مردم سالاری

در مسائل دینی همواره این سوال ذهن متفکران را به خود مشغول داشته که رابطه صحیح بین یک پیغمبر یا یک مصلح با مردمش چگونه رابطه‌ای است؟ آیا این رهبر دینی است که می‌بایست غمخوار امت خود باشد و برای تعلیم و آگاه‌سازی آنها رنج‌ها و سختی‌ها را به جان بخرد و مخالفان را با شکیبایی تحمل کند و همواره با دلسوزی و شفقت در بیداری مردمش بکوشد و ایشان را از از قید و بند افکار و عقاید پوچ گذشتگان و از زیر یوغ زنجیرهای استبداد و بردگی برهاند و به افق‌های سرسبز آزادی و سعادت رهنمون گردد یا وظیفه مردم است که این فرستاده که برای بیداری مردمش به‌پاخاسته را ارج نهند و به دورش حلقه زنند به فرامینش گوش سپارند و حرف‌هایش را بفهمند و نصایحش را به کار گیرند و به یاری وی جامعه آرمانی خود را در افق زمان ترسیم نمایند؟

پاسخ این پرسش را به درستی داده‌اند که این‌دو لازم و ملزوم یکدیگرند و لذا برای تحقق آن جامعه آرمانی وعده داده شده توسط پیامبران و مصلحان حق مردم است که از پیشوایشان جسارت و آزاداندیشی و عدالت بخواهند و حق پیامبران و مصلحان است که از مردم وفاداری و یاری و ازخودگذشتگی بخواهند، که در آغوش کشیدن آزادی و لمس عدالت همواره مستلزم تلاش و مبارزه است و بهایش اسارت و رنج و فداکردن جان‌هاست. و البته از آنچه به ما رسیده‌است از کتب تاریخی و کتب ادیان مختلف درمی‌یابیم که این رابطه به جز چند مورد انگشت‌شمار آن هم به شکل ناقص هرگز در طول تاریخ اتفاق نیافتاده است و آن اتحاد ملت با رهبرش به صورت یک رویا باقی مانده است.

 و اما سال‌ها بعد از مرگ آن پیشوا، مردمانی که اکنون آیینی را از پدرانشان به ارث برده‌اند که روزگاری اجدادشان، خود مخالفان اصلی آن بوده‌اند، از کردار پدرانشان شرمگین‌اند و از کوتاهی‌ ایشان متاسف، و در پی تحقق آن وعده‌های دیرین  پیشوایشان، که اکنون بسیار آرمانی‌تر به تصویر کشیده می‌شود، همه‌‌ی عشق و ایمان و وفاداریشان را خالصانه، به روحانیان که اکنون خود را جانشینان خلف آن پیامبر و صاحبان اصلی آن مکتب می‌دانند نثار می‌کنند و از اینجاست که معادله به هم می‌خورد، مردمی که حق خود را ادا می‌کنند و روحانیونی که این ادای حق را، حق مسلم خود می‌دانند و در مقابل هیچ وظیفه‌ای در مقابل مردم احساس نمی‌کنند. از اینجاست که رفته رفته این باور در جامعه شکل می‌گیرد که ما آمده‌ایم تا فدای ایشان شویم و این جانشینان در قبال ما وظیفه‌ای ندارند. ماییم که باید برایشان قربانی کنیم و نذر معابدشان نماییم تا ایشان رحمت خداوندی را به خانه‌ها و مزارع و کسب و کار ما سرازیر کنند و به ما برکت بخشند!

