پیش‌گویی های مرد بادبادکی

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠
تگ ها : شخصی

 

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : شخصی

 

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ مهر ۱۳۸٩
تگ ها : دلتنگی ، شخصی

تقویم تاریخ

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها : همینجوری ، شخصی

من نه منم

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها : شخصی

درباره‌ی الی...

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها : شخصی

KIDDY ON BOARD

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها : شخصی ، همینجوری

میوه‌ی ممنوعه

یه روز خیلی معمولی حدود سه ماه ونیم پیش، هم‌چین نم‌نمک و بی‌دلخوشی توی همون راه همیشگیم قدم می‌زدم. همون کوچه‌ها، همون خیابونا، همون مغازه‌ها، همون چهره‌های آشنا یا ناآشنای معمولی که با هم  هیچ فرقی ندارن یا اگه دارن انقدری نیست که بشه اسمشو تفاوت گذاشت.
همینطور که سرگرم هزار جور فکر و خیالم، با صدای سلام یه نفر به خودم میام. نمی‌شناسمش ولی از روی ادب جوابشو می‌دم و بعدش هر کدوم به راهمون ادامه می‌دیم. فرداش دوباره هم رو می‌بینیم. این دفعه من اول سلام می‌کنم، یادش نمیاد که دیروز بهم سلام کرده ولی اون هم از روی ادب جوابمو میده.
از اون  به بعد دیگه بیشتر روزا هم‌دیگه رو می‌بینیم و با هم یه حال و احوالی می‌کنیم. یه مدت می‌گذره که احساس می‌کنم دلم‌ می‌خواد که بیشتر ازش بدونم، بیشتر ازم بدونه. کی می‌دونه، شاید این خودشه، شاید برای اون هم من خودشم.
اون می‌ره توی محل و -شاید فقط برای اینکه خیالش راحت شه- یه پرس و جویی از من می‌کنه. خودش این ‌رو بهم گفت. خیلی خوشحال شدم از شنیدنش. ولی من بهش نمی‌گم که قبل از اون، من این کارو کرده بودم.
روزا همین طور می‌یان و می‌رن و ما هم. وقتی همدیگه رو می‌بینیم، دستی از دور برای هم تکون می‌دیم، به هم می‌رسیم و سلامی و احوال‌پرسی و باز از هم جدا می‌شیم و من می‌مونم هزار جور فکر و خیال. دیگه یه جورایی با هم دوستیم. اونو نمی‌دونم ولی من، روزایی که نمیاد دلم براش تنگ می‌شه. بعضی روزا با این که هیچ کاری بیرون ندارم به بهونه هواخوری می‌رم و توی همون مسیر همیشگی وایمیسم تا بیاد و با هم یه حال و احوالی بکنیم.

یه روز میاد و میگه فعلاً یه مدت سرکار نمی‌رم. یعنی دیگه از این مسیر هم رد نمی‌شه. ولی شماره‌ش رو بهم می‌ده و می‌گه اگه کاری داشتم بهش زنگ بزنم. از این‌که دیگه هر روز نمی‌بینمش ناراحت می‌شم ولی از اینکه بهم اعتماد کرده و شماره‌ش رو بهم داده خوشحال.
یه بهونه‌ای پیدا می‌‌کنم تا بهش زنگ بزنم و صداشو بشنوم. گوشی رو که برمی‌داره نفسم بند میاد. می‌گم: «سلام، خیلی ممنون که شماره‌تون رو به من دادید. حالتون خوبه؟ چه بد که دیگه از اینجاها رد نمی‌شین. راستی هوا خیلی سرده. خودتون رو خوب بپوشونید. خب، من دیگه باید برم. می‌دونید، اینجا خیلی کار دارم. راستی جاتون تو مسیر خیلی خالیه‌ها!» بعدشم خداحافظی ولی به سبک خودمون.
بعد از چند وقت بهم زنگ می‌زنه و می‌گه که دوباره قراره از همون مسیر همیشگی رد بشه، چون دوباره تصمیم گرفته برگرده سر کار سابقش. خیلی خوب شد. دیگه مجبور نیستم برای هر سلام احوال‌پرسی و زنگ زدن به گوشیش دنبال بهونه بگردم. حالا دیگه هر روز می‌بینمش و با هم حال و احوال می‌کنیم. بعضی وقت‌ها یه جوکی تعریف می‌کنیم و با هم می‌خندیم. اما همش یه دقیقه هم نمی‌شه.
دوست دارم یه روز بریم با هم یه جا بشینیم و صحبت کنیم. فکر می‌کنم خیلی باهاش حرف داشته باشم. خدا کنه اونم با من خیلی حرف داشته باشه. 
ولی می‌ترسم. می‌ترسم اون با من حرفی نداشته باشه. می‌ترسم برگرده و بهم بگه: چی شد که فکر کردی از یه سلام علیک کوچولو باید به اینجا برسیم؟ می‌ترسم اون سلام علیک‌ها برای اون کوچولو بوده باشه. می‌ترسم خوشش نیاد و دیگه باهام قهر کنه و وقتی توی همون مسیر همیشگی از دور هم‌دیگه رو دیدیم، اون از اون طرف کوچه بره و من از این طرف، و روش رو برگردونه و الکی به ویترین مغازه‌ها نگاه کنه تا من رد بشم که نکنه یه وقت حتی نگاهامون با هم تلاقی کنه.
می‌ترسم بزنم و همینی هم که هست رو خراب کنم. می‌ترسم اگه یه کم نزدیک‌تر برم،‌ بشم مثل اون پسربچه‌ای که می‌خواست پروانه قشنگش رو بهتر ببینه، بهش نزدیک شد و پروانه‌ش ترسید و برای همیشه پر زد و رفت.

