آدم خوبای لعنتی

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩

این روزها آن روزها

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها : اجتماعی

ابزارهای سنتی

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها : اجتماعی

خانم شادی صدر حالا دیگه خیالت راحت شد؟!

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها : اجتماعی ، طنز

من و

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٩

یعنی واقعاَ چه خبره؟!

آخه این دخترا چی از همدیگه می‌دونن که هر وقت به آدم می‌رسن می‌گن: خر نشی زن بگیریا. وقتی هم ازشون می‌پرسی چرا می‌گن: تو نمی‌فهمی، ما دختریم، ما می‌دونیم چه خبره.

پ.ن: جون هر کی دوست دارید اگه چیزی شده به ما هم بگید.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها : اجتماعی ، طنز

ای بهار سبز و تر، شاد آمدی!

رفقا خاطر خود شاد بدارید و ره غم مسپارید و گل و لاله ببارید و به هر سو بگذارید که یک بار دگر فصل بهار آمد و نوروز درآمد ز در و کرد طبیعت هنر و ابر برآورد سر و ریخت زباران گهر و سبز شد از نو شجر و داد نوید ثمر و گشت جنان جلوه گر و یافت جهان زیب و فر و لطف و صفائی دگرو کرد غم از دل به در و می دهدت باد بهاری خبر از طی شدن فصل زمستان که کنی ترک شبستان و تو هم چون گل خندان بزنی خیمه به بستان و ببینی که گلستان زگل و لاله و ریحان و زباریدن باران شده چون روضه ی رضوان همه پرلاله ی نعمان همه پر نرگس فتان همه پر گوهر و مرجان غرض ای نور دل و جان منشین زار و پریشان که شوی سخت پشیمان چو دهی فرصت عیشو طرب از دست درین فصل دل انگیز و فرح زا که صفا داده به هر باغ و به هر راغ و چنان ساحت فردوس برین کرده جهان را .

زنده یاد ابواقاسم حالت

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها : اجتماعی

راس امور

دیشب با حسن بودیم. می‌گفت ما هر چی بدبختی می‌کشیم از دست این خم.ین.یه. هر کی پا می‌شده از هر جا می‌رفته پیشش می‌گفت شما در راس امورید.

به نماینده‌های مجلس گفته: مجلس باید در راس امور باشد.
به اعضای شو.رای نگ.هبان می‌گفت: شورای نگ.هبان در راس امور است.
به دانشجوها و اساتید می‌گفت: دانشگاه در راس امور است.
به نخست وزیر می‌گفت: شما در راس امورید.
.
.
.
خلاصه دل هیچ کس رو نمی‌شکسته و همه در راس امور بودن. الآنم همه فکر می‌کنن که هنوز در راس امورن، و به هیچ کس نمی‌تونی بگی بالای چشت ابروئه، چون در راس اموره.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها : طنز ، اجتماعی

فرزندان مدرن VS والدین نامدرن

پسر: آخه مامان‌جان شما که هنوز ندیدنش. به خدا انقد دختر خوب و نجیبیه. فقط کافیه یه بار ببینیش، قول می‌دم حتمنی ازش خوشت می‌یاد.

مادر: غلط کرده دختره‌ی چش‌سفید. اگه نجیب بود که نمیفتاد گَل پسرای مردم، هوش از سرشون ببره و از راه به‌درشون کنه. این جور دخترا امروز با تو ان فردا با هزار نفر دیگه. آخه پسره‌ی نادون، این عشوه‌هایی که واسه تو می‌یاد برا صد تا پسر دیگه‌ هم اومده. از همین حالا گفته باشم مگه بتونی نعش منو ببری خواستگاری این دختره.

-----

دختر: وای بابا، بازم که میگید نه. شما که نمی‌دونی چه پسر آروم سر‌به‌زیریه. درسشم خیلی خوبه. می‌خوان بورسیش کنن. خونوادشونم از اون خونواده‌های محترم و معتمد شهرستانشونه.

پدر: آخه دختر تو چرا انقدر احمقی؟ مامانت که مث گرگ می‌مونه، پس تو بی کی رفتی انقدر ساده‌ای؟ باباجان این شهرستانیا زرنگن، آب زیر کاهن. اول خودشونو می‌زنن به موش‌مردگی و مظلومیت، پس‌فردا که خرشون از پل گذشت هزار جور بامبول سر آدم در میارن. پسره‌ی یه‌لا قبای زرنگ، چه لقمه‌ی گنده‌ای هم برداشته. لابد پیش خودش گفته دختره هم پولداره و هم ساده، دیگه چی بهتر از این؟ بله دیگه چرا نباید توهم برش داره. ولی کور خونده، به خدا قسم پاشو بخواد بذاره تو ابن خونه خودم قلم پاشو خورد می‌کنم.


******

مادر: نمی‌دونی چه دخترِ خانوم و کدبانوییه این دختر کوچیکه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی نرگس خانوم. از هر انگشتش هزار جور هنر می‌ریزه. اون روزی رفته بودم خونشون، یه خورشت آلو اسفناج درست کرده بود آدم انگشتاشو باهاش می‌خورد. دیر بجنبی دختره رو عروس کردن و سرت بی کلا می‌مونه. تازه خبر نداری باباش چقدر تو رو دوست داره. یه جوری حال و احوالتو می‌پرسید که انگاری پسر خودشی. قول می‌دم پس فردا که دومادشون بشی می‌برتت پیش خودش دستت رو بند می‌کنه، یه دونه از آپارتماناش رو هم بهت میده تا اول جوونی فلاکت و مستاجری نکشی.

پسر: اه اه حالم به هم می‌خوره. چیه دختره با اون ابروها و سبیلاش صد رحمت به عزرائیل. آدم از دور می‌بیندش خوف برش می‌داره چه برسه بخوام باهاش چیک تو چیک برقصم، اصلا اگه رقص بلد باشه. یادت نیست اون سری آش نذری اورده بود، درو که وا کردم کم مونده بود از ترس زهره ترک بشم. در ضمن می‌خوام صد سال سیاه هم نرم ور دست اون مرتیکه‌ی نزول‌خور وایسم کار کنم. رفتم این همه درس خوندم که به درد کشورم بخورم، نه اینکه خون مردم رو توی شیشه بکنم.

