پیشگویی های مرد بادبادکی
یک توانایی غم انگیزی دارم در پیشبینی کردن جدایی و طلاق. همیشه سعی کردهام نادیده بگیرمش. به محض اینکه دو نفر را با هم میبینیم یک عددی در ذهنم نفش میبندد. مثلا سه ماه. یا دو سال. و من بهش محل نمیگذارم. عرق میکنم و از از خودم خجالت میکشم. بعد از سه ماه میزند و این دو تا میانشان شکراب میشود و مثل خوابی که شب قبل دیده باشم، آن پیشبینی شوم را به خاطر میآورم.
دیروز زنگ زدم به آقای ح. منتظر بود انگار تا کسی بپرسد چه خبر. هزار تا خبر بد بهم داد. گفت که آقای م و خانم س دارند جدا میشوند. بعد از ۹ سال گمانم. با دو تا بچه. گفت که پای چشم مامانش گود افتاده از بس گریه کرده. مادر ح خانم س را که از تیر و طایفهٔ شوهرش هستند به آقای م معرفی کرده بود. از ح خواستم کلاهش را قاضی کند و ببیند چه جنایتی از این بزرگتر میشود در حق کسی کرد. همین که کسی را برای ازدواج به این خانواده حواله داد. گفتم یه نگاه بنداز به این قوم و خویش کثافتی که داری. خدایی اگه خودت بچه دم بخت داشتی میذاشتی از این فامیل همسر انتخاب کنه؟ یه نگاه به اون عمویهای جاکشت بنداز، خود اون بابات که روزگار مادرت رو سیاه کرده رو ببین. آخه کدوم خری هست که این خاندان ننگین و بشناسه و باهاشون وصلت کنه؟ یه آدم حسابی تو کل این فامیل اسم ببر فقط تا من بگم گه خوردم و حرفم رو پس بگیرم. آن وقت مادر تو چه عقلی کرده رفته واسطه شده این وسط. این حرفها را همان روزها هم بهش گفته بودم. همان بار اولی که عروس رو دیدم. شبش برگشتم بهش گفتم همین حرفا رو ولی اون موقع جو با اون بود. تازه هنوز انقدر هم جنبهش بالا نرفته بود. هنوز غرورش نمیذاشت همه حرفی رو بهش بزنی. کسی نفهمید که به من الهام شده. نمیشد برگردم بگم بابا بعد هشت سال شما از هم جدا میشید. تنها کاری که از دستم برمیومد این بود که زل بزنم تو چشمای برادر جانباز خانم س و سیگار دود کنم جلوش بلکه نظرش برگرده و از وصلت با یه خانوادهٔ وقیح منصرف بشه که نشد. حالا با خودم فکر میکنم چرا نتوانستم به اندازهٔ کافی وقیح باشم تا جلوی این وصلت را بگیرم. من که خبر داشتم اینها قراره هشت سال بعد از هم جدا شوند. آخه سیگار کشیدن هم شد کار؟ شاید باید میکشیدم پایین و همون جور ایستاده در حیاطشان میشاشیدم. باز هم مطمین نیستم که انقدر وقاحت کفایت میکرد یا نه. بعضی این کارها برایشان مثل آب بازی است. شاید برادره اصلا خوشش میآمد و خودش پایه میشد با هم کل میگذاشتیم ببینیم برد شاش کداممان بیشتر است. بله. هم چین آدمهایی بودند. به ح گفتم حالا خیلی غصه نخور. اینها چهار ماه پیش طلاق گرفتهاند و قرار شده که صدایش را در نیاورند و حالا هم سر یک داستانی که حوصله توضیح دادنش را ندارم خبرش پخش و پلا شده. همان هشت سال درست است.
بعد هم گفت که مادرش کلید کرده. کلیده کرده که برو زن بگیر. گفته هشت ملیونت میدم برو باهاش زن بگیر. آخه با هشت میلیون میشه زن گرفت؟ بعد یارو سه هزار میلیارد رو میخواسته کجاش بکنه آخه؟ ماشین آقای ع رو هم دزد برد. ترم چهار کلاس زبانم. خوب کاری کردی رفتی. منم اینجا بمون نیستم. به هر دری شده میزنم تا از این خراب شده بکنم و برم. بذار زبانم رو فول کنم. اینجا به خدا خبری نیست. خر نشی برگردی یه وقت. حالا خودت میآی میبینی. همبن سنار سه شاهی حقوقمون رو هم بعد دو ماه یا سه ماه میدن. بعد خودشون هی میرن ماموریت خارجی. به همین بغل دستی من دو برابر من حقوق میدن یارو فرق فلوت و جاروبرقی رو نمیدونه هیچ غلطی هم نمیکنه.
آخرش هم بهش گفتم با هر کی خواستی دوست شی عکسش رو بفرست بهت بگم چند وقت با همید.
نظرات ()
