کتاب‌‌هایی که ترجیح می‌دهند معرفی نشوند!-2

-اتاق تو...اصلاً میتونم بگم اتاق من، نه، می‌تونم بگم:‌ اتاقمان! نه؟ چه خوب است، چقدر "اتاقمان" کلمهء‌ شورانگیزی است مثل "خدایان" است!
-آره، اتاقمان؟
-آره، از پله ها با هم میریم بالا، تو چمدان ها دستت است، من هم یک چمدان دستم است، طبقهء پنجم، خسته میرسیم دم در آپارتمان، آپارتمان کوچک، یک اتاق بزرگ، یک حمام کوچک، یک آشپزخانه، یک دستشویی تو اتاق و ... همین طور است؟ خوب یادم هست؟ تو کاغذت آن را برایم وصف کرده بودی؟ ها... میریم، میرسیم دم در آپارتمان، تو دست هات بند است، به من میگی دستت رو بکن تو جیب راست بارونیم، کلید آپارتمان را بردار در را باز کن! من هم دستم رو میبرم تو جیب چپ بارونی تو و میگردم و پیدا نمیکنم، همه اش کبریت است و سیگار و یک دستمال و یک عینک دودی... اما کلید نیست و من در قیافه ات مینگرم میبینم خاموش ایستاده ای و میخندی و من کنجکاوانه میپرسم که پس کو؟ و تو با خونسردی که گویی هیچ عجله نداری و اصلاً باز بدجنسی ات گل کرده که مرا سر بدوانی و مثل اینکه دلت بخواد دستم را هم ببرم توی همهء جیب های بارونی و کتت و جیب ژِیلتت، میگی من گفتم تو جیب راست، این جیب راسته؟ و بعد من سرم از دست مردم آزاری خوب تو تکان میدهم و دستم را میبرم تا ته جیب بارونیت، جیب راست و هی میگردم و میبینم جز یک مشت پول خرده و ساعت مچی ات که هیچ وقت به مچت ندیده اند چیزی نیست و باز در قیافه ات خیره میشوم و میبینم لبخند خاطر جمع بدجنسانه ات را زود جمع کردی و اخم هات را ریختی تو پیشانی و ابروهات که یعنی پس کجا است و بعد میگویی: ببخشید، ها... تو جیب ژیلتم است و ناچار دکمه های بارونی ات را وا میکنم و لبه هاش را کنار میزنم و بعد میرسم به کتت و ناچار دکمه های کتت را که هر سه اش بسته است وا میکنم و چون خسته شده ام، چمدان را از دست چپم میگذارم زمین و با هر دو دست لبهء کتت را هم پس میزنم تا میرسم به ژیلت و به هر دو طرف نگاه میکنم ببینم جیبش کجا است و هر چه نگاه میکنم میبینم اصلاً ژیلتت جیب ندارد و در چهره ات خیره میشوم و میبینم که لبخندت را باز زود دزدیدی و قیافه ات حسابی سرخ شده و چشم های شرم آلودت را به من دوختی و گفتی خیلی معذرت میخواهم، حالا یادم آمد، این ژیلتم را صبح عوض کرده ام، برای آمدن به فرودگاه خریدم  کلید توی جیب ژیلت کهنه است. حالا میریم تو کمد میبینی اگر راست نبود!؟ ها... توی همین دسته کلید اتومبیل یکی دیگر هم دارم لطفاً با همان باز کنید، ببخشید ها...
.
.
حیف که من مثل تو بلد نیستم آنچه را که حس میکنم آن جوری که حس میکنم بگم، اگرنه خیلی از تو حرف های بهتری، قشنگتری، نوازشگرتری میگفتم؛ حیف نمیتوانم، این است که من بیشتر از تو رنج میبرم، تو این شانس را داری که میتوانی بگی و من مجبورم، توی دلم نگه دارم و تحمل کنم و مخفی کنم و این است که هیچ وقت راحت نیستم، همیشه احساس میکنم که روحم سنگین است، هر کلمهء خوبی نیشتری است که آدم به قلبش که از فشار حرف ها و دردها و گفتن ها ورم کرده است فرو میکند و خون از آن جستن میکند و روح کمی سبک میشود... و من نتوانسته تو را از زیر آوار خود بیرون آورم و نشانت دهم تا از دیدن آن حیرت کنی...چکار کنم؟

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٩

یعنی واقعاَ چه خبره؟!

