مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩
تگ ها : دلتنگی

 

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ مهر ۱۳۸٩
تگ ها : دلتنگی ، شخصی

میوه‌ی ممنوعه

یه روز خیلی معمولی حدود سه ماه ونیم پیش، هم‌چین نم‌نمک و بی‌دلخوشی توی همون راه همیشگیم قدم می‌زدم. همون کوچه‌ها، همون خیابونا، همون مغازه‌ها، همون چهره‌های آشنا یا ناآشنای معمولی که با هم  هیچ فرقی ندارن یا اگه دارن انقدری نیست که بشه اسمشو تفاوت گذاشت.
همینطور که سرگرم هزار جور فکر و خیالم، با صدای سلام یه نفر به خودم میام. نمی‌شناسمش ولی از روی ادب جوابشو می‌دم و بعدش هر کدوم به راهمون ادامه می‌دیم. فرداش دوباره هم رو می‌بینیم. این دفعه من اول سلام می‌کنم، یادش نمیاد که دیروز بهم سلام کرده ولی اون هم از روی ادب جوابمو میده.
از اون  به بعد دیگه بیشتر روزا هم‌دیگه رو می‌بینیم و با هم یه حال و احوالی می‌کنیم. یه مدت می‌گذره که احساس می‌کنم دلم‌ می‌خواد که بیشتر ازش بدونم، بیشتر ازم بدونه. کی می‌دونه، شاید این خودشه، شاید برای اون هم من خودشم.
اون می‌ره توی محل و -شاید فقط برای اینکه خیالش راحت شه- یه پرس و جویی از من می‌کنه. خودش این ‌رو بهم گفت. خیلی خوشحال شدم از شنیدنش. ولی من بهش نمی‌گم که قبل از اون، من این کارو کرده بودم.
روزا همین طور می‌یان و می‌رن و ما هم. وقتی همدیگه رو می‌بینیم، دستی از دور برای هم تکون می‌دیم، به هم می‌رسیم و سلامی و احوال‌پرسی و باز از هم جدا می‌شیم و من می‌مونم هزار جور فکر و خیال. دیگه یه جورایی با هم دوستیم. اونو نمی‌دونم ولی من، روزایی که نمیاد دلم براش تنگ می‌شه. بعضی روزا با این که هیچ کاری بیرون ندارم به بهونه هواخوری می‌رم و توی همون مسیر همیشگی وایمیسم تا بیاد و با هم یه حال و احوالی بکنیم.

یه روز میاد و میگه فعلاً یه مدت سرکار نمی‌رم. یعنی دیگه از این مسیر هم رد نمی‌شه. ولی شماره‌ش رو بهم می‌ده و می‌گه اگه کاری داشتم بهش زنگ بزنم. از این‌که دیگه هر روز نمی‌بینمش ناراحت می‌شم ولی از اینکه بهم اعتماد کرده و شماره‌ش رو بهم داده خوشحال.
یه بهونه‌ای پیدا می‌‌کنم تا بهش زنگ بزنم و صداشو بشنوم. گوشی رو که برمی‌داره نفسم بند میاد. می‌گم: «سلام، خیلی ممنون که شماره‌تون رو به من دادید. حالتون خوبه؟ چه بد که دیگه از اینجاها رد نمی‌شین. راستی هوا خیلی سرده. خودتون رو خوب بپوشونید. خب، من دیگه باید برم. می‌دونید، اینجا خیلی کار دارم. راستی جاتون تو مسیر خیلی خالیه‌ها!» بعدشم خداحافظی ولی به سبک خودمون.
بعد از چند وقت بهم زنگ می‌زنه و می‌گه که دوباره قراره از همون مسیر همیشگی رد بشه، چون دوباره تصمیم گرفته برگرده سر کار سابقش. خیلی خوب شد. دیگه مجبور نیستم برای هر سلام احوال‌پرسی و زنگ زدن به گوشیش دنبال بهونه بگردم. حالا دیگه هر روز می‌بینمش و با هم حال و احوال می‌کنیم. بعضی وقت‌ها یه جوکی تعریف می‌کنیم و با هم می‌خندیم. اما همش یه دقیقه هم نمی‌شه.
دوست دارم یه روز بریم با هم یه جا بشینیم و صحبت کنیم. فکر می‌کنم خیلی باهاش حرف داشته باشم. خدا کنه اونم با من خیلی حرف داشته باشه. 
ولی می‌ترسم. می‌ترسم اون با من حرفی نداشته باشه. می‌ترسم برگرده و بهم بگه: چی شد که فکر کردی از یه سلام علیک کوچولو باید به اینجا برسیم؟ می‌ترسم اون سلام علیک‌ها برای اون کوچولو بوده باشه. می‌ترسم خوشش نیاد و دیگه باهام قهر کنه و وقتی توی همون مسیر همیشگی از دور هم‌دیگه رو دیدیم، اون از اون طرف کوچه بره و من از این طرف، و روش رو برگردونه و الکی به ویترین مغازه‌ها نگاه کنه تا من رد بشم که نکنه یه وقت حتی نگاهامون با هم تلاقی کنه.
می‌ترسم بزنم و همینی هم که هست رو خراب کنم. می‌ترسم اگه یه کم نزدیک‌تر برم،‌ بشم مثل اون پسربچه‌ای که می‌خواست پروانه قشنگش رو بهتر ببینه، بهش نزدیک شد و پروانه‌ش ترسید و برای همیشه پر زد و رفت.