-----

پدر: امروز دم غروبی پسر حاج کاظم اومده بود دم حجره. آدم حظ می‌کنه از بس که این پسر مومن و متدینه. باباش می‌گفت امکان نداره نماز اول وقتش ترک بشه. اونوقت با جربزه. همه‌‌ی دم و دستگاه باباش رو خودش یه تنه اداره می‌کنه. هم دیپلم داره و هم سربازی رفته. خود حاج کاظم تا حالا چند بار در لفافه به من فهمونده که تو رو می‌خوان. حالا اگه شما هم یه بله‌ی ناقابل بگی هم دنیات رو آباد کردی و هم آخرتت رو.

دختر: وا آقاجون، من‌ که هنوز درسم تموم نشده. تازه من چه جوری با یه آدم دانشگاه نرفته زیر یه سقف زندگی کنم. پس تفاهم چی می‌شه؟ تازه پسره داره کچل می‌شه. قدش هم خیلی کوتاهه. همیشهَ‌م که تسبیح دستشه، مث پیرمردا. خوب مایه‌ی آبروریزیه دیگه. بعدشم من دلم می‌خواد شوهرم امروزی باشه نه از اونایی که نسلشون در حال انقراضه.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸

نتیجه‌گیری به سبک من

وقتی شونزده یا هفده سالم بود با یه کارگر ساختمون که شاید به زور هیجده سال  داشت  و من شک داشتم که حتی تحصیلات دبیرستان رو هم تموم کرده باشه، سر صحبتم راجع به کتاب باز شد. از کتاب‌هایی که خونده بودیم با هم صحبت کردیم و من تعجب کرده بودم که آخه مگه می‌شه که یه کارگر ساختمون این همه راجع به کتاب بدونه. ولی تعجب اصلی مال وقتی بود که کتاب پیشنهادی ایشون، یعنی صد سال تنهایی رو خوندم. راستش وقتی ازم پرسید که صد سال تنهایی رو خوندم یا نه و بهش گفتم که نخوندم یه جوری دربارش برام صحبت کرد که احساس کردم از یکی از بزرگترین لذت‌های زندگی محروم بوده‌م. در اولین فرصت کتاب رو تهیه کردم و خوندم. اما تمام لحظه‌های خوندن کتاب یه شگفتی بزرگ به همراه داشت و اون اینکه آخه چطور یه کارگر ساختمان از همون‌هایی که مردم بهشون می‌گن عمله، تونسته بود یه همچین کتاب خاصی رو بخونه و ازش لذت ببره و به اون قشنگی برای من تفسیرش کنه.

برادرم دانشجوی کرمان بود. تقریباً اکثر هم‌خوابگاهیاش از فقیرترین اقشار جامعه بودن و اهل دورافتاده ترین شهرستان‌ها و دهات استان‌های کرمان و فارس و هرمزگان. برادرم می‌گفت که چندتا از دوستاش هفته‌ای دوبار برای کار می‌رفتن سر ساختمون تا مخارجشون در بیاد. خود برادرم یه بار با یکیشون رفته بود و اون روز کاری که به پستشون خورده بود خالی کردن بار سنگ از یه کامیون بوده. داداش ما همون بیست دقیقه‌ی اول زیر کار میزاد و رفیقش تنهایی همه‌ی سنگا رو خالی می‌کنه.

چند سال قبل تلویزیون یه جوون رفتگر رو نشان می‌داد که یکی از رتبه‌های خوب کنکور شده بود. یه بار هم در مورد یه چوپان شنیدم که با یه رتبه بالا توی کنکور قبول شده بود. این جور چیزا هر چند که خیلی کم پیش میان ولی برای من توضیح خیلی مناسبی هستند در جهت درک کسی که صد سال تنهایی رو بهم معرفی کرد.

توی خیالات کودکانه‌ی من و خیلی از بچه‌ها، همیشه بچه‌ی آدم فقیره بزرگ می‌شد، درس می‌خوند  و دکتر می‌شد، برای خودش کسی می‌شد و کلی پول و پله به هم می‌زد. این فکر و خیالا  خیلی موندگار نبود. به زودی همه به این نتیجه رسیدیم که  توی دنیای واقعی، سطح درآمد و رفاه یه رابطه ناخوشایند و زیادی مستقیمی با سطح فرهنگ و تحصیلات، و خیلی چیزای دیگه، حتی احساسات داره.
گرچه هنوزم یه وقتایی می‌شه دید که این رابطهِ‌ی دوست نداشتنی نقض می‌شه و استثنائاتی رو عرضه می‌کنه اما متاسفانه باید قبول کرد که این، روال دنیا نیست و فقط در حد استثنائه. دنیا خیلی جدی‌تر از اونه که بخواد روی رویاها سرمایه‌گذاری کنه. دنیا به کسی سهم نمی‌ده، هر کی می‌خواد باید مبارزه کنه و خودش حقش رو بگیره. اگه پولدار باشی این باباته که داره به جات مبارزه می‌کنه و اگه نه، این خودتی که باید مبارزه کنی.

 

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸
تگ ها : اجتماعی

مثلاً ماشینیسم

در حدود شش هفت هزار سال پیش یه کشاورز اولیه در یکی از جزایر گمشده ذهن من خلاقیتش گل می کنه و روش جدیدی برای شخم زدن زمینش ابداع می کنه. ایشون گاو آهن یا خیش رو اختراع می کنند و اون رو به گاوشون - که اون موقع هنوز مقدس و مورد پرستش نبود - می بندند. نتیجه اینکه زمینی رو که سابق بر این سی روزه شخم می زده رو ظرف پنج روز شخم زد و بیست و پنج روز وقت اضافه آورد که اون رو صرف استراحت، تفکر، رسیدگی به خانواده، تعمیر اسباب خانه، تفریح، عبادت و شکار کرد.

