تنهایی پر هیاهو

...دختر کولی صورتش را با دست پوشانده بود و فقط چشمهایش پیدا بود، چشمهای بازمانده از اعجاب، و بعدش گرفتیم نشستیم و من خواستم سر نخ را به دست او بدهم، ولی داد زد که نه، نه، بادبادک برش می دارد و به هوا می بردش، مثل مریم مقدس که به آسمان ها می رفت، و من سر نخ را به دست او دادم و دست بر شانه هایش گذاشتم و گفتم در این صورت هر دو با هم به آسمان می رویم، ولی دخترک سر نخ را باز به دست من داد و گرفتیم نشستیم و دخترک سرش را به شانه من تکیه داد، و بعد به فکرم رسید که چطور است که برای بادبادک قاصدی بفرستیم و باز سر نخ را به دخترک دادم، ولی او باز از ترس جمع و جور شد و گفت نه، بادبادک برش می دارد و می بردش به هوا و دیگر هیچ وقت چشمش به من نمی افتد؛ این است که من سر چوبی را که نخ بهش وصل بود در زمین فرو بردم و بعد یک تکه کاغذ از دفترچه یادداشتم کندم [و نخ را از سوراخی در وسط این تکه کاغذ رد کردم] و همچه که دوباره سرنخ را در دست گرفتم دخترک داد زد و پرید که قاصد را بگیرد ولی قاصد در طول نخ بادبادک رفت و رفت و رفت و با هر وزش باد و تکان بادبادک، این تکان از نخ به انگشتها و به تمام تن من منتقل می شد، و حتی حس کردم لحظه ای را که قاصد بالاخره به بادبادک رسید و با آن تماس پیدا کرد، و من سراپا به لرزه درآمدم، چون که ناگهان بادبادک خدا بود و من پسر خدا بودم و این نخ، روح القدس بود که انسان را با خداوند پیوند می دهد و همکلام می کند. بعد بادبادک را چند بار دیگر پرواز دادیم و دخترک بالاخره به خودش جرئت داد و سرنخ را در دست گرفت، و مثل من تنش می لرزید، مثل بادبادکی که در وزش تندباد می لرزید، و نخ را دور دست پیچیده بود و از شوق فریاد می زد.

یک شب سرشب که به خانه برگشتم دیدم که دختر ک.لی در خانه نیست. چراغ را روشن کردم و رفتم بیرون و تا صبح طول خیابان جلوی خانه را بالا و پایین رفتم، ولی اثری از او پیدا نشد، نه آن روز و نه روز بعدش و نه دیگر هیچ وقت. رفت که رفت. هر کجا را که می شد به دنبالش گشتم، ولی بی فایده بود. دخترک ساده ی بچه وارم، دست نخورده مثل تکه چوبی صاف، پاکیزه همچون نفس روح القدس...بعدها فهمیدم که گشتاپو در گشتهای خیابانی اش او را دستگیر کرده و با یک عده کولی دیگر به بازداشتگاه فرستاده و این دختر را یا در بازداشتگاه مایدانک یا در آشوویتس در کوره های آدم سوزی سوزانده یا در اتاق گاز خفه کرده بودند. دختر دیگر برنگشت. آسمان عاطفه ندارد.

 

متنی که در بالا ملاحظه می فرمایید از کتاب تنهایی پر هیاهو نوشته بهومیل هرابال انتخاب کردم. این نویسنده به قول میلان کوندرا،بهترین نویسنده کشور چک است. کتاب بسیار زیبا و تکان دهنده است و تنها اثر از این نویسنده است که به فارسی برگردانده شده است. توصیه میکنم که حتماً بخوانیدش.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