 

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها : شخصی ، دلتنگی

زمستان

این گزنده سخت سرمای زمستان
این سکوت تیره اندر باغ و بستان
ابن فراموشی ممتــــــــــــد درختان
                             می‌رسد آیا به پایان؟

باد و بـرف و سـوز و سرما
                            کینه ها ورزید با ما

جز تماشای تن لخت درختان
                            هیچ کاری زدستم بر نمی‌آید

جز صدای چندش آلود کلاغان سیه‌فامی
که در بزم زمستانی
کرده جای بلبل و پروانه را خالی
                           هیچ آوایی به گوشم در نمی‌آید

گوش تا گوشم سر بریده
باد بی رحم گریزان
دور تا دورم را تنیده
تار بی مهر زمستان
                           دیگر امیدی ندارم تا رسم بر ساحل گرم بهاران.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸

کیفت بالای حماقت

اصلاً مهم نیست که جمعیتی که یه تختشون کمه چه درصد ناچیزی از جمعیت دنیا رو  تشکیل می دن، موضوعی که مهمه اینه که همین جماعت احمق یه جاهایی نشستن و یه جوری رفتار می کنن که دارن گند می زنن به زندگی بقیه مردمی که یه تختشون کم نیست. و همچنین دایره فعالیت هاشون انقدر وسیعه که تو فکر می کنی اکثریت غالب رو همین ها تشکیل می دن.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها : دلتنگی

مثلاً ماشینیسم

در حدود شش هفت هزار سال پیش یه کشاورز اولیه در یکی از جزایر گمشده ذهن من خلاقیتش گل می کنه و روش جدیدی برای شخم زدن زمینش ابداع می کنه. ایشون گاو آهن یا خیش رو اختراع می کنند و اون رو به گاوشون - که اون موقع هنوز مقدس و مورد پرستش نبود - می بندند. نتیجه اینکه زمینی رو که سابق بر این سی روزه شخم می زده رو ظرف پنج روز شخم زد و بیست و پنج روز وقت اضافه آورد که اون رو صرف استراحت، تفکر، رسیدگی به خانواده، تعمیر اسباب خانه، تفریح، عبادت و شکار کرد.

