دیالکتیک

کارلوس : من بالاخره نفهمیدم که تو خوشحالی یا ناراحتی؟

خوزه : خوب راستش رو بخوای اولین حسی که دارم ناراحتیه، یعنی از همون شبی که ژنرال با دار و دستش ریختن تو وزارت کشور و صندوق ها رو دزدیدن و  بعدش صدا و سیما و رو تصرف کردن و صبحش خودش رو به عنوان رئیس جمهور معرفی کرد، تا همین حالا که این همه اعتراض کردیم و این همه زندانی داریم و این همه شهید دادیم یک لحظه نشده که بغض از گلو و نم اشک از چشمام دور شه ولی...

کارلوس : ولی...

خوزه : ببین از همون روز تا حالا در کنار تمام این مصیبت هایی که دیدیم، دلخوشی های خیلی بزرگی رو هم تجربه کردیم که تا حالا مثلش رو نداشتیم، مثلا یادته اون روز که دست به دست هم، پیر و جوون، زن و مرد، از همه اقشار، زنجیره سبز انسانی تشکیل دادیم؟ یادته که چه همدلیی رو تجربه کردیم؟ یادته بعد از کودتا چقدر درد مشترکمون ما رو به هم نزدیک کرد؟

کارلوس : آره، ولی گمونم این ها تجربه هایی نیست که شیرینیش جای تلخی اتفاقاتی رو که افتاد پر کنه.

خوزه : قبول دارم، منم نمی گم که شیرینه می گم مفیده می گم تجربست. می گم یه فرصته که خیلی چیزها رو بهمون ثابت کنه، که ثابت کنه اگر می گن که ظلم ناپایداره، درسته یا نه؟ اگر میگن که خدا طرفداره مردمه، این فقط در حد یه حرفه یا نه، عملا هم مصداق پیدا می کنه؟ که دوست و دشمن های واقعی مردم کی ها هستند؟ که اگه که ما برنده بشیم، چی کار میکنیم که دیگه از این اتفاق ها نیفته؟ که چه برخوردی با کودتاچی ها می کنیم؟ ما توی مقطعی هستیم که مثل یک دانشگاهه، خیلی چیز برای یاد گرفتن داره و من اعتقاد دارم باید در کنار تمام همدردی ها و احساساتمون، با تمام این مسائل مثل یک فرصت کم یاب رفتار کنیم.

 

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها : اجتماعی