درست در همون زمان  یک کشاورز خلاق دیگه هم در بین النهرین به این روش دست یافت اما ترجیح داد زمان صرفه جویی شده اش رو با کارهای بی مورد تلف نکنه و به جاش زمین های بیشتری رو شخم بزنه و به این ترتیب تونست شش برابر سال قبل زمین شخم بزنه و محصول بکاره. اما برای برداشت اون محصول نتونست چیزی اختراع کنه و مجبور شد که چند نفر رو برای کمک استخدام کنه. در همین حال فکری به ذهنش رسید. چه خوب بود اگه سال دیگه برای شخم زدن زمین هم چندتا کارگر استخدام کنه و زمین بیشتری رو شخم بزنه. این کار رو کرد و بعد از چند سال تمام زمین های بایر منطقه رو به زیر کشت برد. حالا دیگه محصولاتش رو که خیلی بیش از نیاز منطقه خودشون بود رو به تجار رومی می فروخت و پولش از پارو بالا می رفت. از طرفی پول و هدیه هایی که برای شاه و معبد می فرستاد باعث شده بود تا از نفوذ زیادی برخوردار بشه. حالا دیگه وقتش رسیده بود که زمین های باقی مونده رو که متعلق به سایر کشاورزها بود از چنگشون در بیاره و از خود همون کشاورزها برای کار در زمین هاش استفاده کنه.
و شاید به این ترتیب بود که اختراع یک گاو آهن ساده راه رو برای پیدایش اولین سیستم ارباب و رعیتی هموار کرد که اون هم به نوبه خود باعث به وجود اومدن اولین سیستم برده داری شد که تا همین الان هم ادامه داره و همه ما به نحوی از قربانیان اون هستیم.
برده داری مترقی (سرمایه داری سازشی) شلاق نمی زند، نان و آب کافی هم به برده هایش میدهد و رضایت نسبی کاگران و کارمندانش را هم به دست می آورد تا هیچ وقت به این فکر نکنند که تنها به علت نداشتن سرمایه و تکنولوژی است که کارشان را به قیمتی ارزان می فروشند و سود اصلی به جیب کسی دیگر می رود، کسی که نان سرمایه اش را می خورد و نه کارش را.

اون کشاورز خلاق اولی اما، هنوز هم با همون طرز فکر سابق داره خوش و راحت زندگی میکنه و همیشه بچه هاش رو نصیحت می کنه که هدف از اختراع دستگاه ها و ماشین آلات جدید به زحمت انداختن بیشتر انسان و فرسوده شدن در راه تولید بیشتر نیست، بلکه هدف اصلی باید تامین آسایش و صرفه جویی در وقت باشد تا در سایه اون، زمان بیشتری برای شکوفا شدن و لذت بردن از زندگی فراهم بشه.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸

مدرسه علمیه

خدا رو هزار مرتبه شکر که دوران مدرسه تموم شد. نه به خاطر این‌که دیگه مجبور نیستم توی سوز و سرمای سر صبح، یک ساعت تموم سیخ سر صف وایسم و به رهنمودها، خاطرات، دستورات و سایر چرندیات ناظم و مدیر و مسئول پرورشی به مناسبت‌ هر اتفاق احمقانه و بی‌ربطی گوش بدم و در همون حال از سر تا پای مدرسه و ناظم و معلم و هر کسی که توی سیستم آموزشی هست رو با همون دایره‌‌ی محدود فحش‌هایی که توی اون سن بلدم بمبارون کنم تا بلکه یه کم دلم خنک شه.

نه، به این خاطر از تموم شدن درس و مدرسه خوشحالم که وقتی چند ماه قبل شنیدم که قراره مدیریت پنج هزار مدرسه به حوزه علیمه واگذار بشه فکر کردم که این اتفاق به احتمال زیاد نخواهد افتاد.
اما امروز خبری خوندم مبنی بر این‌که تا کنون مدیریت چهار هزار مدرسه در قالب "آیین نامه واگذاری مدارس وابسته" به حوزه علمیه واگذار شده. و در ادامه خوندم که «این اقدام در جهت سیاست‌های کلان آموزش و پرورش صورت گرفته است» و «زمینه همکاری‌‌ حوزه‌های علمیه و آموزش ‌و پرورش گسترده و موضع این دو نهاد همکاری دوجانبه است.»

هرچند تمام سعیم رو می کنم که آدم بدبینی نباشم اما به هیچ وجه به این اتفاقی که افتاده و هنوز هم ادامه داره خوشبین نیستم. حتی فکر اینکه مغز بچه ها قراره با چه چیزایی شستشو داده بشه هم برام مثل یه کابوسه.

خدایا شکرت که مدرسه تموم شد! خدایا  اینا که عقلشون نمی رسه، شما خودت یه کم بیشتر به فکر بچه ها باش! ممنون.

 

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸
تگ ها : اجتماعی ، دلتنگی

خوش پوشی

منبع عکس‌ها: وبلاگ The Sartorialst

 

فقط خدا می‌دونه که چقدر از دیدن یه آدم خوش‌لباس و خوش‌تیپ و تر و تمیز لذت می‌برم.
فقط خدا می‌دونه چقدر دوست دارم که لباس‌های رنگارنگ و متنوع و خوش‌دوخت رو تن مردم ببینم.
کلی ذوق می کنم وقتی مدل های جدید مو و لباس رو می بینم.
کیف می‌کنم وقتی یه نفر  رو می‌بینم که برای خودش و دیگران، ارزش قائله و لباس و عطر خوب استفاده می‌کنه و به سر و وضعش می‌رسه.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آبان ۱۳۸۸

حکایت

چنین روایت کنند که:

طلبه ای جوان در مدرسه ای به تحصیل معارف دینی اشتغال داشته. باد خبری را به گوش مدیر این مدرسه که از انسان های وارسته و پرهیزگار آن زمان بوده و نماز شبش هیچگاه ترک نمی شده می رساند مبنی بر این که طلبه جوان، در  خلوت و تنهایی شب، پنهانی شراب می نوشد. پس از این که باد چندین مرتبه این خبر را مصرانه به گوش مدیر با تقوا می رساند، ایشان در پی آن برمی آیند که خودشان شخصا از صحت و سقم این ماجرا یقین حاصل کنند. به همین خاطر شبی بی خبر و ناگهانی وارد اتاق طلبه جوان می شود. طلبه که غافلگیر شده است، فورا کتاب هایش را روی ظرف شرابش می گذارد تا از دید استاد پنهان بماند ولی استاد که گویی بو برده که هرچه هست باید زیر کتاب ها باشد، کتاب ها را یکی یکی برمی دارد و اسم و محتوای آن را از طلبه می پرسد و طرفی دیگر می گذارد.  همینطور که استاد کتاب ها را یکی یکی از روی ظرف شراب برمی دارد و کتاب ها رو به اتمام است، فکری از روی استیصال و درماندگی به ذهن طلبه خطور می کند.
وقتی استاد به کتاب یکی مانده به آخری رسید و اسم آن را پرسید، طلبه جوان پاسخ داد که اسم کتاب "ستارالعیوب" است. از آنجا که عاقل را اشاره ای کافی است، استاد هم  فوراً پی به این اشاره برد، به خود آمد، سر به زیر افکند و از اتاق خارج شد و در پاسخ به آنان که بی صبرانه منتظر شنیدن خبر رسوایی طلبه بودند گفت که شایعه خوردن شراب، افترایی بیش نبوده است و طلبه جوان شرابی در بساط ندارد.

