مرغان آواره

مرا ساغرت کن
تا سرشاریم از آن تو باشد.                                     

 

تاریخ انسان
                صبورانه
چشم به راه پیروزی انسانی است
که وهنی بر او رفته است.

 

خدا
چشم به راه انسان است
که کودکی اش را
در فرزانگی باز یابد.

 

آنان را بگذار که در جهان پر هیاهوی آتش بازی
که برگزیده‌اند
زندگی کنند.
خدایا، دلم مشتاق ستارگان توست.

 

آنان چراغ‌هاشان را برمی‌افروزند
و در معابد دعاشان را می‌خوانند.
اما پرندگان
در فروغ بامدادی‌ات
نام تو را می‌خوانند، که نامت شادمانی است.

 

هنگامی در این جهان زندگی می‌کنیم
که دوستش بداریم.

 

دروغ هرگز به حقیقت بدل نمی‌شود
با قدرت گرفتن‌اش.

 

ابرهای تیره
گل‌های آسمان می‌شود
هنگامی که نور
آن‌ها را ببوسد.

 

انسان بَتَر از حیوان است
وقتی که حیوان است.

 

این زندگی عبور از دریاست
که آنجا
          در یک کشتی تنگ
با هم برخورد می‌کنیم.
در مرگ
به ساحل می‌رسیم
و به جهان‌های متفاوت خود
                                    می‌رویم.

 

برای بار دم طاووس
افسوس می‌خورد
گنجشک.

 

کتاب مرغان آواره‌ی رابیندرانات تاگور مدت‌ها جزء کتاب‌های محبوب من بود. وقتی که بچه‌تر بودم از کشف راز بزرگی که در شعرهای کوچک این کتاب مخفی بود به شعف می‌آمدم. حالا که اتفاق دوباره چشمم رو به دیدن این کتاب روشن کرد، گفتم شاید بد نیاشه چند تا ازشعرهاش رو مهمون اینجا کنم.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۸