درست در همون زمان  یک کشاورز خلاق دیگه هم در بین النهرین به این روش دست یافت اما ترجیح داد زمان صرفه جویی شده اش رو با کارهای بی مورد تلف نکنه و به جاش زمین های بیشتری رو شخم بزنه و به این ترتیب تونست شش برابر سال قبل زمین شخم بزنه و محصول بکاره. اما برای برداشت اون محصول نتونست چیزی اختراع کنه و مجبور شد که چند نفر رو برای کمک استخدام کنه. در همین حال فکری به ذهنش رسید. چه خوب بود اگه سال دیگه برای شخم زدن زمین هم چندتا کارگر استخدام کنه و زمین بیشتری رو شخم بزنه. این کار رو کرد و بعد از چند سال تمام زمین های بایر منطقه رو به زیر کشت برد. حالا دیگه محصولاتش رو که خیلی بیش از نیاز منطقه خودشون بود رو به تجار رومی می فروخت و پولش از پارو بالا می رفت. از طرفی پول و هدیه هایی که برای شاه و معبد می فرستاد باعث شده بود تا از نفوذ زیادی برخوردار بشه. حالا دیگه وقتش رسیده بود که زمین های باقی مونده رو که متعلق به سایر کشاورزها بود از چنگشون در بیاره و از خود همون کشاورزها برای کار در زمین هاش استفاده کنه.
و شاید به این ترتیب بود که اختراع یک گاو آهن ساده راه رو برای پیدایش اولین سیستم ارباب و رعیتی هموار کرد که اون هم به نوبه خود باعث به وجود اومدن اولین سیستم برده داری شد که تا همین الان هم ادامه داره و همه ما به نحوی از قربانیان اون هستیم.
برده داری مترقی (سرمایه داری سازشی) شلاق نمی زند، نان و آب کافی هم به برده هایش میدهد و رضایت نسبی کاگران و کارمندانش را هم به دست می آورد تا هیچ وقت به این فکر نکنند که تنها به علت نداشتن سرمایه و تکنولوژی است که کارشان را به قیمتی ارزان می فروشند و سود اصلی به جیب کسی دیگر می رود، کسی که نان سرمایه اش را می خورد و نه کارش را.

اون کشاورز خلاق اولی اما، هنوز هم با همون طرز فکر سابق داره خوش و راحت زندگی میکنه و همیشه بچه هاش رو نصیحت می کنه که هدف از اختراع دستگاه ها و ماشین آلات جدید به زحمت انداختن بیشتر انسان و فرسوده شدن در راه تولید بیشتر نیست، بلکه هدف اصلی باید تامین آسایش و صرفه جویی در وقت باشد تا در سایه اون، زمان بیشتری برای شکوفا شدن و لذت بردن از زندگی فراهم بشه.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸

مدرسه علمیه

خدا رو هزار مرتبه شکر که دوران مدرسه تموم شد. نه به خاطر این‌که دیگه مجبور نیستم توی سوز و سرمای سر صبح، یک ساعت تموم سیخ سر صف وایسم و به رهنمودها، خاطرات، دستورات و سایر چرندیات ناظم و مدیر و مسئول پرورشی به مناسبت‌ هر اتفاق احمقانه و بی‌ربطی گوش بدم و در همون حال از سر تا پای مدرسه و ناظم و معلم و هر کسی که توی سیستم آموزشی هست رو با همون دایره‌‌ی محدود فحش‌هایی که توی اون سن بلدم بمبارون کنم تا بلکه یه کم دلم خنک شه.

نه، به این خاطر از تموم شدن درس و مدرسه خوشحالم که وقتی چند ماه قبل شنیدم که قراره مدیریت پنج هزار مدرسه به حوزه علیمه واگذار بشه فکر کردم که این اتفاق به احتمال زیاد نخواهد افتاد.
اما امروز خبری خوندم مبنی بر این‌که تا کنون مدیریت چهار هزار مدرسه در قالب "آیین نامه واگذاری مدارس وابسته" به حوزه علمیه واگذار شده. و در ادامه خوندم که «این اقدام در جهت سیاست‌های کلان آموزش و پرورش صورت گرفته است» و «زمینه همکاری‌‌ حوزه‌های علمیه و آموزش ‌و پرورش گسترده و موضع این دو نهاد همکاری دوجانبه است.»

