کتاب‌‌هایی که ترجیح می‌دهند معرفی نشوند!-2

-اتاق تو...اصلاً میتونم بگم اتاق من، نه، می‌تونم بگم:‌ اتاقمان! نه؟ چه خوب است، چقدر "اتاقمان" کلمهء‌ شورانگیزی است مثل "خدایان" است!
-آره، اتاقمان؟
-آره، از پله ها با هم میریم بالا، تو چمدان ها دستت است، من هم یک چمدان دستم است، طبقهء پنجم، خسته میرسیم دم در آپارتمان، آپارتمان کوچک، یک اتاق بزرگ، یک حمام کوچک، یک آشپزخانه، یک دستشویی تو اتاق و ... همین طور است؟ خوب یادم هست؟ تو کاغذت آن را برایم وصف کرده بودی؟ ها... میریم، میرسیم دم در آپارتمان، تو دست هات بند است، به من میگی دستت رو بکن تو جیب راست بارونیم، کلید آپارتمان را بردار در را باز کن! من هم دستم رو میبرم تو جیب چپ بارونی تو و میگردم و پیدا نمیکنم، همه اش کبریت است و سیگار و یک دستمال و یک عینک دودی... اما کلید نیست و من در قیافه ات مینگرم میبینم خاموش ایستاده ای و میخندی و من کنجکاوانه میپرسم که پس کو؟ و تو با خونسردی که گویی هیچ عجله نداری و اصلاً باز بدجنسی ات گل کرده که مرا سر بدوانی و مثل اینکه دلت بخواد دستم را هم ببرم توی همهء جیب های بارونی و کتت و جیب ژِیلتت، میگی من گفتم تو جیب راست، این جیب راسته؟ و بعد من سرم از دست مردم آزاری خوب تو تکان میدهم و دستم را میبرم تا ته جیب بارونیت، جیب راست و هی میگردم و میبینم جز یک مشت پول خرده و ساعت مچی ات که هیچ وقت به مچت ندیده اند چیزی نیست و باز در قیافه ات خیره میشوم و میبینم لبخند خاطر جمع بدجنسانه ات را زود جمع کردی و اخم هات را ریختی تو پیشانی و ابروهات که یعنی پس کجا است و بعد میگویی: ببخشید، ها... تو جیب ژیلتم است و ناچار دکمه های بارونی ات را وا میکنم و لبه هاش را کنار میزنم و بعد میرسم به کتت و ناچار دکمه های کتت را که هر سه اش بسته است وا میکنم و چون خسته شده ام، چمدان را از دست چپم میگذارم زمین و با هر دو دست لبهء کتت را هم پس میزنم تا میرسم به ژیلت و به هر دو طرف نگاه میکنم ببینم جیبش کجا است و هر چه نگاه میکنم میبینم اصلاً ژیلتت جیب ندارد و در چهره ات خیره میشوم و میبینم که لبخندت را باز زود دزدیدی و قیافه ات حسابی سرخ شده و چشم های شرم آلودت را به من دوختی و گفتی خیلی معذرت میخواهم، حالا یادم آمد، این ژیلتم را صبح عوض کرده ام، برای آمدن به فرودگاه خریدم  کلید توی جیب ژیلت کهنه است. حالا میریم تو کمد میبینی اگر راست نبود!؟ ها... توی همین دسته کلید اتومبیل یکی دیگر هم دارم لطفاً با همان باز کنید، ببخشید ها...
.
.
حیف که من مثل تو بلد نیستم آنچه را که حس میکنم آن جوری که حس میکنم بگم، اگرنه خیلی از تو حرف های بهتری، قشنگتری، نوازشگرتری میگفتم؛ حیف نمیتوانم، این است که من بیشتر از تو رنج میبرم، تو این شانس را داری که میتوانی بگی و من مجبورم، توی دلم نگه دارم و تحمل کنم و مخفی کنم و این است که هیچ وقت راحت نیستم، همیشه احساس میکنم که روحم سنگین است، هر کلمهء خوبی نیشتری است که آدم به قلبش که از فشار حرف ها و دردها و گفتن ها ورم کرده است فرو میکند و خون از آن جستن میکند و روح کمی سبک میشود... و من نتوانسته تو را از زیر آوار خود بیرون آورم و نشانت دهم تا از دیدن آن حیرت کنی...چکار کنم؟

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٩