برزخ

در حال صعود از یک صخره است که ناگهان زیر پایش خالی می‌شود. دستانش را محکم به نقاطی که گرفته است قفل می‌کند و در حالی که به صدای افتادن سنگی که تا چند لحظه قبل زیر پایش بود گوش می‌دهد، جای پایش را روی ناهمواری دیگری سفت می‌کند. خودش را محکم به صخره می‌چسباند و سعی می‌کند خونسردی‌اش را با کشیدن چند نفس عمیق و نگاه نکردن به پایین، دوباره به دست آورد.
نگاهی به بالا و دور و برش می‌اندازد. صخره صاف صاف است و جایی برای اینکه دستش را به آن بگیرد و خودش را بالا بکشد نیست، لااقل برای او نیست. اگر یک صخره‌نورد حرفه‌ای بود باز هم چیزی. اگر یک صخره‌نورد حرفه‌ای و یا حتی آماتور بود، این صخره برایش حکم بازی را داشت و در چشم به هم زدنی خود را به بالای آن می‌رساند، ولی او همیشه عادت داشته که بر روی زمین‌هایی هموار، نهایتاً با اندکی شیب راه برود و زندگی کند. اما حالا که دست تقدیر او را به چنین ورطه‌ای کشانده‌است، باید تمام همتش را بطلبد. مثل بقیهء انسان‌ها که وقتی روی خط تقسیم مرگ و زندگی باشند، ناخودآگاه میل زیستن در جانشان شعله می‌کشد و بزرگترین آرزوی‌شان می‌شود دیدن طلوع فردا.
باید خوب به اطراف نگاه کرد. شاخه‌هایی هستند که دل سنگ‌ها را شکافته‌اند و غرور صخره را به سخره گرفته اند. شاید باید به آن‌ها چنگ زد. ولی از کجا معلوم که محکم باشند و وزن او را تاب بیاوند. از کجا که نیرنگی در کارشان نباشد. فرصتی برای اشتباه کردن نیست. اما گاهی خود صخره‌نوردها هم به کمک همین شاخه‌ها و بوته‌ها خود را بالا می‌کشند.
چاره‌ای نیست. آدمی وقتی چاره‌ای ندارد به هر چیزی چنگ می‌زند. وقتی موضوعی منطقی حل نمی‌شود، شاید باید غیر منطقی حلش کرد. بعضی مسائل جواب‌های موهومی دارند. شاید باید در دامان خدا آویخت و دعا کرد. شاید باید مسیح و محمد را واسطه کرد. می‌شود به سراغ غیبگو و کاهن و فالگیر رفت، سرکتاب باز کرد، کودکی را به پای خدایان قربانی کرد، رملی انداخت، قرآن و تسبیح در دست گرفت و استخاره‌ای کرد، تفالی به حافظ زد، نذری کرد و شمعی افروخت...
شاخه‌هایی که در بستر مادیت سفت و خشن سنگ، شکل ماوراءالطبیعه به خود گرفته‌اند؛ همان اندازه که مهربان و وعده‌دهنده و نجات‌ بخشند، رازآمیز و شبح‌گونه و غیرقابل اعتمادند. بشر همواره وقتی پس از فرار از چنگال مشکلاتش چشم گشوده‌ است، خود را در دامان مهربان ولی شبح گون و غیرقابل اعتماد همین ماوراءالبیعه یافته است.
چاره‌ای نیست. یا باید صخره‌نوردی دانست یا شاخه‌ها را شناخت و چه بهتر که از هر دو سررشته‌ای داشت. اما حالا و اینجا، جای این حرف‌ها نیست. کسی که در حال سقوط است، هر چه را دم دستش باشد می‌گیرد. از اینجا دیگر غریزه است که اختیاردار است. غریزه بی‌فکر است و عملگرا. برایش بت و روح‌القدس یکی است، به هر کدام که نزدیک‌تر بود می‌آویزد. گاهی نجات می‌یابد و گاهی نه، گاهی صعود می‌کند و گاهی سقوط.
چاره‌ای نیست؛ یا باید صخره نوردی دانست یا شاخه‌ها را شناخت و چه بهتر که از هر دو سررشته‌ای داشت.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