 

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها : شخصی ، دلتنگی

زمستان

این گزنده سخت سرمای زمستان
این سکوت تیره اندر باغ و بستان
ابن فراموشی ممتــــــــــــد درختان
                             می‌رسد آیا به پایان؟

باد و بـرف و سـوز و سرما
                            کینه ها ورزید با ما

جز تماشای تن لخت درختان
                            هیچ کاری زدستم بر نمی‌آید

جز صدای چندش آلود کلاغان سیه‌فامی
که در بزم زمستانی
کرده جای بلبل و پروانه را خالی
                           هیچ آوایی به گوشم در نمی‌آید

گوش تا گوشم سر بریده
باد بی رحم گریزان
دور تا دورم را تنیده
تار بی مهر زمستان
                           دیگر امیدی ندارم تا رسم بر ساحل گرم بهاران.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸

بچه محل

اگه تا حالا یه ریزه شک داشتم امروز دیگه مطمئن شدم که توی کوچه ی بن بست ما، مادرا به جای ادویه تو غذای بچه هاشون اورانیوم غنی شده می ریزن. اوایل با دیدن این جغله ها که کل تابستون و روزای جمعه رو از صبح تا عصر، بدون خستگی و بی وقفه فوتبال بازی می کنن یه جورایی شکم برده بود که اینا با بجه های معمولی فرق دارن ولی امروز عصر، وقتی دیدم که در کمتر از دو ساعت، خودشون تنهایی یه تکیه رو علم کردن دیگه مطمئن شدم که بچه محلامون یه جورایی اتمی هستن.

آخه کجای دنیا بچه پونزده ساله داربست می بنده؟!

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸
تگ ها : شخصی ، همینجوری

پنجشنبه دوست داشتنی

ساعت شش و بیست دقیقه صبح با صدای آلارم موبایل، بالاخره از خواب بیدار می‌شم. از ساعت شش شروع کرده و هر پنج دقیقه یه بار زنگ می‌زنه. خیلی خوابم می‌یاد. به خودم ناسزا می‌گم که چرا دیشب تا دیر‌وقت بیدار موندم. خودمو دلداری می‌دم که امشب که برگشتم خونه زود می‌گیرم می‌خوابم. به یه مصیبتی خودم رو از تخت بیرون میکشم. هوا هم تاریکه و هم ابری. از اون روزاست که جون می‌ده تا ساعت نه و ده تو رختخواب بمونی و بعدش پاشی و با فراغ بال صبحونه‌ات رو بخوری و تو دلت به همه اونا که رفتن سر کار بخندی.

می‌رم دستشویی. یه فکری از اون ته تهای ذهنم هی سعی می‌کنه خودش رو بکشونه بالا ولی من بهش مجال نمی‌دم. می‌خواد بگه یه چیزی اشتباهه ولی من محلش نمی‌دم. حس صبحونه خوردن نیست. میام تو اتاق که لباس بپوشم. همون لباس دیروز رو می‌پوشم. دارم کاپشنم رو بر‌میدارم که یه‌هو اون فکر شیطون و دوست‌داشتنی از بین تموم افکار تلنبار شده‌ی ذهنم راهش رو پیدا می‌کنه، خودش رو بالا می‌کشه، میاد صاف روبروم وامیسه و میگه : آخه کجا داری میری خره؟ امروز تعطیلی، برو بگیر بخواب!