آخه این دخترا چی از همدیگه می‌دونن که هر وقت به آدم می‌رسن می‌گن: خر نشی زن بگیریا. وقتی هم ازشون می‌پرسی چرا می‌گن: تو نمی‌فهمی، ما دختریم، ما می‌دونیم چه خبره.

پ.ن: جون هر کی دوست دارید اگه چیزی شده به ما هم بگید.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها : اجتماعی ، طنز

این یا اون؟!

پسرم: تو خیلی آدم مارمولک و آب زیر کاهی هستی.
دخترم: نه‌خیرم. اگه راست می‌گی یه دونه‌اش رو بگو. تهمت زدی، باید ثابت کنی.
پسرم: همین که نمی‌شه مثال زد و ثابت کرد، همین، همین خودش بهترین دلیله.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها : پسرم دخترم

کتاب‌‌هایی که ترجیح می‌دهند معرفی نشوند!

آیا خویشاوندم، فرزندم نمی‌خواهد که به خاطر آرامش روح من آنچنان که آرزو می‌کنم زندگی کند؟ آیا پند مرا هر چند تلخ باشد برای خشنودی روح من که دیگر دستش از دامن زندگی کوتاه شده است تحمل نخواهد کرد؟ او نمی‌خواهد که من در جهانی دیگر آسوده باشم؟ غم گسیختن پیوند با او اندکی کمتر مرا بگدازد؟ اگر چرا، اگر دوست داری که من درد جان کندن و گسیختن پیوندم را با خویشاوند و فرزندم و دوری از همه و تنهایی و بودن در جهانی دیگر را کمتر احساس کنم پس، فردا، اگر شنیدی که دیگر باز نمی‌گردم، اگر یقین کردی که همه چیز پایان یافت، ناگهان یک تصمیم بزرگ و معجزه ‌آسا و قهرمانی بگیر. ناگهان! بی کمترین تردید، بی کمترین ضعف، چنانکه گویی جز این نمی‌توان بود، جز این راهی، بیراهه‌ای، گونه‌ای، حالتی دیگر نیست، مثل اینکه ناگهان احساس کنی از بام بلندی سقوط کرده‌ای و جز سقوط هیچ تدبیری، تردیدی، تلاشی و خیالی نه تنها بی‌سود است بلکه غیر ممکن است، آری، ناگهان یک تصمیم بزرگ و قوی و معجزه آسا و قاطع: «من در این لحظه زاده شدم»، «من هم اکنون آغاز شدم»، «من، بودن را شروع می‌کنم».
حتی فکر مکن که گذشته را فراموش کنی تا به یاد گذشته نیفتی و گرفتار نشوی، لااقل برای آنکه رهایی از آنچه که در گذشته نیرومندتر و گیرنده‌تر است تو را مدتی متوقف نسازد، حتی تصمیم نگیر که همهء پیوندهای خود را قطع کنی، قیچی کنی، بگسلی تا مدتی بر سر این کار درنگ نکنی، سختی آن را احساس نکنی، توانایی و عجزت بر تو آشکار نشود، استواری و سستی پیوندها را حس نکنی. مگو: «من بودن را از سر می‌گیرم» تا این احساس در تو جان نگیرد که پیش از این بوده‌ای. بگو: «من، بودن را آغاز می‌کنم» نه، بهتر است بگویی: «اکنون، از این لحظه بودن در من آغار می‌شود». تا خود را از بودن جدا نیابی و در برابر «بودن» یا «چگونه بودن» به تامل و تفکر و احیاناً تردید تیفتی، آن را یک حادثه‌ای تلقی کن که اتفاق افتاده‌ است نه یک عملی که تو انجام می‌دهی تا جبری بودن، قطعی بودن، ناگزیر بودن و طبیعی بودن آن در چشم احساست بدیهی جلوه کند نه نظری که بتوانی در آن باره بیندیشی.
