طاقت طاق

یه روز صبح، پر از امید و انگیزه از خواب بلند میشی، دوش میگیری، لباس تمیز و اتو شده میپوشی، عطر و ادکلن میزنی و راه می افتی که بزنی بیرون دنبال کار وزندگیت. توقع داری که یه روز پر از انرژی با یه هوای خوب و یه عالم تجربه عالی رو پیش رو داشته باشی.

ماشین رو روشن میکنی و ریموت در پارکینگ رو میزنی اما در باز نمیشه و متوجه میشی که باتریِ ریموت تموم شده. روحیه ات رو از دست نمیدی و با خودت میگی که با تاکسی میری و توی مصرف بنزین هم صرفه جویی میشه و تازه کمکی هم به وضعیت آلودگی هوا کردی. پیاده را می افتی سرکوچه که تاکسی بگیری. وسط های کوچه که میرسی میبینی آب همه جا رو برداشته، متوجه میشی که لوله آب ترکیده.
وقتی میرسی سر کوچه مبینی سطل مربوط به جمع آوری زباله ها واژگون شده و کف خیابون پر از زباله است.
همینطور که منتظر هستی تا تاکسی پر شه تا راه بیفته یه مادری رو میبنی که داره بچه اش رو کتک میزنه.
ماشین راه میفته. از رادیو اعلام میشه که وضعیت آلودگی هوا به نقطه بحرانی رسیده.
توی مسیر به خاطر یه تصادف وحشتناک، ترافیک سنگینی حاکم هست.
موقع پیاده شدن یه درگیری لفظی بین راننده و یکی از مسافرها که میگه "پول خرد داشتن وظیفه توئه نه مسافر" در میگیره.
وقتی داری وارد محل کارت میشی یه پرنده رو لباست اثر هنری خلق میکنه.

حالا چند تا گزینه داری :

١. با صدای بلند به زمین و زمان بد و بیراه بگی و در حالی که داری بالا و پایین میپری انقدر داد بزنی تا حسابی عقده ات خالی شه.
٢. خیلی آروم توی دلت به زمین و زمان بد و بیراه میگی.
٣. سعی میکنی روحیه ات رو حفظ کنی و  دلت رو به بقیه روز خوش کنی.

فکر کن تو موقعیتی هستی که این دورنمایی از کل زندگیته.  دور و برت پر از وقایعی شده که هر چند تو در ایجاد اونها بی تاثیری اما اونها روی زندگی و اعصابت تاثیر مستقیم دارند. مسائلی که یا انقدر شخصی هستند و یا انقدر پیش پا افتاده که هیچ وقت در موردشون با کسی حرف نمیزنی و حداقل فرصت درد دل کردن هم ازت دریغ میشه. اتفاقات کوچک ولی ویران کننده. مثل حمله میلیون ها حشره برای غارت یه مزرعه.

با اینکه همیشه سعی میکنی شاد و پر انرژی باشی و با مشکلات مبارزه کنی اما دیگه خودت هم میدونی که داری به آخرای ظرفیت صبر و حوصله ات میرسی.

خدا به دادت برسه.

 

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها : شخصی ، دلتنگی