داستان گریه کردنم

آقای فتحی، معلم دینی و قرآن کلاس پنجم ابتدایی مدرسه ء توحید _و احتمالاً معلم دینی در سایر مقاطع تحصیلی ابتدایی در مدارس دیگر_ خیلی اصرار داشت که علیرغم مخالفت های مدیر و ناظم و اولیاء دانش آموزان، هم‌چنان روش خاص خودش در تدریس را دنبال کند. از قضا روش تدریس آقای فتحی؛ که عبارت بود از بیان احادیث و روایات منسوب به معصومین و تعریف حکایات و داستان های عبرت آموز و تاریخی و در آخر هم اگر وقتی باقی بود مروری سریع و روزنامه وار بر کتاب درسی، بسیار به مذاق دانش آموزان خوش می آمد.
هنوز هم حکایات و داستان های عجیب و باورنکردنی آقای فتحی را به روشنی در خاطر دارم. من از همان بچگی هم شیفته شنیدن داستان و حکایت و قصه بودم.
کلاس آقای فتحی در حالت عادی بسیار دوست داشتنی و دلپذیر بود، اما یک وقت هایی بود که هر لحظه اش برایم حکم شکنجه ای ابدی را پیدا می کرد و آن هم روزهای شهادت بود.
در این روزها آقای فتحی پس از توضیح مصائب و مشکلاتی که آن امام شهید در طول زندگی اش متحمل شده و همینطور تشریح دستاورد هایی که برکت وجود ایشان برای اسلام و مسلمین به ارمغان آورده، صدایش را در گلو می انداخت و یک روضهء جانانه برایمان می خواند. در این حال بچه ها سرهایشان را روی نیمکت  های چوبی می گذاشتند و های های گریه می کردند. من هم سرم را روی میز می گذاشتم ولی گریه نمی کردم. من از هیچ چیز بیشتر از این خجالت نمی کشیدم که کسی چشم های سرخ و خیسم را ببیند. به همین خاطر سعی می کردم به روضهء آقای فتحی گوش نکنم. این را هم بگویم که از این که گریه نمی کردم بد جوری احساس گناه می کردم. مخصوصاً وقتی بعد از زنگ ناهار، بچه های سایر کلاس ها  دربارهء اینکه چه رکورد جانانه ای را در گریه کردن به جا گذاشته اند لاف می زدند و سر این موضوع بین بچه های کلاس ما و سایر کلاس های پنجم مدرسه، یک کَل کَل حیثتی راه می افتاد، به شدت از گریه نکردنم احساس شرمندگی می کردم.

