پنجشنبه دوست داشتنی

ساعت شش و بیست دقیقه صبح با صدای آلارم موبایل، بالاخره از خواب بیدار می‌شم. از ساعت شش شروع کرده و هر پنج دقیقه یه بار زنگ می‌زنه. خیلی خوابم می‌یاد. به خودم ناسزا می‌گم که چرا دیشب تا دیر‌وقت بیدار موندم. خودمو دلداری می‌دم که امشب که برگشتم خونه زود می‌گیرم می‌خوابم. به یه مصیبتی خودم رو از تخت بیرون میکشم. هوا هم تاریکه و هم ابری. از اون روزاست که جون می‌ده تا ساعت نه و ده تو رختخواب بمونی و بعدش پاشی و با فراغ بال صبحونه‌ات رو بخوری و تو دلت به همه اونا که رفتن سر کار بخندی.

می‌رم دستشویی. یه فکری از اون ته تهای ذهنم هی سعی می‌کنه خودش رو بکشونه بالا ولی من بهش مجال نمی‌دم. می‌خواد بگه یه چیزی اشتباهه ولی من محلش نمی‌دم. حس صبحونه خوردن نیست. میام تو اتاق که لباس بپوشم. همون لباس دیروز رو می‌پوشم. دارم کاپشنم رو بر‌میدارم که یه‌هو اون فکر شیطون و دوست‌داشتنی از بین تموم افکار تلنبار شده‌ی ذهنم راهش رو پیدا می‌کنه، خودش رو بالا می‌کشه، میاد صاف روبروم وامیسه و میگه : آخه کجا داری میری خره؟ امروز تعطیلی، برو بگیر بخواب!

نزدیکه از خوشحالی بال در بیارم. خودمم نمی‌فهمم چه‌جوری به یه چشم به زدن لباسامو در میارم و می‌چپم زیر لحافم، و با خودم فکر میکنم که چقدر پنجشنبه ها رو دوست دارم.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۸
تگ ها : شخصی