حکایت زاده شدن و زنده ماندن موسی(ع)

منجمان، معبران و پیش‌گویان دستگاه فرعون خبر دادند که به زودی فرزندی از بنی‌اسرائیل زاده می شود که نقطه پایانی بر حکومت فرعون خواهد بود. فرعون سراسیمه و خشمگین به ایشان فرمان داد تا تدبیری بیندیشند و از وقوع این امر جلوگیری نمایند. منجمان با رصد ستارگان روز دقیق شکل گرفتن نطفه‌ی موسی را پیش‌بینی کردند و برای آن روز نقشه‌ای طرح نمودند.
قرار بر این شد که آن روز جارچیان این خبر را در شهر پخش کنند که فرعون بزرگ تصمیم دارد در میدان قصر، به مردان بنی‌اسرائیل اجازه‌ی ملاقات دهد و خواسته‌های ایشان را اجابت نماید. بنی‌اسرائیل در مصر جز‌ء طبقه بردگان بودند و دیدن شاه برایشان حرام بود. هرگاه فرعون قصد عبور از راهی داشت، بنی‌اسرائیل می‌بایست به محض شنیدن صدای دورباش پیش‌قراولان روی خود را به دیوار برمی‌گرداندند و حق دیدن فرعون را حتی برای لحظه‌ای نداشتند چرا که گناه نگاه به فرعون سخت‌ترین مجازات‌ها را در پی داشت.
پس از شنیدن خبر ملاقات عمومی با فرعون، بنی اسرائیل که به سبب همین منع، اکنون بزرگترین آرزویشان یک نظر زیارت شاه بود با شوق فراوان به سمت میدان قصر شتافتند. فرعون روی خود را به ایشان نمود و بخشش‌ها کرد و وعده‌های فراوان داد، و در پایان روز از آنها خواست که شب را در همان میدان قصر مهمان فرعون باشند و به خانه نروند و بنی‌اسرائیل که از شوق دیدار سر از پا نمی‌شناختند با رضایت قبول کردند و شب را در میدان به سر بردند.
فرعون خوشحال از اینکه توانسته در این شب موعود مردان را از زنان دور نگاه دارد، به همراه خدمتکار مخصوصش عمران به قصر بازگشت و به عمران نیز فرمان داد که به خانه نرود و شب را در قصر سر نماید. عمران گرچه از بنی اسرائیل بود ولی حسابش از آنها جدا بود و مورد توجه و محبت و هم‌چنین چشم و چراغ فرعون بود.

پس از رفتن فرعون، عمران هم به اتاقی که در قصر داشت رفت و خوابید. نیمه‌شب همسر عمران به دیدار شوهرش آمد و چون او را خفته یافت به کنار همسرش خزید و بوسه‌ای از لبان عمران گرفت. عمران از خواب جهید و همسرش را دید که زیبا و آراسته در کنار وی دراز کشیده است. پس در کنارش کشید و با وی جفت شد، و آنچه فرعون از آن بیم داشت اتفاق افتاد.
پس از همبستری، عمران از همسرش خواست که در مورد این شب با کسی سخنی نگوید و سپس وی را روانه منزل کرد. در همان حین صدای بانگ و فریادی از بیرون به‌پا خاست که فرعون را از خواب پراند و سراسیمه از اتاقش به بیرون کشاند. فرعون رو به عمران کرد و پرسید که سر‌ و صدا از چیست و از کجاست؟ عمران پاسخ داد که حتماً این صدای بنی‌اسرائیل است که از فرط شادی در حال هلهله و پایکوبی می‌باشند. فرعون گفت امیدواریم چنین باشد ولی دلمان گواهی دیگری می‌دهد.
فرعون از دلشوره تا صبح خواب به چشمش نیامد و به محض دمیدن سپیده  عمران را فرستاد تا علت بانگ و هیاهویی را که از شب قبل همچنان ادامه داشت را جویا شود. عمران چون پا به حیاط قصر گذاشت دید که سر و صدا از جانب منجمان دربار است که همچون عزاداران جامه بر تن دریده اند و خاک بر سر می کنند و آه و ناله سر داده اند. ایشان را به نزد فرعون آورد و فرعون از احوالشان پرسید. منجمان با ترس و لرز گفتند که ای پادشاه بزرگ، گمان می‌بریم که دست تقدیر ما را اسیر خود نموده و نطفه آن کودک  همان دیشب شکل گرفته‌است چرا که ما در رصدهایمان متوجه شدیم که ستاره‌ی آن پسر در آسمان ظاهر شده است.
عمران پس از شنیدن این خبر گرچه از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و لیکن روی ترش کرد و با چهره ای عبوس به منجمان عتاب کرد که چگونه جرات کردید که سرورم را فریب دهید. شاه را واداشتید به خفت دیدار با بنی اسرائیل تن دردهد و اکنون می گویید که هیچ حاصلی به دست نیاورده اید. مگر شما چاپلوسان نبودید که دست بر سینه تعظیم می‌کردید و می‌گفتید که شاه را از چنگال غم و غصه رها می‌سازیم. پس کجاست آن وعده های دروغینتان؟
فرعون نیز پس از شنیدن سخنان عمران با خشمی صد چندان رو به منجمان کرد و گفت: ای بی لیاقت‌های مفت‌خور، سال‌هاست که جیره و مواجبتان را می‌دهم برای یک چنین روزی، تا بلکه به کار آیید و اکنون با وقاحت به من می‌گویید که کار از کار گذشته است. بدانید که آتشتان خواهم زد و خاکسترتان را بر رود نیل به باد خواهم داد.
منجمان سجده کردند و گفتند: ای خداوندگار، ما چاکران سالیان دراز است که به خدمت مشغولیم و در این مدت بلاهای بسیاری را دفع نموده ایم و خدمات بسیار عرضه داشته ایم چنانچه وهم هم از کارهای ما انگشت بر دهان می‌ماند. اکنون  نیز به تقصیر خود معترفیم و اگر پادشاه رخصتی فرمایند ما گناهمان را جبران می کنیم و بعد از نه ماه که کودک زاده شد با حیله او را به قتل خواهیم رساند.