و باز هم نقل است که سال ها بعد بعد از وفات استاد، شخصی وی را در خواب می بیند و از احوالش جویا می شود و استاد ابراز رضایت می کند. شخصی که خواب می دیده از استاد می پرسد که آیا آن نماز شب ها سبب دستیابی به چنین وضعیت راحت و مطلوبی شده است؟ و استاد پاسخ می دهد که خیر، آن پرده پوشی  و آبروداری در مورد طلبه جوان او را به این مقام رسانده است.

می گویند دوسوم از زیرکی خود را به نداستن زدن و اظهار بی اطلاعی کردن است. لزومی ندارد هر چه میدانیم به روی افراد بیاوریم. مسلماً آبروبری و رسوا کردن دیگران زرنگی نیست. نقاط ضعف دیگران را برجسته کردن نکته سنجی نیست. تجسس در کار دیگران و گرفتن گاف و سوتی اصلا خنده دار و با مزه نیست.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸
تگ ها : اجتماعی ، تاریخی

هشدار

قبلاًها اینطور نبود. از چند سال پیش بود که تاختن به معشوق و عشق، در ترانه‌ها رواج پیدا کرد. یادمه این ترانه‌ی علیرضا عصار "خیال نکن نباشی بدون تو می‌میرم/گفته بودم عاشقم حرفمو پس می‌گیرم" رفته بود جزء ترانه‌های پرشنونده. بعدش هم به یکبارگی معشوق‌ستیزی تبدیل به موضوع اصلی اکثر آهنگ‌ها شد.

 و اینجوری شد که آروم آروم نهضت ضد معشوقیت به راه افتاد و با استقبال فراوانی هم روبرو شد. داستان به همین‌جا خلاصه نشد، کسانی که اعتقاد داشتند که عاشقی خریته و تا دیروز در اقلیت بودند، شهوت‌رانان و شکست‌خوردگان و کینه‌توزانِ عشق رو زیر پرچم خودشون جمع کردند و تا کمر به نابودی آن ببندند و همه تلاش خود را کردند و می‌کنند که دیگر عشق و عاشقی ارزش نباشد و مردمی با چنان پشتوانه‌ای عظیم از تاریخ، وادبیاتی سرشار از مضامین عاشقانه که در تمام دنیا بی‌نظیر است را به خواندن کتاب‌ها و جملاتی مبتذل در تقبیح عشق تشویق کردند تا به این موج منحوس تازه به راه‌افتاده بپیوندند.

روزی رو تصور کنید که این گروه پیروز شوند و وصلت‌های سرسری و روابط تو‌خالی به‌صورت معیار جامعه عرضه شوند. روزی رو تصور کنید که سختی‌های شرینی که به خاطر عشق با بی‌صبری به پیشوازش می‌رفتیم جای خودش رو به منطق صرف داده. روزی رو تصور کنید که هیچ دو نگاه عاشقانه‌ای با هم تلاقی نمی‌کنند و کسی با فکر کسی ضربان قلب و ریتم نفسش تغییر نمی‌کنه. روزی رو تصور کنید که نیمکت‌های توی پارک دیگه یادآور هیچ چیزی نیستند...

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸
تگ ها : دلتنگی ، اجتماعی

یاکریم، تئاتر، بسیج و کتاب

 

1. جوجه‌های یاکریمی که توی تراس اتاقم لونه کرده بود، بالاخره سر از تخم دراوردند.  یه وقت جو نگیرتم به خاطر سلامتی جوجه یا کریما دیگه تو تراس سیگار نکشم.

2. تئاتر "رومولوس کبیر" رو دیدم و  خوشم اومد و دیدنشو پیشنهاد می کنم.

3. نزدیکای ساعت ١٢شب با یه ماشین ٢٠۶ با یه راننده جوان و عشق سرعت داشتم میرفتم خونه که نرسیده به تجریش دیدیم ایستِ بسیج ماشین‌ها رو نگه می‌داره. ما رو هم نگه داشتن. یه پسر ١۵، ١۶ ساله از راننده مدارک خواست و بعد بهش گفت که می‌شه پیاده بشه؟ راننده هم گفت: نه! اما بعدش نه تنها راننده که ما مسافرا هم پیاده شدیم. بعد در حالی که داشتن صدوق عقب رو بازرسی می‌کردن راننده بهشون گفت: ایشالا خدا خودش یه کاری به شما بده که از بیکاری در بیاید! خبر نداشت ارگانی  که سالانه فقط 400 میلیارد تومان بودجه رسمیشه، پرسنلش احتیاجی به کار کردن ندارند.

4 ."...تو زندگیم فقط یه آرزوی کوچولو دارم و اون اینه که یه بار چشمامو وا کنم، ببینم زندونیای سیاسی آلمان و قاضیای اونا جاهاشون با هم عوض شده" (زندگینامه)

 

"یعنی من میتونم بمیرم؟ گاهی وقتا وحشت برم می داره که نکنه نتونم بمیرم.

مثلاً من سال های سال نمی تونستم درست عطسه کنم. مث یه سگ توله عطسه می کردم که سکسکه اش گرفته باشه. و خیلی عذر می خوام، تا 28 سالگیم هم نمی تونستم آروغ بزنم . بعد با کارل آشنا شدم. یکی از دانشجوهای قدیمی بود. اون آروغ زدنو یادم داد. ولی حالا کی بهم مردن رو یاد می ده؟

آره خب شاهد مردن آدما بودم. یه اعدام دیدم و یه مریض رو که داشت می مرد. به نظر میومد که جونشون دراومد تا مردن. حالا اگه سربه زنگا کودن بازی در بیارم و کار پیش نره چی؟ به هرحال ممکنه یه همچین وضعی پیش بیاد." (وحشت)

 

"بعضی وقتات تلفن که زنگ نمی زنه و کسی ازت چیزی نمی خواد، حتی خودت از خودت چیزی نمی خوای، وقتی بوق و کرناهای زندگی همه خاموش شده ن و نوازنده ها سازاشونو وارونه کرده ن تا آب دهناشون بریزه بیرون... اون وقت به صدای درونت گوش می دی، می بینی... اون تو پر از خلئه!