آن روز، همه چیز را رها کن، هر کاری را فرو بگذار، یک راست برو به خانه‌ات، به اتاق خودت، به هر جا که بتوانی در آن چند ساعتی خودت باشی و خودت، در «خلوت خالیِ» خودت بنشین، آینه‌ای را بردار، با گرد خاکستر لکه‌ای بر روی آن بگذار، مدتی آن را نگاه کن، آینه را همان گونه که می‌گویم بر روی طاقچهء اتاقت، همان جا که بود بگذار، بنشین، برخیز، قدم بزن، نزدیک شو، دور شو، بچرخ، خود را به کارهای متفرقه سرگرم کن...
...بعد از این که چند ساعتی گذشت ناگهان برخیز، با یک تصمیم جلف و تند و قوی، چنانکه یک حادثهء شگفت و مهمی ناگهان پدید آمده است و چنانکه گویی از جا می‌پری برخیز و به سرعت خود را به آینه برسان و در این حال سعی کن تا برایت بدیهی و مسلم شود که این آینه روح تو است، ذهن تو است، وقتی درست این را احساس کردی با قوت و چیره دستی و تسلط کامل لکه را با لبهء آستینت پاک کن، با یک بار و آن هم با دقت و قوت و چنانکه کمترین اثری از آن نماند.
در این حال احساس کن که رها شده‌ای، تمام شد. آغاز شدی، بودن تو آغاز شد. شخصی به نام ؟ متولد شد و دارد نفس می‌کشد، احساس می‌کند، برای اولین بار گرمی خورشید را روی پوست صورت و پشت پلک چشم‌هایش حس می‌کند، برای اولین بار با کمال تعجب می‌بیند که خورشید طلوع کرده است و زمین و آسمان و درخت‌ها و آدم‌ها و دیوارها و لباس‌های من و دست‌ها و موها و حتی این خودکارم سبز روشن شده است...آه چه خوب! باغچه‌ها را ببین! شاخه‌ها را! به! چه بوی خوشی فضا را پر کرده است، صبح با چه راحتی و سبکی و لطافتی نفس می‌کشد! دارد مرا تعلیم میدهد، انسان‌ها و انسان‌ها و انسان‌ها! همهء این چهره‌ها را تازه می‌بینم، برای نخستین بار، هیچ خاطره‌ای از هیچیک ندارم، درست مثل یک توریست که وارد یک کشور تازه شده است...
...و انسان‌ها را که چگونه می‌زایند و رشد می‌کنند و عشق می‌ورزند و دوست دارند و می‌آسایند و امیدوارند و می‌جوشند و زندگی می‌کنند و ...
...و خودت را که در آغازی و نمی‌دانی که آغاز چه سعادتی است و چه فرصت‌های عزیزی که بی‌تاب رسیدن تو اند و چه توفیق‌ها و عشق‌ها و لذت‌ها که چشم به‌راه تو در پیش رویت نشسته‌اند و تو آنگاه دیگر فرزندی که پدرش را از دست داده باشد نیستی، تو دیگر فرزند پدرت نیستی، فرزند خویشتنی و تو نمی‌دانی که فرزند خویشتن بودن، تازه زاده شدن، آغاز شدن، بی بند هیچ پیوندی بودن، گذشته نداشتن، سنگینی بار هیچ خاطره‌ای را نکشیدن، آینهء بی لک بودن یعنی چه. نمی‌دانی اما باش!

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٩

...

سخت ترین کار دنیاست
بوسیدن
پیش از کنار گذاشتن
برای همیشه

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩

illusion

اگه یه روز یه خانم خیلی سانتی‌مانتال ماشین B.M.W آخرین مدلش رو پارک کرد، شیشه رو پایین داد و شما رو صدا کرد که: بیا! دست و پاتون رو گم نکنید و خیلی هم توهم برد پیت بودن بهتون دست نده.
طرف فکر کرده شما پارکبانید، همین.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها : روان درمانی