پس از گذشت نه ماه جارچیان در شهر اعلام کردند که به روال سال گذشته که لطف فرعون شامل حال مردان شد، امسال نیز لطفش شامل حال زنان بنی‌اسرائیل گشته است و خواهان آن است که زنان را به حضور بپذیرد و زنانی که به تازگی فرزندی زاده‌‌اند، فرزندشان را نیز به همراه خود بیاورند تا که از مرحمت فرعون نصیب بیشتری عایدشان شود. زنان پس از شنیدن این خبر به همراه نوزادانشان راهی میدان قصر شدند. در آنجا اما، دژخیمان فرعون نوزادان پسر را از مادرانشان گرفتند و گردن زدند.
جاسوسان فرعون همچنین از زنان قابله در خصوص کودکان پسری که در آن ماه زاده شده بودند پرس و جو نمودند تا اگر کسی در محل میدان حاضر نشد جانب احتیاط را نگه دارند و ماموران را به در خانه بفرستند تا نوزاد پسر را سر به نیست نمایند.
در این میان مادر موسی به توصیه همسرش در میدان قصر حاضر نشده بود. اما قابلگان به ماموران اطلاع دادند که در این خانه زنی زیبا و زیرک زندگی می کند که به تازگی فرزند پسری زاده است. هنگامی که ماموران از پی قتل موسی آمدند و در خانه را زدند مادر با ناامیدی رو به آسمان کرد و از خدا خواست که جان کودکش را حفظ کند. در این حال صدایی شنید که به او گفت کودک را در تنور بگذارد. مادر موسی از سر ناچاری چنین کرد و هنگامی که ماموران به داخل آمدند و شروع به وارسی خانه نمودند حتی برای لحظه‌ای هم گمان نکردند که ممکن است کودک درون تنور روشن باشد. پس از رفتن ماموران مادر موسی کودکش را از تنور بیرون آورد و در عین ناباوری او را سالم یافت و در حالی که از خوشحالی اشک می ریخت، خدا را شکر و سپاس گفت.
ماموران که با دستی خالی از خانه موسی بیرون آمده بودند به قصر بازگشتند و گزارش دادند که در آن خانه اثری از نوزاد نیافته‌اند. اماجاسوسان که از وجود موسی مطمئن بودند خود به همراه ماموران روانه خانه مادر موسی شدند تا خانه را زیر و رو کنند و کودک را بیابند.
در این حین به مادر موسی وحی شد که ماموران هنوز در پی فرزندت هستند و به زودی بازخواهند گشت. اگر می خواهی که آسیبی به فرزندت نرسد او را درون سبدی بگذار و به آب بیفکن. مادر موسی که پس از داستان تنور قلبش از مرحمت پروردگار مطمئن بود چنین کرد و موسی را در سبدی گذاشته و  به نیل سپرد...