دیگر این وضعیت قابل تحمل نبود. همهء بچه های کلاس از جان و دل مایه می گذاشتند تا کلاس ما، کلاس پنجم طلوع، که در همه چیز در مدرسه اول بود، در گریه کردن هم اول باشد. اما در این میان من هیچ سهمی نداشتم. تنها به خاطر یک غرور بیجا که هنوز برای سن من خیلی هم زود بود. خیلی دلم می خواست که من هم با بقیه بچه های کلاس هم راه شوم. 
عاقبت یک روز دلم را به دریا زدم و پا روی غرورم گذاشتم و گفتم هر چه بادا باد، من باید در روضهء بعدی حتماً گریه کنم. روز موعود به زودی فرا رسید و آقای فتحی به رغم صدای خسته و ناکوک بر اثر سرما خوردگی و احتمالاً خواندن روضه های مکرر، دلش نیامد که ما و خودش را از یک ثواب بزرگ محروم کند و شروع کرد به روضه خواندن. من هم خوشحال، سرم را روی میز گذاشتم و پلک هایم را به هم فشردم تا رکورد سریعترین اشک ریزندهء بعد از شروع روضه را به نام خودم ثبت کنم. می خواستم اگر دست بدهد چند تا هق هق بلند و جگر سوز هم سر بدهم و روی آن سجاد پاچه خوار را کم کنم. روضه شروع شد و من پلک هایم را با آخرین توانی که داشتم به هم می فشردم و منتظر بودم تا  سیل اشکم جاری شود، اما دریغ، دریغ از حتی یک قطره اشک ناقابل. اصلاً نمی فهمیدم کجای کار ایراد داشت. یک بار دیگر از اول همه چیز را مرور کردم. یک نفس عمیق کشیدم، حس گرفتم، دلم را راهی کربلا و نجف و کردم و با قدرت هر چه تمام تر پلک هایم را به هم فشردم. این بار در حدود پنج دقیقه بی وقفه پلک هایم را روی هم فشار دادم، جوری که فکر کردم ممکن است دیگر از هم باز نشوند، اما باز هم خبری از اشک نشد. دیگر مستاصل شده بودم. همه داشتند مثل ابر بهار گریه می کردند، حتی رضایی و نهاوندی که شاگرد تنبل های کلاس بودند هم گریه می کرند و صدای فن و فون بینیشان را می شد از پشت در  کلاس هم شنید، کنار دستی هایم هم آستین پیراهن هایشان از گریه خیس بود، اما من هنوز موفق نشده بودم حتی یک قطره اشک هم بریزم. یعنی گریه کردن هم فوت و فن داشت و من از آن بی خبر بودم؟ منی که توی فامیلم چند تا آیت الله داشتم و همهء کس و کارم از گریه کن های قهار بودند. من که بیشتر از پارک به مجلس روضه برده بودندم، درست است که از مجلس روضه بدم می آمد و به محض این که از من غافل می شدند سر از کوچه و خیابان در می آوردم  اما در همان کودکی هم روضهء تمام امامان را به چندین روایت از بر بودم. واقعاً این حق من بود که نتوانم گریه کنم؟ من که نیتم خیر بود و می خواستم دینم را در برابر بچه های کلاس ادا کنم، به سهم خودم اشک بریزم و کمک کنم تا هم چنان کلاس ما رکوردار گریهء مدرسه باشد.
در حالی که داشتم سعی می کردم یک جوری با خودم کنار بیایم و این شکست بزرگ را به دست فراموشی بسپارم و از حالا خودم را برای روضهء بعدی آماده کنم و در خانه  تا می توانم تمرین گریه کنم تا دیگر یک هم چین رسوایی به بار نیاید، آقای فتحی ابعاد بزرگتری از جنایتی که نا خواسته مرتکب آن شده بودم را برایم به تصویر کشید.
در همان حالی که بچه های کلاس داشتند با گریه شان دل در و دیوار را هم به رحم می آوردند، آقای فتحی را شور حسینی گرفت و دست در گنجینهء تمام نشدنی روایات و احادیثش کرد و با صدایی سوزناک و آهنگین گفت: «بچه ها، میدونید این اشکا چه قیمتی داره؟ خدا خودش به -یادم نمیاد کی رو گفت- گفته که هر یه قطرهء اشک بنده هام می تونه کل آتیش جهنم رو خاموش کنه.»
این آقای فتحی هم خوب کارش را بلد بود. یک هو انگار یک نفر دگمهء توربو کرایینگ کلاس رو فشار داده باشد. بچه ها کم مانده بود خود را با سر به در و دیوار بکوبند. اما باور کنید در این میان حال من از همه خراب تر بود. من هیچ اشکی نداشتم که آتش جهنم را خاموش کند. یعنی قرار بود بین چهل تا دانش آموز فقط من در جهنم بسوزم؟ هاج و واج نشسته بودم و خودم را می دیدم که از قافله بهشتیان رانده  و  تحویل ملائکه عذاب می شوم. در حالی که هم کلاسی هایم، حتی رضایی و نهاوندی به سرعت در حال عبور از پل صراط بودند، من با سر به درون چاه ویل سقوط می کردم. از تصور این مناظر چهارستون بدنم به لرزه افتاد و خودم هم نفهمیدم چی شد که شروع کردم به گریه کردن. جوری گریه می کردم که دل سنگ هم به حالم آب می شد. درست مثل همان روزی که از پله افتادم و سرم شکست. با چنان صدای بلندی گریه می کردم که همهء بچه ها سرشان را چرخاندند تا ببینند صاحب گریه چه کسی است. آقای فتحی ترسید که نکند یک وقت از حال بروم و سریع فتیله را پایین کشید و سلامی داد و روضه را تمام کرد ولی من گریه ام را تمام نکردم. دست خودم که نبود، هنوز خودم را وسط آن تصاویر جهنمی می دیدم، در کنار فرعون و قارون و یزید و ... همهء کلاس مات و مبهوت من بودند و دهانشان از تعجب باز مانده بود و حتماً با خودشان فکر می کردند که چرا تا به حال این استعداد یزرگ را کشف نکرده اند.
بالاخره وقتی فهمیدم به اندازه کافی برای خاموش کردن آتش جهنم اشک ریخته ام خیالم راحت شد و کم کمک گریه هم  خودش قطع شد. عاقبت طلسم را شکستم، آن هم چه جور. با یک تیر دونشان زده بودم، هم بهشتی شده بودم و هم به اندازه های تمام روزهای گریه نکردنم اشک ریخته یودم و میانگین گریهء کلاس را بالا برده بودم.

ظرف چند روز تبدیل شدم به قهرمان گریهء مدرسه و  احوالات گریهء من با شاخ و برگ هایی که به آن اضافه می شد، در تمام مدرسه دهان به دهان می گشت وقتی دوباره به گوش خودم می رسید از حماسه ای که خلق کرده بودم غرق در غرور و افتخار می شدم.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها : طنز ، fact & fiction