هرچند تمام سعیم رو می کنم که آدم بدبینی نباشم اما به هیچ وجه به این اتفاقی که افتاده و هنوز هم ادامه داره خوشبین نیستم. حتی فکر اینکه مغز بچه ها قراره با چه چیزایی شستشو داده بشه هم برام مثل یه کابوسه.

خدایا شکرت که مدرسه تموم شد! خدایا  اینا که عقلشون نمی رسه، شما خودت یه کم بیشتر به فکر بچه ها باش! ممنون.

 

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸
تگ ها : اجتماعی ، دلتنگی

پنج شنبه‌ی آنتی‌متـری

"برام یه اتاق نقاشی کن
که توش بتونم تو رویاهام غرق شم

برام یه پنجره هم بکش
که مهربون و لطیف باشه
و از لابه‌لای کرکره‌های بازش
روشنایی توی اتاقم جاری بشه"

یه جای دور از چشم
حک شده
روی یه سنگ قبر

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۸
تگ ها : دلتنگی

هشدار

قبلاًها اینطور نبود. از چند سال پیش بود که تاختن به معشوق و عشق، در ترانه‌ها رواج پیدا کرد. یادمه این ترانه‌ی علیرضا عصار "خیال نکن نباشی بدون تو می‌میرم/گفته بودم عاشقم حرفمو پس می‌گیرم" رفته بود جزء ترانه‌های پرشنونده. بعدش هم به یکبارگی معشوق‌ستیزی تبدیل به موضوع اصلی اکثر آهنگ‌ها شد.

 و اینجوری شد که آروم آروم نهضت ضد معشوقیت به راه افتاد و با استقبال فراوانی هم روبرو شد. داستان به همین‌جا خلاصه نشد، کسانی که اعتقاد داشتند که عاشقی خریته و تا دیروز در اقلیت بودند، شهوت‌رانان و شکست‌خوردگان و کینه‌توزانِ عشق رو زیر پرچم خودشون جمع کردند و تا کمر به نابودی آن ببندند و همه تلاش خود را کردند و می‌کنند که دیگر عشق و عاشقی ارزش نباشد و مردمی با چنان پشتوانه‌ای عظیم از تاریخ، وادبیاتی سرشار از مضامین عاشقانه که در تمام دنیا بی‌نظیر است را به خواندن کتاب‌ها و جملاتی مبتذل در تقبیح عشق تشویق کردند تا به این موج منحوس تازه به راه‌افتاده بپیوندند.

روزی رو تصور کنید که این گروه پیروز شوند و وصلت‌های سرسری و روابط تو‌خالی به‌صورت معیار جامعه عرضه شوند. روزی رو تصور کنید که سختی‌های شرینی که به خاطر عشق با بی‌صبری به پیشوازش می‌رفتیم جای خودش رو به منطق صرف داده. روزی رو تصور کنید که هیچ دو نگاه عاشقانه‌ای با هم تلاقی نمی‌کنند و کسی با فکر کسی ضربان قلب و ریتم نفسش تغییر نمی‌کنه. روزی رو تصور کنید که نیمکت‌های توی پارک دیگه یادآور هیچ چیزی نیستند...

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸
تگ ها : دلتنگی ، اجتماعی

گلایه

"اگر دین ندارید حداقل آزاده باشید"