برزخ

در حال صعود از یک صخره است که ناگهان زیر پایش خالی می‌شود. دستانش را محکم به نقاطی که گرفته است قفل می‌کند و در حالی که به صدای افتادن سنگی که تا چند لحظه قبل زیر پایش بود گوش می‌دهد، جای پایش را روی ناهمواری دیگری سفت می‌کند. خودش را محکم به صخره می‌چسباند و سعی می‌کند خونسردی‌اش را با کشیدن چند نفس عمیق و نگاه نکردن به پایین، دوباره به دست آورد.
نگاهی به بالا و دور و برش می‌اندازد. صخره صاف صاف است و جایی برای اینکه دستش را به آن بگیرد و خودش را بالا بکشد نیست، لااقل برای او نیست. اگر یک صخره‌نورد حرفه‌ای بود باز هم چیزی. اگر یک صخره‌نورد حرفه‌ای و یا حتی آماتور بود، این صخره برایش حکم بازی را داشت و در چشم به هم زدنی خود را به بالای آن می‌رساند، ولی او همیشه عادت داشته که بر روی زمین‌هایی هموار، نهایتاً با اندکی شیب راه برود و زندگی کند. اما حالا که دست تقدیر او را به چنین ورطه‌ای کشانده‌است، باید تمام همتش را بطلبد. مثل بقیهء انسان‌ها که وقتی روی خط تقسیم مرگ و زندگی باشند، ناخودآگاه میل زیستن در جانشان شعله می‌کشد و بزرگترین آرزوی‌شان می‌شود دیدن طلوع فردا.
باید خوب به اطراف نگاه کرد. شاخه‌هایی هستند که دل سنگ‌ها را شکافته‌اند و غرور صخره را به سخره گرفته اند. شاید باید به آن‌ها چنگ زد. ولی از کجا معلوم که محکم باشند و وزن او را تاب بیاوند. از کجا که نیرنگی در کارشان نباشد. فرصتی برای اشتباه کردن نیست. اما گاهی خود صخره‌نوردها هم به کمک همین شاخه‌ها و بوته‌ها خود را بالا می‌کشند.
چاره‌ای نیست. آدمی وقتی چاره‌ای ندارد به هر چیزی چنگ می‌زند. وقتی موضوعی منطقی حل نمی‌شود، شاید باید غیر منطقی حلش کرد. بعضی مسائل جواب‌های موهومی دارند. شاید باید در دامان خدا آویخت و دعا کرد. شاید باید مسیح و محمد را واسطه کرد. می‌شود به سراغ غیبگو و کاهن و فالگیر رفت، سرکتاب باز کرد، کودکی را به پای خدایان قربانی کرد، رملی انداخت، قرآن و تسبیح در دست گرفت و استخاره‌ای کرد، تفالی به حافظ زد، نذری کرد و شمعی افروخت...
شاخه‌هایی که در بستر مادیت سفت و خشن سنگ، شکل ماوراءالطبیعه به خود گرفته‌اند؛ همان اندازه که مهربان و وعده‌دهنده و نجات‌ بخشند، رازآمیز و شبح‌گونه و غیرقابل اعتمادند. بشر همواره وقتی پس از فرار از چنگال مشکلاتش چشم گشوده‌ است، خود را در دامان مهربان ولی شبح گون و غیرقابل اعتماد همین ماوراءالبیعه یافته است.
چاره‌ای نیست. یا باید صخره‌نوردی دانست یا شاخه‌ها را شناخت و چه بهتر که از هر دو سررشته‌ای داشت. اما حالا و اینجا، جای این حرف‌ها نیست. کسی که در حال سقوط است، هر چه را دم دستش باشد می‌گیرد. از اینجا دیگر غریزه است که اختیاردار است. غریزه بی‌فکر است و عملگرا. برایش بت و روح‌القدس یکی است، به هر کدام که نزدیک‌تر بود می‌آویزد. گاهی نجات می‌یابد و گاهی نه، گاهی صعود می‌کند و گاهی سقوط.
چاره‌ای نیست؛ یا باید صخره نوردی دانست یا شاخه‌ها را شناخت و چه بهتر که از هر دو سررشته‌ای داشت.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩

وسواس

روانپزشک: خجالت نکش پسرم. بگو مشکلت چیه.
پسر: آقای دکتر وقتی همه نشستن و دارن از معاشقهء قهرمان فیلم با دوست دخترش لذت می برن، من همش نگران اینم که تو این گیرودار اون میکروچیپی که توی جیب پسرست نشکنه.
روانپزشک: قبلاً هم سابقهء بستری داشتی؟

 

بعد نوشت: حتماً شما هم می‌خواید بگید از قبل-از همون دفعهء اولی که فیلم محلل رو دیدید- می‌دونستید که مرحوم رضا کرم‌رضایی هم دکترا داشته و هم تو کار ترجمه بوده!