 

مثنوی معنوی-دفتر سوم

 

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸

حکایت

چنین روایت کنند که:

طلبه ای جوان در مدرسه ای به تحصیل معارف دینی اشتغال داشته. باد خبری را به گوش مدیر این مدرسه که از انسان های وارسته و پرهیزگار آن زمان بوده و نماز شبش هیچگاه ترک نمی شده می رساند مبنی بر این که طلبه جوان، در  خلوت و تنهایی شب، پنهانی شراب می نوشد. پس از این که باد چندین مرتبه این خبر را مصرانه به گوش مدیر با تقوا می رساند، ایشان در پی آن برمی آیند که خودشان شخصا از صحت و سقم این ماجرا یقین حاصل کنند. به همین خاطر شبی بی خبر و ناگهانی وارد اتاق طلبه جوان می شود. طلبه که غافلگیر شده است، فورا کتاب هایش را روی ظرف شرابش می گذارد تا از دید استاد پنهان بماند ولی استاد که گویی بو برده که هرچه هست باید زیر کتاب ها باشد، کتاب ها را یکی یکی برمی دارد و اسم و محتوای آن را از طلبه می پرسد و طرفی دیگر می گذارد.  همینطور که استاد کتاب ها را یکی یکی از روی ظرف شراب برمی دارد و کتاب ها رو به اتمام است، فکری از روی استیصال و درماندگی به ذهن طلبه خطور می کند.
وقتی استاد به کتاب یکی مانده به آخری رسید و اسم آن را پرسید، طلبه جوان پاسخ داد که اسم کتاب "ستارالعیوب" است. از آنجا که عاقل را اشاره ای کافی است، استاد هم  فوراً پی به این اشاره برد، به خود آمد، سر به زیر افکند و از اتاق خارج شد و در پاسخ به آنان که بی صبرانه منتظر شنیدن خبر رسوایی طلبه بودند گفت که شایعه خوردن شراب، افترایی بیش نبوده است و طلبه جوان شرابی در بساط ندارد.

و باز هم نقل است که سال ها بعد بعد از وفات استاد، شخصی وی را در خواب می بیند و از احوالش جویا می شود و استاد ابراز رضایت می کند. شخصی که خواب می دیده از استاد می پرسد که آیا آن نماز شب ها سبب دستیابی به چنین وضعیت راحت و مطلوبی شده است؟ و استاد پاسخ می دهد که خیر، آن پرده پوشی  و آبروداری در مورد طلبه جوان او را به این مقام رسانده است.

می گویند دوسوم از زیرکی خود را به نداستن زدن و اظهار بی اطلاعی کردن است. لزومی ندارد هر چه میدانیم به روی افراد بیاوریم. مسلماً آبروبری و رسوا کردن دیگران زرنگی نیست. نقاط ضعف دیگران را برجسته کردن نکته سنجی نیست. تجسس در کار دیگران و گرفتن گاف و سوتی اصلا خنده دار و با مزه نیست.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸
تگ ها : اجتماعی ، تاریخی

حماسه

به هیچ وجه منظورم از حماسه، تعریف و طبقه بندی ارائه شده در کتاب‌‌های ادبیات دبیرستان و پیش‌دانشگاهی و تقسیم اون به حماسه طبیعی و مصنوع نیست.

من نه می‌خواهم و نه در حدی هستم که حماسه را تعریف کنم، فقط چون دوستش دارم می‌خواهم درباره‌اش بگویم و بشنوم. دوست دارم داستان‌های حماسی بخوانم و فیلم‌های حماسی ببینم. وقتی با حماسه مواجه می‌شوم مبهوت می‌مانم و متحیر، متحیر از عظمتی که در برابرم قد علم کرده و ابعاد آن افق دیدم را پوشانده. حماسه‌ها را نمی‌شود ندید، همه جا هستند و در حال خود نمایی. بر هر تکه از خاک سرزمینم که می‌گذرم می‌دانم‌ که حماسه‌ای تا این لحظه آن را برای من حفظ کرده است. از زمان آرش کمانگیر تا امروز، داستان هر کدام از دلیرانی که برای حفظ وطنم حماسه‌ای رقم زدند اشک در چشمانم جمع می‌کند و مو بر اندامم راست.

چه روح بزرگی می‌خواهد گذشتن از همه چیز خود برای حفظ همه چیز دیگران و گفتن خداحافظ برای تداوم سلام.

حماسه حتماً زائیده عشق است.

به یاد همه‌ی کسانی که ٢٧سال پیش در یک چنین روزی بعد از ٣۴ روز مبارزه مردانه خرمشهر را آزاد کردند و به ۵٧٨ روز اشغال آن پایان دادند.

 

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها : اجتماعی ، تاریخی