سادیسم

پنجشنبه‌ها شاید برای اینه که دم غروبی  یه سر بری خونهء مادر بزرگت. بعد از سلام و احوالپرسی، یه جوری که خیلی جلب توجه باشه پاشی بری توی سالن جلوی عکس پدر بزرگت وایسی و با یه صدایی که به گوش مادربزرگت برسه یه حمد و قل هو الله بخونی و بعدش هم پنج دقیقه همونجا وایسی و زل بزنی و به عکس توی قاب. یه خورده به خودت فشار بیاری و کاری کنی که یه پرده اشک جلوی چشمات حلقه بزنه و همونجوری برگردی پیش مادربزرگت بشینی. زیر لب بگی: خدا آقاجون رو بیامرزه! یه کم مکث کنی و بعدش بگی که دیشب آقاجون اومده به خوابت و ماجرا رو برای مادربزرگت تعریف کنی. مادربزرگت با دقت تمام به خوابی که هیچوقت ندیدی گوش می ده و آروم آروم یه بغض سنگین توی گلوش جا خوش می کنه. وقتی تعریف خوابت تموم شد، برمی گردی و چند تا از خاطرات تلخ و شیرین گذشته که  آقاجون توشون یه نقش حساس داشته رو تعریف می کنی. دیگه اشک از چشمای مادر بزرگت جاری شده ولی تو بس نمی کنی. می گی خوب شد که مرد و راحت شد، این آخری ها خیلی سختی می کشید. بعد هم چند تا از قضایای دلخراش، از زمانی که آقاجون توی بستر مریضی بود رو تعریف می کنی و ساکت می شینی و بقیه ش رو می سپری به دست مادر بزرگت که شروع کنه و در همون حالی که داره گریه می کنه از آقاجون خدابیامرز و بی وفایی روزگار تعریف کنه و تو هم مستمع خوبی باشی و مادربزرگ بیچارت رو سر ذوق بیاری و روی آتیش قلبش بنزین بپاشی.
همچین که مادربزرگت یه خاطره رو تموم می کنه و داره به  یه خاطرهء جدید و گریه دار تر فکر می کنه، باید پاشی بری دو تا چایی بریزی بیاری و بعدش هم یه نگاه به ساعتت بندازی و بگی که کار داری و باید بری. از خونه بزنی بیرون و پیرزن بیچاره رو با یه کوه درد و غصه تنها بذاری.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها : همینجوری