نزدیکه از خوشحالی بال در بیارم. خودمم نمی‌فهمم چه‌جوری به یه چشم به زدن لباسامو در میارم و می‌چپم زیر لحافم، و با خودم فکر میکنم که چقدر پنجشنبه ها رو دوست دارم.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۸
تگ ها : شخصی

30 گار

اگر درباره سخت‌ترین کارهای دنیا ازم بپرسن، بی‌تردید ترک سیگار یکی از رتبه‌های اول رو به خودش اختصاص خواهد داد. و مطمئناً از خود ترک سیگار سخت‌تر، تصمیم به ترک سیگاره.

هر بار که با مشقت فراوان میگردم و یه دلیل برای نکشیدنش پیدا می‌کنم، سریعاً هزار‌تا دلیل عاقلانه‌تر و قانع کننده‌تر برای کشیدنش پیش روم ردیف می‌شه.

هر چی با خودم کلنجار می‌رم بیشتر به این نتیجه می‌رسم که که سیگار جوری با تمام زندگی و خاطرات و غم‌ها و شادی‌هام عجین شده که انگار اگه بخوام ترکش کنم باید تمام گذشته ام رو از نو بازسازی کنم.

مگه میشه چایی و قهوه رو خورد و بعدش سیگار نکشید؟ مگه میشه کتاب شعر شاملو و اخوان رو بدون سیگار حتی ورق زد؟ وقتی داری فیلم میبینی و قهرمان فیلم سیگارش رو آتیش می کنه باید خیلی پرت باشی که هم پاش به سیگارت پک نزنی. مگه می‌شه از تئاتر و سینما بیرون اومد و هنوز کامل از در بیرون نیومده دستت توی جیبت با فندکت بازی نکنه؟ کیه که بتونه روی نیمکت پارک بشینه و در حالی که دور تا دورش پر از برگ‌های پاییزی یا برف‌های روی هم تلنبار شده زمستونی یا شکوفه‌های بهاری باشه و تو حسرت روشن کردن یه نخ سیگار نباشه؟ شاید بشه یه روزی بدون بنزین هم جاده چالوس رو طی کرد ولی بدون سیگار هرگز نمی‌شه!

یه نگاهی به نویسندگان، هنرمندان، دانشمندان، تئوریسین‌ها و حتی پزشک‌هایی که می‌شناسید بندازید. بیشتر از هفتاد درصد اقشار تاثیر گذار سیگار می‌کشن، اقشار دیگه هم که جای خود دارند.

توی این عصری که آدم‌ها دیگه حتی برای خودشون هم وقت ندارن، کشیدن یه نخ سیگار شاید تنها فرصتی هست که توش می‌شه برای پنج دقیقه همه دل‌مشغولی‌ها رو پشت‌سر گذاشت و به هیچ چیز فکر نکرد. تنها فرصتی که به خودت اجازه می‌دی بعد از مدت‌ها دوباره روی بال خیالت سوار شی و بذاری که هر جا که دلش خواست ببردت. فقط امیدوارم یه روزی علم یه پیشرفتی بکنه و یه سیگاری عرضه کنه که برای سلامتی ضرری نداشته باشه!

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸
تگ ها : همینجوری ، شخصی

امتحان زندگی

همانطور که موقعیت های مختلف و مخصوصاً  موقعیت های سخت و بغرنج فرصتیه برای بهتر شناختن دوستان و اطرافیان، میتونه فرصت بسیار مناسبی هم باشه برای شناختن خود. فکر میکنم موقعیت های زیادی هست که در صورت روبرویی با آنها، رفتاری از خودمون نشون میدیم که بعد از پشت سر گذاشتن آن، از خودمون و کارمون تعجب میکنیم و به شناختی جدید از آنکه واقعاً هستیم نائل میشیم.

وقتی که مدرسه یا دانشگاه میرفتیم، بعد از اینکه یک محصل خبر قبولی یا افتادن یک درس رو به یک بزرگتر میداد، یک جوابی بود که بعضی وقت ها از بزرگترهای یه خورده فاضل مآب شنیده میشد: "ایشالا توی امتحان زندگی قبول بشی" و یا "ایشالا توی امتحان زندگی مردود نشی". و خود ما هم گاهی به شوخی از این جمله استفاده میکردیم.

