اطاق آبی

ته باغ ما، یک سر طویله بود. روی سر طویله یک اطاق بود، آبی بود.
اسمش اطاق آبی بود (می‌گفتیم اطاق آبی)، سر طویله از کف زمین پایین‌تر بود. آنقدر که از دریچه بالای آخورها سر و گردن مال‌ها پیدا بود. راهرویی که به اطاق آبی می‌رفت چند پله می‌خورد . اطاق آبی از صمیمیت حقیقت خاک دور نبود، ما در این اطاق زندگی می‌کردیم. یک روز مادرم وارد اطاق آبی می‌شود. مار چنبر زده ای در طاقچه می‌بیند، می‌ترسد، آن هم چقدر. همان روز از اطاق آبی کوچ می‌کنیم، به اطاقی می‌رویم در شمال خانه، اطاق پنجدری سفید، تا پایان در این اتاق می‌مانیم، و اطاق آبی تا پایان خالی می‌افتد.

کف اطاق آبی از کاهگل زرد پوشیده بود: زمین یک مربع زرد بود  کاهگل آشنای من بود.  پوست تن شهر من بود. چقدر روی بامهای کاهگلی نشسته بودم، دویده بودم، بادبادک به هوا کرده بودم، روی بام، برآمدگی طاقهای ضربی اطاق‌ها و حوضخانه چه هولناک بود، برجستگی‌ها یک اندازه نبود، چون اطاق‌ها یک اندازه نبود، حوضخانه هم طاقی بلندتر داشت. سطوح همواره بام در یک تراز نبود: ساختمان در سراشیب نشسته بود. در تمامی بام، هیچ زاویه‌ای تند نبود، اصلا زاویه‌ای در کار نبود. در مهربانی و الفت عناصر هیچ سطحی خشن نبود. با سطح دیگر فصل مشترک نداشت، سطح دیگر را نمی‌برید، خط فدای این آشتی شده بود، بام، هندسه مذاب بود.

در پست و بلند بام وزشی انسانی بود، نفس بود، هوا بود. اصلا فراموش می‌شد که بام پناهی است برای " آدمی که از باران و آفتاب بیم دارد". روی بام، همیشه پا برهنه بودم. پا برهنگی نعمتی بود که از دست رفت. کفش، ته مانده تلاش آدم است در راه انکار هبوط. تمثیلی از غم دور ماندگی از بهشت.
در کفش چیزی شیطانی است، همهمه‌ای است میان مکالمه سالم زمین و پا. من اغلب پا برهنه بودم. و روی بام، همیشه زیر پا. زیری کاهگل جواهر بود. ترنم زیر بود. ( حالا که می‌نویسم، زبری آن روزهای کاهگل پایم را غلغلک می‌دهد. تن بام زیر پا می‌تپید، بالا می‌رفتم، پایین می‌آمدم. روی برآمدگی‌های دلپذیر می‌نشستم و سر می‌‌خوردم. پشت بام تکه ای از ... بود. در حرکاتم زمان نبود. بودن جلوتر از من بود. زندگی نگاهم می‌کرد و گیجی شیرین بود.
وقتی که از برآمدگی بزرگ بام، که طاق ضربی حوضخانه بود، چهار دست و پا بالا می‌رفتم، باورم می‌شد که از یک پستان بزرگ بالا می‌روم، این پستان مال زنی بود که به چشم آن روز من، در ابعاد فضا جا نمی‌گرفت، اگر همه تن خود را به من نشان می‌داد مبهوت می‌ماندم.

 

 

چند وقت پیش اطاق آبی مرحوم سهراب سپهری را به توصیه‌ی یکی از دوستان مطالعه کردم. بسیار روان و دلنشین بود. خواستم بقیه هم توی این لذت شریک باشن. البته که متن بالا تنها برگزیده‌ای از متن اصلی‌ست.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