حالم به هم می‌خوره از این آخوندهایی که بعد از خوندن نماز جماعت یا بعد از تموم شدن منبرشون اولین دعاشون برای سلامتی و پایندگی ر هبر و دو لته. آخه آدم انقدر پست. خبر مرگت اگه می‌خوای برای کسی دعا کنی، بگو خدایا به هر کس که برای این کشور و این مردم داره زحمت می کشه و کار می‌کنه سلامتی و طول عمر ببخش و هر کس هم که دشمن این مردم و این کشوره رو اول رسوا و خوار و ذلیل کن و بعد هم دستش رو از مردم کوتاه کن (که خدا رو شکر اونهایی که باید، رسوا شدند)، اون موقع همه‌ی زحمت کش های این کشور رو مثل کارگرا و کشاورزا و راننده ها و معلما و پرستارا و... رو دعا کردیم و همه‌ی خائنا که حالا دیگه همه می‌شناسنشون رو نفرین. خدا رو شکر که اونهایی دم از آخرت و پستی و بی ارزشی دنیا می زدند و می زنند و فقط هارت و پورت داشتند خودشون رو خوب نشون دادن. سخنرانا امسال محرم با چه رویی می خوان از اینکه مسلمون باید جلوی ظلم و ظالم قد هلم کنه حرف بزنن؟ وقتی خودشون این همه جنایت دیدن و جیکشون در نیومد (اون چند تا با غیرت رو  که هنوزم دارن مبارزه می کنند رو مستثنی کنید).

در ضمن اینجا آرامگاه مجازی اون 72 نفریه که تو این مدت شهید شدن.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها : دلتنگی ، اجتماعی

بارون

اگه یه نفر بگه که خیلی دلش برای بارون و متعلقاتش مثل بوی خاک بارون خورده اولش، رنگین کمان بعدش، قدم زدن زیر بارون، خنکای نسیم ملایمش و سایر قشنگی هاش، اون هم توی این فصل  گرم تنگ شده، این خیلی کلیشه ای و بی نمک و لوسه؟

خب من می خوام کلیشه ای و بی نمک و لوس باشم.

کاشکی بارون بزنه.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها : دلتنگی ، شخصی

طاقت طاق

یه روز صبح، پر از امید و انگیزه از خواب بلند میشی، دوش میگیری، لباس تمیز و اتو شده میپوشی، عطر و ادکلن میزنی و راه می افتی که بزنی بیرون دنبال کار وزندگیت. توقع داری که یه روز پر از انرژی با یه هوای خوب و یه عالم تجربه عالی رو پیش رو داشته باشی.

ماشین رو روشن میکنی و ریموت در پارکینگ رو میزنی اما در باز نمیشه و متوجه میشی که باتریِ ریموت تموم شده. روحیه ات رو از دست نمیدی و با خودت میگی که با تاکسی میری و توی مصرف بنزین هم صرفه جویی میشه و تازه کمکی هم به وضعیت آلودگی هوا کردی. پیاده را می افتی سرکوچه که تاکسی بگیری. وسط های کوچه که میرسی میبینی آب همه جا رو برداشته، متوجه میشی که لوله آب ترکیده.
وقتی میرسی سر کوچه مبینی سطل مربوط به جمع آوری زباله ها واژگون شده و کف خیابون پر از زباله است.
همینطور که منتظر هستی تا تاکسی پر شه تا راه بیفته یه مادری رو میبنی که داره بچه اش رو کتک میزنه.
ماشین راه میفته. از رادیو اعلام میشه که وضعیت آلودگی هوا به نقطه بحرانی رسیده.
توی مسیر به خاطر یه تصادف وحشتناک، ترافیک سنگینی حاکم هست.
موقع پیاده شدن یه درگیری لفظی بین راننده و یکی از مسافرها که میگه "پول خرد داشتن وظیفه توئه نه مسافر" در میگیره.
وقتی داری وارد محل کارت میشی یه پرنده رو لباست اثر هنری خلق میکنه.

حالا چند تا گزینه داری :

١. با صدای بلند به زمین و زمان بد و بیراه بگی و در حالی که داری بالا و پایین میپری انقدر داد بزنی تا حسابی عقده ات خالی شه.
٢. خیلی آروم توی دلت به زمین و زمان بد و بیراه میگی.
٣. سعی میکنی روحیه ات رو حفظ کنی و  دلت رو به بقیه روز خوش کنی.