اما مصیبت بزرگ که همه آنچه گفته‌شد مقدمه آن بود تازه از آنجا آغاز می‌شود «که این رفتار جامعه با روحانیون مذاهب و رهبران مکاتب، به رفتار جامعه با حاکمان و زمامداران نیز تعمیم می‌یابد» یعنی همان چیزی که از دیرباز در شرق حاکم بوده‌است «که حاکمان برای خدمت به مردم نیستند واین مردم‌اند که باید به حاکمان خدمت کنند» و مثال روشن آن کشور خودمان. ما بودیم که پادشاه را قبله عالم خواندیم و سایه خدا بر روی زمین و ما بودیم که فره ایزدی‌اش را باور کردیم. ما باور کردیم که ما رعیتان حاکم و جزء مایملک و دارایی او هستیم و پس از او جزء دارایی فرزندان و تخم و ترکه‌اش و اصلا از خاطرمان هم نگذشت که اوست که وظیفه‌اش خدمتگذاری به ماست و ماییم که ارباب اوییم و نه برعکس. به سبب همین باورمان است که هنوز، در قرن٢١ وقتی رییس جمهور به شهری می‌رود دور از ذهن نیست که در ازدحام مردمی که برای نثار ارادت خود سر از پا نمی‌شناسند چند نفری هم زیر دست و پا له شوند و جانشان را از دست بدهندو این را دیده‌ایم. دیده‌ایم که مردم گویا به زیارت مراد و مقصودشان می‌روند و پاک از یاد برده‌اند و یا اصلا به یاد نداشته‌اند که آنها خود رکن و اساس جامعه هستند و آن زمامدار مسئولی است که می‌باید جوابگوی مسئولیتش باشد.

امروز هم چون گذشته حاکمان را مسلط بر زندگی و جان و مال و سرنوشت خود می‌دانیم و از آنان توقع نداریم که جوابگو باشند که با اختیاری که به آنان داده‌ایم، ثروت و آبروی سرزمین ما را در چه راهی خرج می‌نمایند.

و اکنون به آن دلخوشیم که فلان نامزد ریاست جمهوری حاضر شده‌است که در زمان تصدی به طور منظم گزارشی از عملکرد دولتش به مردم بدهد و یا آن نامزد دیگر افتخار داده و خود را فرزند ملت خوانده‌است و آن دیگری بشارت می‌دهد که کابینه‌اش را به افراد صالح و کاربلد مزین کند.

ناامید نیستم و می‌دانم در راه رسیدن به نقطه مطلوب هستیم و این راهی است که باید آهسته آهسته بپیماییم تا مردم و زمامداران جایگاه واقعی و مسئولیت‌های خویش را به درستی درک کنند و هنگامی زمامداران جوابگو خواهند بود که مردم این را حق مسلم خود بدانند و باز می‌گویم که ما بدان سمت در حرکتیم. اما خشنود هم نیستم چرا که  اگر این اندیشه‌ها برای بسیاری از ملت‌ها تازه است و متعالی، در ادبیات و اندیشه‌های بزرگان ما ریشه کهن دارد و شاهد آن این فراز از گلستان سعدی :

 

فقیرى وارسته و آزاده ، در گوشه اى نشسته بود. پادشاهى از کنار او گذشت . آن فقیر بر اساس اینکه آسایش زندگى را در قناعت دیده بود، در برابر شاه برنخاست و به او اعتنا نکرد.

پادشاه به خاطر غرور و شوکت سلطنت ، از آن فقیر وارسته رنجیده خاطر شد و گفت : این گروه خرقه پوشان همچون جانوران بى معرفتند که از آدمیت بى بهره مى باشند.

وزیر نزدیک فقیر آمد و گفت : اى جوانمرد! سلطان روى زمین از کنار تو گذر کرد، چرا به او احترام نکردى و شرط ادب را در برابرش بجا نیاوردى ؟

فقیر وارسته گفت : به شاه بگو از کسى توقع خدمت و احترام داشته باش ‍ که از تو توقع نعمت دارد. وانگهى شاهان براى نگهبانى ملت هستند، ولى ملت براى اطاعت از شاهان نیستند.

پادشه پاسبان درویش است

گرچه رامش به فر دولت او است

 

گوسپند از براى چوپان نیست

بلکه چوپان براى خدمت او است

 

سخن آن فقیر وارسته مورد پسند شاه قرار گرفت، به او گفت : حاجتى از من بخواه تا برآورده کنم .

فقیر وارسته پاسخ داد: حاجتم این است که بار دیگر مرا زحمت ندهى .

شاه گفت : مرا نصیحت کن .

فقیر وارسته گفت :

دریاب کنون که نعمتت هست به دست
کین دولت و ملک مى رود دست به دست 

 

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها : اجتماعی ، ادبی