کتاب‌‌هایی که ترجیح می‌دهند معرفی نشوند!

آیا خویشاوندم، فرزندم نمی‌خواهد که به خاطر آرامش روح من آنچنان که آرزو می‌کنم زندگی کند؟ آیا پند مرا هر چند تلخ باشد برای خشنودی روح من که دیگر دستش از دامن زندگی کوتاه شده است تحمل نخواهد کرد؟ او نمی‌خواهد که من در جهانی دیگر آسوده باشم؟ غم گسیختن پیوند با او اندکی کمتر مرا بگدازد؟ اگر چرا، اگر دوست داری که من درد جان کندن و گسیختن پیوندم را با خویشاوند و فرزندم و دوری از همه و تنهایی و بودن در جهانی دیگر را کمتر احساس کنم پس، فردا، اگر شنیدی که دیگر باز نمی‌گردم، اگر یقین کردی که همه چیز پایان یافت، ناگهان یک تصمیم بزرگ و معجزه ‌آسا و قهرمانی بگیر. ناگهان! بی کمترین تردید، بی کمترین ضعف، چنانکه گویی جز این نمی‌توان بود، جز این راهی، بیراهه‌ای، گونه‌ای، حالتی دیگر نیست، مثل اینکه ناگهان احساس کنی از بام بلندی سقوط کرده‌ای و جز سقوط هیچ تدبیری، تردیدی، تلاشی و خیالی نه تنها بی‌سود است بلکه غیر ممکن است، آری، ناگهان یک تصمیم بزرگ و قوی و معجزه آسا و قاطع: «من در این لحظه زاده شدم»، «من هم اکنون آغاز شدم»، «من، بودن را شروع می‌کنم».
حتی فکر مکن که گذشته را فراموش کنی تا به یاد گذشته نیفتی و گرفتار نشوی، لااقل برای آنکه رهایی از آنچه که در گذشته نیرومندتر و گیرنده‌تر است تو را مدتی متوقف نسازد، حتی تصمیم نگیر که همهء پیوندهای خود را قطع کنی، قیچی کنی، بگسلی تا مدتی بر سر این کار درنگ نکنی، سختی آن را احساس نکنی، توانایی و عجزت بر تو آشکار نشود، استواری و سستی پیوندها را حس نکنی. مگو: «من بودن را از سر می‌گیرم» تا این احساس در تو جان نگیرد که پیش از این بوده‌ای. بگو: «من، بودن را آغاز می‌کنم» نه، بهتر است بگویی: «اکنون، از این لحظه بودن در من آغار می‌شود». تا خود را از بودن جدا نیابی و در برابر «بودن» یا «چگونه بودن» به تامل و تفکر و احیاناً تردید تیفتی، آن را یک حادثه‌ای تلقی کن که اتفاق افتاده‌ است نه یک عملی که تو انجام می‌دهی تا جبری بودن، قطعی بودن، ناگزیر بودن و طبیعی بودن آن در چشم احساست بدیهی جلوه کند نه نظری که بتوانی در آن باره بیندیشی.
آن روز، همه چیز را رها کن، هر کاری را فرو بگذار، یک راست برو به خانه‌ات، به اتاق خودت، به هر جا که بتوانی در آن چند ساعتی خودت باشی و خودت، در «خلوت خالیِ» خودت بنشین، آینه‌ای را بردار، با گرد خاکستر لکه‌ای بر روی آن بگذار، مدتی آن را نگاه کن، آینه را همان گونه که می‌گویم بر روی طاقچهء اتاقت، همان جا که بود بگذار، بنشین، برخیز، قدم بزن، نزدیک شو، دور شو، بچرخ، خود را به کارهای متفرقه سرگرم کن...
...بعد از این که چند ساعتی گذشت ناگهان برخیز، با یک تصمیم جلف و تند و قوی، چنانکه یک حادثهء شگفت و مهمی ناگهان پدید آمده است و چنانکه گویی از جا می‌پری برخیز و به سرعت خود را به آینه برسان و در این حال سعی کن تا برایت بدیهی و مسلم شود که این آینه روح تو است، ذهن تو است، وقتی درست این را احساس کردی با قوت و چیره دستی و تسلط کامل لکه را با لبهء آستینت پاک کن، با یک بار و آن هم با دقت و قوت و چنانکه کمترین اثری از آن نماند.
در این حال احساس کن که رها شده‌ای، تمام شد. آغاز شدی، بودن تو آغاز شد. شخصی به نام ؟ متولد شد و دارد نفس می‌کشد، احساس می‌کند، برای اولین بار گرمی خورشید را روی پوست صورت و پشت پلک چشم‌هایش حس می‌کند، برای اولین بار با کمال تعجب می‌بیند که خورشید طلوع کرده است و زمین و آسمان و درخت‌ها و آدم‌ها و دیوارها و لباس‌های من و دست‌ها و موها و حتی این خودکارم سبز روشن شده است...آه چه خوب! باغچه‌ها را ببین! شاخه‌ها را! به! چه بوی خوشی فضا را پر کرده است، صبح با چه راحتی و سبکی و لطافتی نفس می‌کشد! دارد مرا تعلیم میدهد، انسان‌ها و انسان‌ها و انسان‌ها! همهء این چهره‌ها را تازه می‌بینم، برای نخستین بار، هیچ خاطره‌ای از هیچیک ندارم، درست مثل یک توریست که وارد یک کشور تازه شده است...
...و انسان‌ها را که چگونه می‌زایند و رشد می‌کنند و عشق می‌ورزند و دوست دارند و می‌آسایند و امیدوارند و می‌جوشند و زندگی می‌کنند و ...
...و خودت را که در آغازی و نمی‌دانی که آغاز چه سعادتی است و چه فرصت‌های عزیزی که بی‌تاب رسیدن تو اند و چه توفیق‌ها و عشق‌ها و لذت‌ها که چشم به‌راه تو در پیش رویت نشسته‌اند و تو آنگاه دیگر فرزندی که پدرش را از دست داده باشد نیستی، تو دیگر فرزند پدرت نیستی، فرزند خویشتنی و تو نمی‌دانی که فرزند خویشتن بودن، تازه زاده شدن، آغاز شدن، بی بند هیچ پیوندی بودن، گذشته نداشتن، سنگینی بار هیچ خاطره‌ای را نکشیدن، آینهء بی لک بودن یعنی چه. نمی‌دانی اما باش!

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٩