شده تا حالا که دلتنگ خودت بشوی، که دلتنگ بچگی‌هایت بشوی، که دلت بخواهد زیر سایه‌ی یک درخت بید مجنون، روی یک تخت چوبی بنشینی و سیگاری روشن کنی و یک عالم وقت داشته‌باشی تا برگردی و گذشته‌ها رو مرور کنی و به جاهای خوبش که می‌رسی بی‌اختیار لبخندی روی لبانت بنشیند و بقیه فکر کنند که دیوانه شدی.

بنشینی و به روز اول مدرسه‌ات فکر کنی، به بازی‌های مدرسه، دوست‌های قدیم، معلم‌ها و ناظم‌ها. به یاد می‌آوری وقتی بیست می‌گرفتی پدرت بهت پول می‌داد و تو هم هی بیست می‌گرفتی و آخر پدرت گفت دیگر لازم نیست بیست بگیری. به روز آخر امتحانات و شروع تابستان و فوتبال گل کوچک و شیرینی هندوانه و اولین دوچرخه‌ای که برایت خریدند و تو  به پره چرخ‌هایش مهره‌های رنگی انداختی و دور میله‌هایش نوارهای رنگی بستی، به قلیان شاه‌عباسی مادربزرگت که توی شیشه آبش برگ گل‌سرخ می‌ریخت و تو مبهوت رقص گل‌برگ‌ها بودی... به همه این ها فکر کنی و سرخوشی را مزه مزه کنی و روی زخم دلتنگیت مرهمی بگذاری.

شده تا حالا که دلتنگ خودت بشوی و وقت نداشته باشی که حتی یک کم به خودت فکر کنی و دلتنگیت بیشتر بشود و به هر دلیلی نتوانی که به خودت فکر کنی و آن وقت بشوی مثل الآن من که خیلی دلم برای خودم تنگ شده.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها : دلتنگی