فکر کن تو موقعیتی هستی که این دورنمایی از کل زندگیته.  دور و برت پر از وقایعی شده که هر چند تو در ایجاد اونها بی تاثیری اما اونها روی زندگی و اعصابت تاثیر مستقیم دارند. مسائلی که یا انقدر شخصی هستند و یا انقدر پیش پا افتاده که هیچ وقت در موردشون با کسی حرف نمیزنی و حداقل فرصت درد دل کردن هم ازت دریغ میشه. اتفاقات کوچک ولی ویران کننده. مثل حمله میلیون ها حشره برای غارت یه مزرعه.

با اینکه همیشه سعی میکنی شاد و پر انرژی باشی و با مشکلات مبارزه کنی اما دیگه خودت هم میدونی که داری به آخرای ظرفیت صبر و حوصله ات میرسی.

خدا به دادت برسه.

 

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها : شخصی ، دلتنگی

قضاوت

اگه خدا عینک تیز بین قضاوتش، که باهاش می شه باریک ترین خطوط حق و باطل رو از هم تشخیص داد و شمشیر برنده و قاطع عدالتش، که همه بی چون و چرا فرمان برش هستند و چند تا از اون فرشته های تازیانه بدست عذابش و اون صحن بزرگ و پر جبروت دادگاهش رو برای یک هفته به من قرض بده،

نه کسی رو اعدام می کنم و نه تبعید و نه زندانی. فقط لباس هایی رو آماده می کنم که این جملات، بزرگ و خوانا روش نوشته شده باشه:

"من در دزدیدن رای مردم همکاری کردم"و "من به مردم تیراندازی کردم" و "من مردم رو شکنجه می کردم" و "من به خوابگاه دانشجو ها حمله کردم" و "من مردم رو خس و خاشاک نامیدم" و...

اونوقت پس از عزلشون از سمت های سابقشون، و شناسوندن کاملشون به مردم، محکومشون می کنم که تا آخر عمر این لباس ها رو به تن داشته باشند و بین مردم زندگی کنند.

بعدش هر چی که از خدا قرض گرفتم رو بهش پس می دم و یه نامه هم ضمیمه اش می کنم که توش نوشته:

"از این امکاناتی که دستتونه لطفاً استفاده کنید و وقتی مردم صداتون می کنن لطفاً جواب بدید."

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها : دلتنگی

 

شده تا حالا که دلتنگ خودت بشوی، که دلتنگ بچگی‌هایت بشوی، که دلت بخواهد زیر سایه‌ی یک درخت بید مجنون، روی یک تخت چوبی بنشینی و سیگاری روشن کنی و یک عالم وقت داشته‌باشی تا برگردی و گذشته‌ها رو مرور کنی و به جاهای خوبش که می‌رسی بی‌اختیار لبخندی روی لبانت بنشیند و بقیه فکر کنند که دیوانه شدی.

بنشینی و به روز اول مدرسه‌ات فکر کنی، به بازی‌های مدرسه، دوست‌های قدیم، معلم‌ها و ناظم‌ها. به یاد می‌آوری وقتی بیست می‌گرفتی پدرت بهت پول می‌داد و تو هم هی بیست می‌گرفتی و آخر پدرت گفت دیگر لازم نیست بیست بگیری. به روز آخر امتحانات و شروع تابستان و فوتبال گل کوچک و شیرینی هندوانه و اولین دوچرخه‌ای که برایت خریدند و تو  به پره چرخ‌هایش مهره‌های رنگی انداختی و دور میله‌هایش نوارهای رنگی بستی، به قلیان شاه‌عباسی مادربزرگت که توی شیشه آبش برگ گل‌سرخ می‌ریخت و تو مبهوت رقص گل‌برگ‌ها بودی... به همه این ها فکر کنی و سرخوشی را مزه مزه کنی و روی زخم دلتنگیت مرهمی بگذاری.

شده تا حالا که دلتنگ خودت بشوی و وقت نداشته باشی که حتی یک کم به خودت فکر کنی و دلتنگیت بیشتر بشود و به هر دلیلی نتوانی که به خودت فکر کنی و آن وقت بشوی مثل الآن من که خیلی دلم برای خودم تنگ شده.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها : دلتنگی