...بعدشم یواش یواش پیر می شی. وقتی مخت دیگه خوب کار نمی کنه، یه حالت روانی ملایم بهت دست می ده که خودشو جای احساس جا می زنه. اونوقت جونورک های کوچولو رو که می بینی چطوری توی ماسه ها لول می زنن، با خودت می گی: جل الخالق!" (خلا)

کتاب "بعضی ها هیچ وقت نمی فهمن" رو پیشنهاد می کنم که بخونید. همونطور که اول کتاب گفته، این کتاب یه داروئه.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸

صدا و سیما

١. کاشکی یه تفنگ داشتم، میرفتم باهاش این صدا و سیما رو میکشتم و برمیگشتم  میشِستم سرجام. کامران نجف زاده رو دوبار میکشتم و قبل از کشتن بهش تجاوز هم میکردم.

2. پر واضحه که به ابراهیم رها خیلی علاقه دارم. از این اصطلاحش که به دولت جدید میگه: "دولت پس ازنهم" خیلی خوشم اومد. فقط خواستم خبر بدم بعد از اینکه  هرکجا ابراهیم رها مطلب مینوشت بعد از مدتی توقیف میشد اخیرا ایشون در صفحه آخر روزنامه اعتماد ستونی رو مینویسه و شما میتونید قبل از اینکه این روزنامه هم توقیف بشه از مطالبش حداکثر لذت رو ببرید. عجالتن تا برید روزنامه اعتماد بخرید من مرد تنهای شبم!  و  نامه یی برای احمد توکلی  و  کشور جدید التاسیس ایران را مطالعه کنید و حالش رو ببرید.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸
تگ ها : اجتماعی ، شخصی

تاریخ

تاریخ دو بخش داره، یکی که همون نقالی و تعریف اتفاقات و رویدادهاست و در واقع یک جور وقایع نگاریه. و دیگری علم تاریخه که شامل کشف و شناسایی و درک اتفاقات عِلی و معلولیه که در طول زمان اتفاق می افته مثل کاری که مارکس یا هگل انجام می دادند. و  بنیانگذار این نوع بررسی تحلیلی تاریخ(وقایع نگاری ها) و نتیجه گیری از اتفاقات و رویدادها که به عبارتی می شه همون علم تاریخ، ابن خلدونه که یه دانشمند مسلمونه و به همین خاطر کسی زیاد نمی شناسدش.

نمونه ای از علم تاریخ رو یادآوری می کنم:

به یاد دارید توی کتاب های تاریخ راهنمایی و دبیرستان وقتی درسمون به قسمت مربوط به انقراض یک سلسله پادشاهی می رسید عواملی به چشم می خورد که تقریباً توی همه انقراض ها مشترک بودند. مثلاً ضعف و بی کفایتی پادشاهان، فساد و تجمل گرایی درباریان، فساد دیوانسالاران(کارمندان عالی رتبه دولتی)، نارضایتی مردم از زمامداران ،ظلم و ستم زمامداران بر مردم و...

که هر چند که مواردی تکراری و ملال آورند ولی خوشبختانه حقیقت دارند.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها : اجتماعی ، فرهنگی

گلایه

"اگر دین ندارید حداقل آزاده باشید"

حالم به هم می‌خوره از این آخوندهایی که بعد از خوندن نماز جماعت یا بعد از تموم شدن منبرشون اولین دعاشون برای سلامتی و پایندگی ر هبر و دو لته. آخه آدم انقدر پست. خبر مرگت اگه می‌خوای برای کسی دعا کنی، بگو خدایا به هر کس که برای این کشور و این مردم داره زحمت می کشه و کار می‌کنه سلامتی و طول عمر ببخش و هر کس هم که دشمن این مردم و این کشوره رو اول رسوا و خوار و ذلیل کن و بعد هم دستش رو از مردم کوتاه کن (که خدا رو شکر اونهایی که باید، رسوا شدند)، اون موقع همه‌ی زحمت کش های این کشور رو مثل کارگرا و کشاورزا و راننده ها و معلما و پرستارا و... رو دعا کردیم و همه‌ی خائنا که حالا دیگه همه می‌شناسنشون رو نفرین. خدا رو شکر که اونهایی دم از آخرت و پستی و بی ارزشی دنیا می زدند و می زنند و فقط هارت و پورت داشتند خودشون رو خوب نشون دادن. سخنرانا امسال محرم با چه رویی می خوان از اینکه مسلمون باید جلوی ظلم و ظالم قد هلم کنه حرف بزنن؟ وقتی خودشون این همه جنایت دیدن و جیکشون در نیومد (اون چند تا با غیرت رو  که هنوزم دارن مبارزه می کنند رو مستثنی کنید).

در ضمن اینجا آرامگاه مجازی اون 72 نفریه که تو این مدت شهید شدن.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها : دلتنگی ، اجتماعی

Carwash Sign

واقعاً که لطف دارن این سربازان زحمت‌کش و گمنام راهنمایی و رانندگی. خدا حفظشون کنه که انقدر دلسوزن. راه می‌افتند دوره توی شهر می‌گردن، هر کجا یه جوی خوب و پرآب و همچین نسبتاً تر و تمیزی که جون می‌ده واسه ماشین‌شویی، شناسایی می‌کنن و یک تابلوی "شست‌وشوی اتوموبیل ممنوع" می‌چسبونن کنارش تا مردم فهیم هم به درستی از جریان آب مناسبِ شستشوی داخل جو مطلع بشن و از فرداش شاهد خیل رانندگانی  باشیم که به زیارت قبله‌ی حاجات جدیدشون اومدن و به ردیف کنار جو وایستادن و دارن از این جریان پر برکت، نهایت استفاده رو می‌برن و چنان در این حالت خلسه‌ی ملکوتیشون غرقند که دیگه اصلاً متوجه نمی‌شن که باعث ایجاد درصد زیادی کندی ترافیک شدند و آبی  که توی خیابان ریختند باعث لغزندگی مسیر شده و  همچنین یه عالمه از جاهای پارک رو اشغال کردن.