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها : روان درمانی

تقارن

- سیزده بدر کجا رفتید؟

+ نمارجمعه.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها : همینجوری ، طنز

دروغ سیزده و کشف لغت جدید در کامنت وارده

١. مج.لس خب.رگان رهب.ری ظهر امروز در جلسه‌ای فوق العاده، پس از بررسی درخواست استعفای آیت‌ا.. خ.ام.نه‌ای با آن موافقت و شیخ مهدی کروبی را برای تصدی این پست کشف کردند. شیخ محمد یزدی دبیر مج.لس خب.رگان در خصوص این انتخاب اشاره کردند که دست مبارک حضرت ولی عصر شخصاً کاغذ حاوی نام آقای کروبی را از داخل گلدانی که حاوی اسامی کاندیداها بوده است بیرون کشیده اند. آقای خ.ام.نه‌ای با استقبال از این تصمیم گفتند که ایشان پیش از این نیز بارها از مجل.س خب.رگان خواسته بودند که استعفای ایشان را مورد بررسی قرار دهند و به دنبال فرد مناسبی برای تصدی این پست پرمسئولیت باشند و اجازه دهند ایشان به قم رفته و به مطالعه و تدریس بپردازند. ایشان هم‌چنین اضافه کردند که تا پیش از عروج ملکوتی آیت‌ا.. منتظری، ایشان مایل بودند که این عالم ارزشمند بر این منصب حساس بنشینند.

٢. فیلم زیبای اخراجی‌های ٢ موفق به کسب اسکار بهترین فیلم خارجی شد. این در حالی است که پیش از این نیز از این فیلم در بین منتقدان به عنوان بهترین فیلم معناگرای تاریخ سینما پس از فیلم اخراجی‌های ١ یاد می‌گردید.

٣. کامران نجف‌زاده، خبرنگار محبوب ایرانی که برای تهیه گزارش به پاریس سفر کرده بود، به طور کاملاً نوستالژیکی در هتل محل سکونتش با نشت گاز و در نتیجه خطر مرگ مواجه شد که البته با حضور به موقع دکتر مورتن مظاهری و اهداء ریه و قلب و کلیه و... توسط هزاران ایرانی با غیرت ساکن پاریس هم اکنون در وضعیت سلامت قابل قبولی به سر می برد.

 

پ.ن.1: فرمودند دروغ سیزده بنویس، ما هم در حد بضاعتمان نوشتیم.

پ.ن.2: یک آقایی/خانمی یک کامنت خصوصی برای بنده لطف کردند که پس از رفع حالت شوک، با برادرم نشستیم کلی به آن خندیدیم. به هر حال یا جزء همون شوخی های مربوط به دروغ سیزده هست یا این که یه اشتباهی شده. نسخهء کپی پیست شده رو بخونید:

خودتو پشت اسمها و  القاب قایم کردی.
شاید مردم تورو نشناسن اما من که خوب میشناسمت
.اقا جان دردت چیه؟؟؟برو و حالتو بکن..چی میخوای دائم امار میگیری؟؟
اخه  چرا اروم نمیشی؟مگه نمیگی  من ادم بدیم برو با خوباش خوش باش.بخدا نمیخواستم اینو بگم اما مجبورم میکنی اخه چرا همش فکر میکنی که من دارم میسوزم از تیکه های تو#
یا اینکه فکر میکنی   از اینکه با یه  خوجل که هیچکی حتی 10 دقیقه همراهیش نمیکرد و نمیکنه  و خود بیچارش خبر نداره که مضحکه ی همست هستی من ناراحتم..اخه بیچاره  تو و اون فقطططططط به درد هم میخورید..اخه منو مجبور نکن بگم چقدر با اطرافیان حرف زدم تا مسخرش نکنن..!اخه فک میکنی  خودت کی هستی یا اون کیه..برو با هم باشین...خوب و خوش...انقدر هم دم از عشق نزن..برو که دشمن اول و اخرم تویی..به روح مادرم از اینکه  حتی به من فکر کنی چندشم میشه..نمیدونی چقدررررررررررررررررررر  ازت دلزدم و دلکندم...نمیدونی...
میای متلک میندازی که مثلا چی بگی..برو حجالت رفیقتو بکش..بیچاره لایق همونی.یه ملت اسگلش میکردن..تازه لهجشو عمل کرده.

