میوه‌ی ممنوعه

یه روز خیلی معمولی حدود سه ماه ونیم پیش، هم‌چین نم‌نمک و بی‌دلخوشی توی همون راه همیشگیم قدم می‌زدم. همون کوچه‌ها، همون خیابونا، همون مغازه‌ها، همون چهره‌های آشنا یا ناآشنای معمولی که با هم  هیچ فرقی ندارن یا اگه دارن انقدری نیست که بشه اسمشو تفاوت گذاشت.
همینطور که سرگرم هزار جور فکر و خیالم، با صدای سلام یه نفر به خودم میام. نمی‌شناسمش ولی از روی ادب جوابشو می‌دم و بعدش هر کدوم به راهمون ادامه می‌دیم. فرداش دوباره هم رو می‌بینیم. این دفعه من اول سلام می‌کنم، یادش نمیاد که دیروز بهم سلام کرده ولی اون هم از روی ادب جوابمو میده.
از اون  به بعد دیگه بیشتر روزا هم‌دیگه رو می‌بینیم و با هم یه حال و احوالی می‌کنیم. یه مدت می‌گذره که احساس می‌کنم دلم‌ می‌خواد که بیشتر ازش بدونم، بیشتر ازم بدونه. کی می‌دونه، شاید این خودشه، شاید برای اون هم من خودشم.
اون می‌ره توی محل و -شاید فقط برای اینکه خیالش راحت شه- یه پرس و جویی از من می‌کنه. خودش این ‌رو بهم گفت. خیلی خوشحال شدم از شنیدنش. ولی من بهش نمی‌گم که قبل از اون، من این کارو کرده بودم.
روزا همین طور می‌یان و می‌رن و ما هم. وقتی همدیگه رو می‌بینیم، دستی از دور برای هم تکون می‌دیم، به هم می‌رسیم و سلامی و احوال‌پرسی و باز از هم جدا می‌شیم و من می‌مونم هزار جور فکر و خیال. دیگه یه جورایی با هم دوستیم. اونو نمی‌دونم ولی من، روزایی که نمیاد دلم براش تنگ می‌شه. بعضی روزا با این که هیچ کاری بیرون ندارم به بهونه هواخوری می‌رم و توی همون مسیر همیشگی وایمیسم تا بیاد و با هم یه حال و احوالی بکنیم.

یه روز میاد و میگه فعلاً یه مدت سرکار نمی‌رم. یعنی دیگه از این مسیر هم رد نمی‌شه. ولی شماره‌ش رو بهم می‌ده و می‌گه اگه کاری داشتم بهش زنگ بزنم. از این‌که دیگه هر روز نمی‌بینمش ناراحت می‌شم ولی از اینکه بهم اعتماد کرده و شماره‌ش رو بهم داده خوشحال.
یه بهونه‌ای پیدا می‌‌کنم تا بهش زنگ بزنم و صداشو بشنوم. گوشی رو که برمی‌داره نفسم بند میاد. می‌گم: «سلام، خیلی ممنون که شماره‌تون رو به من دادید. حالتون خوبه؟ چه بد که دیگه از اینجاها رد نمی‌شین. راستی هوا خیلی سرده. خودتون رو خوب بپوشونید. خب، من دیگه باید برم. می‌دونید، اینجا خیلی کار دارم. راستی جاتون تو مسیر خیلی خالیه‌ها!» بعدشم خداحافظی ولی به سبک خودمون.
بعد از چند وقت بهم زنگ می‌زنه و می‌گه که دوباره قراره از همون مسیر همیشگی رد بشه، چون دوباره تصمیم گرفته برگرده سر کار سابقش. خیلی خوب شد. دیگه مجبور نیستم برای هر سلام احوال‌پرسی و زنگ زدن به گوشیش دنبال بهونه بگردم. حالا دیگه هر روز می‌بینمش و با هم حال و احوال می‌کنیم. بعضی وقت‌ها یه جوکی تعریف می‌کنیم و با هم می‌خندیم. اما همش یه دقیقه هم نمی‌شه.
دوست دارم یه روز بریم با هم یه جا بشینیم و صحبت کنیم. فکر می‌کنم خیلی باهاش حرف داشته باشم. خدا کنه اونم با من خیلی حرف داشته باشه. 
ولی می‌ترسم. می‌ترسم اون با من حرفی نداشته باشه. می‌ترسم برگرده و بهم بگه: چی شد که فکر کردی از یه سلام علیک کوچولو باید به اینجا برسیم؟ می‌ترسم اون سلام علیک‌ها برای اون کوچولو بوده باشه. می‌ترسم خوشش نیاد و دیگه باهام قهر کنه و وقتی توی همون مسیر همیشگی از دور هم‌دیگه رو دیدیم، اون از اون طرف کوچه بره و من از این طرف، و روش رو برگردونه و الکی به ویترین مغازه‌ها نگاه کنه تا من رد بشم که نکنه یه وقت حتی نگاهامون با هم تلاقی کنه.
می‌ترسم بزنم و همینی هم که هست رو خراب کنم. می‌ترسم اگه یه کم نزدیک‌تر برم،‌ بشم مثل اون پسربچه‌ای که می‌خواست پروانه قشنگش رو بهتر ببینه، بهش نزدیک شد و پروانه‌ش ترسید و برای همیشه پر زد و رفت.

 

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها : شخصی ، دلتنگی