به هر حال اگه نبود لطف بی منت و تلاش جان‌بر‌کفانه مسئولین مربوطه، قطعاً شمار زیادی از این جوی‌های پر برکت برای مردم ناشناخته می‌موند و این خودش بی اعتنایی به نعمات الهی به حساب میومد و اسراف بود و بد بود دیگه.

 

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸

تحریم

1. می دونستید دو سالانه کاریکاتور تهران جزء نمایشگاه های مهم و معتبر کاریکاتور دنیاست.

پاییز امسال هم قراره که نهمین دوره این نمایشگاه برگزار بشه. تا حالا بیشتر از 100 نفر از کارتونیست های کشورمون طی نامه ای اعلام کردند که تو این نمایشگاه شرکت نمی کنند و در واقع تحریمش کردند. قاعدتاً نمایشگاهی که از طرف شرکت کنندگان داخلی تحریم شده باشه با استقبال خارجی چندانی روبرو نمی شه. به نظر تحریم کنندگان هنر کاریکاتور هنر دموکراسی و آزادی بیان است و مهم ترین هدفش نفی خشونت است که خوب دلیلشون برای شرکت نکردن محسوب می شه.

2. این نوشته با عنوان فصل اول به نظرم قشنگ اومد. شما هم ملاحظه کنید.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها : فرهنگی ، اجتماعی

دیالکتیک

کارلوس : من بالاخره نفهمیدم که تو خوشحالی یا ناراحتی؟

خوزه : خوب راستش رو بخوای اولین حسی که دارم ناراحتیه، یعنی از همون شبی که ژنرال با دار و دستش ریختن تو وزارت کشور و صندوق ها رو دزدیدن و  بعدش صدا و سیما و رو تصرف کردن و صبحش خودش رو به عنوان رئیس جمهور معرفی کرد، تا همین حالا که این همه اعتراض کردیم و این همه زندانی داریم و این همه شهید دادیم یک لحظه نشده که بغض از گلو و نم اشک از چشمام دور شه ولی...

کارلوس : ولی...

خوزه : ببین از همون روز تا حالا در کنار تمام این مصیبت هایی که دیدیم، دلخوشی های خیلی بزرگی رو هم تجربه کردیم که تا حالا مثلش رو نداشتیم، مثلا یادته اون روز که دست به دست هم، پیر و جوون، زن و مرد، از همه اقشار، زنجیره سبز انسانی تشکیل دادیم؟ یادته که چه همدلیی رو تجربه کردیم؟ یادته بعد از کودتا چقدر درد مشترکمون ما رو به هم نزدیک کرد؟

کارلوس : آره، ولی گمونم این ها تجربه هایی نیست که شیرینیش جای تلخی اتفاقاتی رو که افتاد پر کنه.

خوزه : قبول دارم، منم نمی گم که شیرینه می گم مفیده می گم تجربست. می گم یه فرصته که خیلی چیزها رو بهمون ثابت کنه، که ثابت کنه اگر می گن که ظلم ناپایداره، درسته یا نه؟ اگر میگن که خدا طرفداره مردمه، این فقط در حد یه حرفه یا نه، عملا هم مصداق پیدا می کنه؟ که دوست و دشمن های واقعی مردم کی ها هستند؟ که اگه که ما برنده بشیم، چی کار میکنیم که دیگه از این اتفاق ها نیفته؟ که چه برخوردی با کودتاچی ها می کنیم؟ ما توی مقطعی هستیم که مثل یک دانشگاهه، خیلی چیز برای یاد گرفتن داره و من اعتقاد دارم باید در کنار تمام همدردی ها و احساساتمون، با تمام این مسائل مثل یک فرصت کم یاب رفتار کنیم.

 

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها : اجتماعی

این روزها

١. خبر سقوط هواپیمای توپولوف شرکت کاسپین با 168 نفر کشته را همه شنیدیم. همه متاثر شدیم و هیچ مقام رسمی هم عذرخواهی نکردو هیچ کس هم استعفا نداد.

باور کنید جان انسان ها در ایران بسیار بی ارزش است. هرکس تنها یک بار فرصت زیستن دارد و این فرصت در ایران به سادگی از دست میرود.  بسیار غم انگیز است که از سال 1359 تا به امروز 1663 نفر از هموطنانمان در حوادث هوایی جانشان را از دست داده اند، که این به این معنیست که سالانه به طور متوسط بیش از 53 نفر بر اثر حوادث هوایی جان می بازند.

در نوروز همین امسال 1367 نفر بر اثر تصادفات رانندگی کشته شده اند، توجه کنید 1367 نفر فقط در نوروز.

هر کار می کنم نمی توانم این مساله رو هضم کنم که آخر چرا یک نفر فریاد نمی زند که : بابا، ای آقایونی که اگر یک نفر در اقصای فلسطین و لبنان بر اثر لیز خوردن پایش روی زمین بیفتد و بمیرد گوش فلک را پاره می کنید و عنوان شهید را سخاوتمندانه برای ساکنین این سرزمین ها خرج می کنید؛ شمایی که حتی خود را هم با خیال دادن دستور العمل مدیریت به سایر کشور ها گول می زنید،شمایی که از همه بهتر و پیشرفته تر و عاقل تر و نخبه تر عادل تر و آزاد اندیش ترید، یک نگاه هم به کشور خودتان بکنید. آخر مگر چه مخدری مصرف کرده اید اینچنین توهمی دامانتان را گرفته است؟

2. سخنرانی روز جمعه آیت الله هاشمی رفسنجانی در نماز جمعه امیدوارم کرد، به خصوص اینکه در تحلیلی خواندم که ایشان شخصی نیستند که پیش از مهیا کردن مقدمات کاری دست به اقدام بزنند. در این بین سانسور بخش هایی از نماز جمعه در سیمای ایران قابل توجه است هر چند که با توجه به اقدامات اخیر این رسانه ی به اصطلاح ملی در سانسور و واژگونی اخبار چندان عجیب و دور ازذهن نبود.

نکته قابل توجه دیگر حضور میلیونی مردم در این نماز جمعه و شکسته شدن رکورد حضور مردم در نماز های جمعه بود که بین 1.5 تا 2.5 میلیون نفر برآورد شده است.

