها : اجتماعی ، دلتنگی

اطاق آبی

ته باغ ما، یک سر طویله بود. روی سر طویله یک اطاق بود، آبی بود.
اسمش اطاق آبی بود (می‌گفتیم اطاق آبی)، سر طویله از کف زمین پایین‌تر بود. آنقدر که از دریچه بالای آخورها سر و گردن مال‌ها پیدا بود. راهرویی که به اطاق آبی می‌رفت چند پله می‌خورد . اطاق آبی از صمیمیت حقیقت خاک دور نبود، ما در این اطاق زندگی می‌کردیم. یک روز مادرم وارد اطاق آبی می‌شود. مار چنبر زده ای در طاقچه می‌بیند، می‌ترسد، آن هم چقدر. همان روز از اطاق آبی کوچ می‌کنیم، به اطاقی می‌رویم در شمال خانه، اطاق پنجدری سفید، تا پایان در این اتاق می‌مانیم، و اطاق آبی تا پایان خالی می‌افتد.

کف اطاق آبی از کاهگل زرد پوشیده بود: زمین یک مربع زرد بود  کاهگل آشنای من بود.  پوست تن شهر من بود. چقدر روی بامهای کاهگلی نشسته بودم، دویده بودم، بادبادک به هوا کرده بودم، روی بام، برآمدگی طاقهای ضربی اطاق‌ها و حوضخانه چه هولناک بود، برجستگی‌ها یک اندازه نبود، چون اطاق‌ها یک اندازه نبود، حوضخانه هم طاقی بلندتر داشت. سطوح همواره بام در یک تراز نبود: ساختمان در سراشیب نشسته بود. در تمامی بام، هیچ زاویه‌ای تند نبود، اصلا زاویه‌ای در کار نبود. در مهربانی و الفت عناصر هیچ سطحی خشن نبود. با سطح دیگر فصل مشترک نداشت، سطح دیگر را نمی‌برید، خط فدای این آشتی شده بود، بام، هندسه مذاب بود.

در پست و بلند بام وزشی انسانی بود، نفس بود، هوا بود. اصلا فراموش می‌شد که بام پناهی است برای " آدمی که از باران و آفتاب بیم دارد". روی بام، همیشه پا برهنه بودم. پا برهنگی نعمتی بود که از دست رفت. کفش، ته مانده تلاش آدم است در راه انکار هبوط. تمثیلی از غم دور ماندگی از بهشت.
در کفش چیزی شیطانی است، همهمه‌ای است میان مکالمه سالم زمین و پا. من اغلب پا برهنه بودم. و روی بام، همیشه زیر پا. زیری کاهگل جواهر بود. ترنم زیر بود. ( حالا که می‌نویسم، زبری آن روزهای کاهگل پایم را غلغلک می‌دهد. تن بام زیر پا می‌تپید، بالا می‌رفتم، پایین می‌آمدم. روی برآمدگی‌های دلپذیر می‌نشستم و سر می‌‌خوردم. پشت بام تکه ای از ... بود. در حرکاتم زمان نبود. بودن جلوتر از من بود. زندگی نگاهم می‌کرد و گیجی شیرین بود.
وقتی که از برآمدگی بزرگ بام، که طاق ضربی حوضخانه بود، چهار دست و پا بالا می‌رفتم، باورم می‌شد که از یک پستان بزرگ بالا می‌روم، این پستان مال زنی بود که به چشم آن روز من، در ابعاد فضا جا نمی‌گرفت، اگر همه تن خود را به من نشان می‌داد مبهوت می‌ماندم.

 

 

چند وقت پیش اطاق آبی مرحوم سهراب سپهری را به توصیه‌ی یکی از دوستان مطالعه کردم. بسیار روان و دلنشین بود. خواستم بقیه هم توی این لذت شریک باشن. البته که متن بالا تنها برگزیده‌ای از متن اصلی‌ست.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