نویسنده: کارون

 

پ.ن.3: در باب کشف معنی کلمه خوجل جهد بسیار ورزیدیم و در اینجا توضیحاتی یافتیم که دانستنش برای مان خالی از لطف نبود.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها : طنز ، همینجوری

حالا از اول

تو فکرم اگه به جای اعراب مسلمون، رومی‌های مسیحی به ایران حمله کرده بودن؛ الآن هنوز هم بدبخت بودیم و به خاطرش داشتیم به کشیش و کلیسا فحش می‌دادیم یا این‌که همه چی روال بود و ما هم داشتیم برای خودمون عشق و حال می‌کردیم؟

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها : همینجوری

فضیلت‌های ناچیز

«کسی که یک بار رنج کشیده است، تجربهء درد را هرگز فراموش نمی‌کند. کسی که ویرانی خانه‌ها را دیده‌ است به وضوح کامل می‌داند که گلدان‌های گل، تابلوها و دیوارهای سفید، اشیایی ناپایدارند. خوب می‌داند خانه از چه چیز ساخته شده‌ است. یک خانه از آجر و گچ ساخته شده است و می‌تواند فرو ریزد. یک خانه خیلی محکم نیست. در پس گلدان‌های آرام گل، پشت قوری‌های چای، فرش‌ها، کف اتاق‌ها که با موم برق افتاده است، چهرهء دیگر واقعی خانه است. چهرهء‌ بی‌رحم خانهء‌ ویران شده.
دیگر از این جنگ سر بر نخواهیم آورد. بیهوده است. دیگر آدم‌های آرامی نخواهیم بود. آدم‌هایی که فکر کنند، مطالعه کنند و زندگی‌شان را در صلح بسازند. ببینید بر سر خانه‌مان چه آمده است. ببینید بر سر ما چه آمده است.  هرگز آدم‌های آسوده‌ای نخواهیم بود.‌ واقعیت را در حساس ترین حالتش شناخته‌ایم. دیگر از آن احساس انزجار نمی‌کنیم...
و آدم‌هایی هستیم، دیگر بدون اشک. آن چیزی که والدین‌مان را به جنب و جوش وا می‌داشت اصلاً ما را به جنب و جوش وا نمی‌دارد. والدین ما و مردم پیر تر از ما، ما را به خاطر روشی که برای بزرگ‌ کردن بچه‌ها داریم سرزنش می‌کنند. دوست دارند که به بچه‌ها‌ی‌مان دروغ بگوییم. همان‌طور که آنان به ما دروغ می‌گفتند. دوست دارند که بچه‌های‌مان با عروسک‌های پارچه‌ای در اتاق‌های زیبای صورتی رنگ، با درختچه‌ها و خرگوش‌های نقاشی شده بر دیوار سرگرم شوند. دوست دارند که تخیل آنان را با پرده‌ها و دروغ‌ها احاطه کنیم. واقعیت را در جوهرهء راستینش به دقت از آن‌ها پنهان کنیم. اما ما نمی‌توانیم چنین کنیم. نمی‌توانیم این کار را با بچه‌هایی کنیم که نیمه شب بیدارشان کرده‌ایم و به حالت تشنج در تاریکی لباس‌شان پوشانده‌ایم تا فرار کنیم یا پنهان کنیم؛ چون‌که آژیر خطر، آسمان را می‌درید. نمی‌توانیم این کار را با بچه‌هایی کنیم که ترس را دیده‌اند و وحشت را در چهره‌های‌مان. نمی‌توانیم برای بچه‌ها تعریف کنیم که آن‌ها را در کلم‌‌ها پیدا کرده‌ایم و یا این‌که وقتی کسی می‌میرد بگوییم که به سفری طولانی رفته است.
گودالی پر نشدنی است بین ما و نسل گذشته.»

 

فضیلت‌های ناچیز نوشتهء ناتالیا کینگز بورگ، ترجمهء محسن ابراهیم.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٩