 

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸۸
تگ ها : اجتماعی

ملک بی سیاست

سعدی را خیلی دوست دارم، معتقدم  اگر به گلستان بیشتر از یک اثر صرف ادبی  نگاه  می شد، این کتاب توانایی این را داشت که در عامه مردم سطح بالایی از توقع سیاسی و اجتماعی ایجاد کند. از سهل ممتنع بودن نثر سعدی و در عین حال ازانتقال مقصود به زیباترین حالت ممکن و از ایجاز سخنش که نه می توان کلمه ای را از جمله کم کرد و نه لازم است که چیزی به آن افزود غرق در شگفتی و لذت می شوم.

غرض این که این جمله را از سعدی داشته باشید :

((سه چیز پایدار نماند : مال بی تجارت و علم بی بحث و ملک بی سیاست))

 

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۸۸
تگ ها : ادبی ، اجتماعی

مردم سالاری

در مسائل دینی همواره این سوال ذهن متفکران را به خود مشغول داشته که رابطه صحیح بین یک پیغمبر یا یک مصلح با مردمش چگونه رابطه‌ای است؟ آیا این رهبر دینی است که می‌بایست غمخوار امت خود باشد و برای تعلیم و آگاه‌سازی آنها رنج‌ها و سختی‌ها را به جان بخرد و مخالفان را با شکیبایی تحمل کند و همواره با دلسوزی و شفقت در بیداری مردمش بکوشد و ایشان را از از قید و بند افکار و عقاید پوچ گذشتگان و از زیر یوغ زنجیرهای استبداد و بردگی برهاند و به افق‌های سرسبز آزادی و سعادت رهنمون گردد یا وظیفه مردم است که این فرستاده که برای بیداری مردمش به‌پاخاسته را ارج نهند و به دورش حلقه زنند به فرامینش گوش سپارند و حرف‌هایش را بفهمند و نصایحش را به کار گیرند و به یاری وی جامعه آرمانی خود را در افق زمان ترسیم نمایند؟

پاسخ این پرسش را به درستی داده‌اند که این‌دو لازم و ملزوم یکدیگرند و لذا برای تحقق آن جامعه آرمانی وعده داده شده توسط پیامبران و مصلحان حق مردم است که از پیشوایشان جسارت و آزاداندیشی و عدالت بخواهند و حق پیامبران و مصلحان است که از مردم وفاداری و یاری و ازخودگذشتگی بخواهند، که در آغوش کشیدن آزادی و لمس عدالت همواره مستلزم تلاش و مبارزه است و بهایش اسارت و رنج و فداکردن جان‌هاست. و البته از آنچه به ما رسیده‌است از کتب تاریخی و کتب ادیان مختلف درمی‌یابیم که این رابطه به جز چند مورد انگشت‌شمار آن هم به شکل ناقص هرگز در طول تاریخ اتفاق نیافتاده است و آن اتحاد ملت با رهبرش به صورت یک رویا باقی مانده است.

 و اما سال‌ها بعد از مرگ آن پیشوا، مردمانی که اکنون آیینی را از پدرانشان به ارث برده‌اند که روزگاری اجدادشان، خود مخالفان اصلی آن بوده‌اند، از کردار پدرانشان شرمگین‌اند و از کوتاهی‌ ایشان متاسف، و در پی تحقق آن وعده‌های دیرین  پیشوایشان، که اکنون بسیار آرمانی‌تر به تصویر کشیده می‌شود، همه‌‌ی عشق و ایمان و وفاداریشان را خالصانه، به روحانیان که اکنون خود را جانشینان خلف آن پیامبر و صاحبان اصلی آن مکتب می‌دانند نثار می‌کنند و از اینجاست که معادله به هم می‌خورد، مردمی که حق خود را ادا می‌کنند و روحانیونی که این ادای حق را، حق مسلم خود می‌دانند و در مقابل هیچ وظیفه‌ای در مقابل مردم احساس نمی‌کنند. از اینجاست که رفته رفته این باور در جامعه شکل می‌گیرد که ما آمده‌ایم تا فدای ایشان شویم و این جانشینان در قبال ما وظیفه‌ای ندارند. ماییم که باید برایشان قربانی کنیم و نذر معابدشان نماییم تا ایشان رحمت خداوندی را به خانه‌ها و مزارع و کسب و کار ما سرازیر کنند و به ما برکت بخشند!

اما مصیبت بزرگ که همه آنچه گفته‌شد مقدمه آن بود تازه از آنجا آغاز می‌شود «که این رفتار جامعه با روحانیون مذاهب و رهبران مکاتب، به رفتار جامعه با حاکمان و زمامداران نیز تعمیم می‌یابد» یعنی همان چیزی که از دیرباز در شرق حاکم بوده‌است «که حاکمان برای خدمت به مردم نیستند واین مردم‌اند که باید به حاکمان خدمت کنند» و مثال روشن آن کشور خودمان. ما بودیم که پادشاه را قبله عالم خواندیم و سایه خدا بر روی زمین و ما بودیم که فره ایزدی‌اش را باور کردیم. ما باور کردیم که ما رعیتان حاکم و جزء مایملک و دارایی او هستیم و پس از او جزء دارایی فرزندان و تخم و ترکه‌اش و اصلا از خاطرمان هم نگذشت که اوست که وظیفه‌اش خدمتگذاری به ماست و ماییم که ارباب اوییم و نه برعکس. به سبب همین باورمان است که هنوز، در قرن٢١ وقتی رییس جمهور به شهری می‌رود دور از ذهن نیست که در ازدحام مردمی که برای نثار ارادت خود سر از پا نمی‌شناسند چند نفری هم زیر دست و پا له شوند و جانشان را از دست بدهندو این را دیده‌ایم. دیده‌ایم که مردم گویا به زیارت مراد و مقصودشان می‌روند و پاک از یاد برده‌اند و یا اصلا به یاد نداشته‌اند که آنها خود رکن و اساس جامعه هستند و آن زمامدار مسئولی است که می‌باید جوابگوی مسئولیتش باشد.

امروز هم چون گذشته حاکمان را مسلط بر زندگی و جان و مال و سرنوشت خود می‌دانیم و از آنان توقع نداریم که جوابگو باشند که با اختیاری که به آنان داده‌ایم، ثروت و آبروی سرزمین ما را در چه راهی خرج می‌نمایند.

و اکنون به آن دلخوشیم که فلان نامزد ریاست جمهوری حاضر شده‌است که در زمان تصدی به طور منظم گزارشی از عملکرد دولتش به مردم بدهد و یا آن نامزد دیگر افتخار داده و خود را فرزند ملت خوانده‌است و آن دیگری بشارت می‌دهد که کابینه‌اش را به افراد صالح و کاربلد مزین کند.

ناامید نیستم و می‌دانم در راه رسیدن به نقطه مطلوب هستیم و این راهی است که باید آهسته آهسته بپیماییم تا مردم و زمامداران جایگاه واقعی و مسئولیت‌های خویش را به درستی درک کنند و هنگامی زمامداران جوابگو خواهند بود که مردم این را حق مسلم خود بدانند و باز می‌گویم که ما بدان سمت در حرکتیم. اما خشنود هم نیستم چرا که  اگر این اندیشه‌ها برای بسیاری از ملت‌ها تازه است و متعالی، در ادبیات و اندیشه‌های بزرگان ما ریشه کهن دارد و شاهد آن این فراز از گلستان سعدی :

 

فقیرى وارسته و آزاده ، در گوشه اى نشسته بود. پادشاهى از کنار او گذشت . آن فقیر بر اساس اینکه آسایش زندگى را در قناعت دیده بود، در برابر شاه برنخاست و به او اعتنا نکرد.

پادشاه به خاطر غرور و شوکت سلطنت ، از آن فقیر وارسته رنجیده خاطر شد و گفت : این گروه خرقه پوشان همچون جانوران بى معرفتند که از آدمیت بى بهره مى باشند.

وزیر نزدیک فقیر آمد و گفت : اى جوانمرد! سلطان روى زمین از کنار تو گذر کرد، چرا به او احترام نکردى و شرط ادب را در برابرش بجا نیاوردى ؟

فقیر وارسته گفت : به شاه بگو از کسى توقع خدمت و احترام داشته باش ‍ که از تو توقع نعمت دارد. وانگهى شاهان براى نگهبانى ملت هستند، ولى ملت براى اطاعت از شاهان نیستند.

پادشه پاسبان درویش است

گرچه رامش به فر دولت او است

 

گوسپند از براى چوپان نیست

بلکه چوپان براى خدمت او است

 

سخن آن فقیر وارسته مورد پسند شاه قرار گرفت، به او گفت : حاجتى از من بخواه تا برآورده کنم .

فقیر وارسته پاسخ داد: حاجتم این است که بار دیگر مرا زحمت ندهى .

شاه گفت : مرا نصیحت کن .

فقیر وارسته گفت :

دریاب کنون که نعمتت هست به دست
کین دولت و ملک مى رود دست به دست 

 

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها : اجتماعی ، ادبی

از دیگران

«عشق، بی‌تابی یک روح تشنه، نیازمند و نیمه تمام و مجهول و تنها و بیگانه برای یافتن خویشاوندش، آشنایش، همجنس‌اش، نیمه‌ی دیگرش، چشمه‌ی گوارایش، وطنش... عشق، راستین‌ترین و متعالی‌ترین احساس و نیاز انسان است اما معشوق؟ دروغین است، دل‌هایی که عشق می‌آفرینند و بزرگ و پرشکوه کم نیست اما روح‌هایی که معشوق باشند هیج نیست و این بسیار قابل تامل است. چرا عشق راست و معشوق دروغ است؟

دروغ یعنی ناسازگار بودن با آنچه بدان خطاب می‌شود، با آنچه از او تلقی میشود. دروغ یعنی ناسازگاری میان معشوق و تصویرش در درون عاشق!

ای کاش هم‌اکنون همه انسان‌های روی زمین، همه کسانی که در آینده خواهند آمد، همه فرشتگان، همه پریان، همه ذرات عالم، همه نباتات و گیاهان و جانوران و پرندگان و حشرات جهان، همه پیشم می‌بودند و به آنها می‌گفتم که..."این چهره هیچ شباهتی با آن تصویر ندارد، هیج شباهتی".

شباهت سراب و آب! معشوق‌ها همه مخاطب هوس‌اند. انگیزه جنسی، همه، اما در آغاز آرایه و لعابی از عشق بر روی خود می‌کشند یا می‌کشیم چرا؟ که نیازمندیم، حتی به دروغی شبیه راستی که بدان بی‌تابانه محتاجیم!»

                                          گفتگوهای تنهایی دکتر شریعتی

 

گمان می‌کنم که مطلب فوق را بتوان به موارد بسیاری تعمیم داد. غالبا در زندگی آنچه بدست میآوریم از آنچه توقع داشتیم فاصله فراوان دارد و دلسرد کننده است.

نمی‌دانم چرا پس از خواندن این مطلب نظرم به انتخابات پیش رو جلب شد، آیا هر کدام از این آقایان که بیایند می توانند متناسب با این همه شور و اشتیاق طرفداران و توقعات مردم خدمت کنند؟ شاید هم مردم زیاد متوقع اند...

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها : اجتماعی ، ادبی

حماسه

به هیچ وجه منظورم از حماسه، تعریف و طبقه بندی ارائه شده در کتاب‌‌های ادبیات دبیرستان و پیش‌دانشگاهی و تقسیم اون به حماسه طبیعی و مصنوع نیست.

من نه می‌خواهم و نه در حدی هستم که حماسه را تعریف کنم، فقط چون دوستش دارم می‌خواهم درباره‌اش بگویم و بشنوم. دوست دارم داستان‌های حماسی بخوانم و فیلم‌های حماسی ببینم. وقتی با حماسه مواجه می‌شوم مبهوت می‌مانم و متحیر، متحیر از عظمتی که در برابرم قد علم کرده و ابعاد آن افق دیدم را پوشانده. حماسه‌ها را نمی‌شود ندید، همه جا هستند و در حال خود نمایی. بر هر تکه از خاک سرزمینم که می‌گذرم می‌دانم‌ که حماسه‌ای تا این لحظه آن را برای من حفظ کرده است. از زمان آرش کمانگیر تا امروز، داستان هر کدام از دلیرانی که برای حفظ وطنم حماسه‌ای رقم زدند اشک در چشمانم جمع می‌کند و مو بر اندامم راست.

چه روح بزرگی می‌خواهد گذشتن از همه چیز خود برای حفظ همه چیز دیگران و گفتن خداحافظ برای تداوم سلام.

حماسه حتماً زائیده عشق است.

به یاد همه‌ی کسانی که ٢٧سال پیش در یک چنین روزی بعد از ٣۴ روز مبارزه مردانه خرمشهر را آزاد کردند و به ۵٧٨ روز اشغال آن پایان دادند.

 

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها : اجتماعی ، تاریخی