و اخیراً با موقعیت هایی مواجه شدم که دارم از نزدیک، معنی قبولی و تجدیدی  توی امتحان زندگی رو به شکلی ملموس درک میکنم.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸
تگ ها : شخصی

صدا و سیما

١. کاشکی یه تفنگ داشتم، میرفتم باهاش این صدا و سیما رو میکشتم و برمیگشتم  میشِستم سرجام. کامران نجف زاده رو دوبار میکشتم و قبل از کشتن بهش تجاوز هم میکردم.

2. پر واضحه که به ابراهیم رها خیلی علاقه دارم. از این اصطلاحش که به دولت جدید میگه: "دولت پس ازنهم" خیلی خوشم اومد. فقط خواستم خبر بدم بعد از اینکه  هرکجا ابراهیم رها مطلب مینوشت بعد از مدتی توقیف میشد اخیرا ایشون در صفحه آخر روزنامه اعتماد ستونی رو مینویسه و شما میتونید قبل از اینکه این روزنامه هم توقیف بشه از مطالبش حداکثر لذت رو ببرید. عجالتن تا برید روزنامه اعتماد بخرید من مرد تنهای شبم!  و  نامه یی برای احمد توکلی  و  کشور جدید التاسیس ایران را مطالعه کنید و حالش رو ببرید.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸
تگ ها : اجتماعی ، شخصی

افطار سفارشی

هر سال ماه رمضون ما از این امتیاز بهره مندیم که هر غذایی که هوس کرده باشیم  به مادرم بگیم و اون حتماً برامون درست می کنه حالا هر چقدر هم که غذای سخت و وقت‌گیری باشه. من البته چند ساله که از این امتیازم استفاده نکردم. وقتی مادرم ازم می‌پرسید چیزی هست که دلم بخواد می‌گفتم هر چی خودت راحتی درست کن، برای من فرقی نداره. و البته بعداً فهمیدم از این جمله "برای من فرقی نداره" خیلی ناراحت می‌شده. و حالا هم دیگه ازم نمی‌پرسه چیزی دلم می‌خواد یا نه، ولی اگه غذای خاصی هوس کرده باشم حتماً می‌پزه ولی باید خودم بگم. به هر حال بقیه بچه‌ها نمی‌ذارن جای خالی هوس‌ نکردن من احساس بشه و دائماً در حال سفارش غذاهای درخواستی‌اند. اصولاً دلیل سفارش ندادن غذا از طرف من یه مقداریش به خاطر اینه که دوست دارم وقتی می‌رسم خونه و می‌فهمم افطار چیه غافلگیر بشم ولی اگه از صبح بدونی غذا چیه که دیگه سورپرایز بی سورپرایز و یه مقدارش هم به این دلیله که دلم نمیاد مادرم با زبون روزه به زحمت بیفته به خاطر من.

از همه این‌ها که بگذریم دیروز توی کوچه بوی افطاری یکی از همسایه‌ها به دماغم خورد و بدجور هوسیم کرد ولی با اینکه بوش خیلی آشنا بود هرکاری کردم نفهمیدم بوی چیه تا بالاخره منم توی این ماه رمضونی یه بار از حقم استفاده کنم و غذا سفارش بدم.

البته چون امسال تو هیچ کدوم از مهمونی های افطاری کسی حلیم بادمجون درست نکرده بود، به احتمال زیاد اگه بتونم با وجدانم کنار بیام، مادرم رو یه دردسری خواهم داد.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها : شخصی

کارت هدیه

دیروز اون پولی رو که برای ماه رمضون تصویب کرده بودند بهمون دادند، ولی گندشون بزنه که برای هر کاری از مزخرفترین فرمتش استفاده می‌کنند. آخه من کارت‌هدیه پارسیان می‌خوام چیکار؟ خوششون اومده، جای این که مثل بچه آدم پول نقد به حسابمون بریزن هی کارت‌هدیه برام رو می‌کنند. پس فردا می‌گن حقوقتون رو هم با کارت هدیه بهتون می‌دیم.

یه وقت فکر نکنید "اسب پیش کش دندون شمردن نداره" و "همین که یه چیزی می‌دن برو خدا رو شکر کن" و از این جور حرف‌ها. اینجایی که من کار می‌کنم انقدر حقوق و مزایاش ناعادلانه است که باید با همین پرداخت‌های مناسبتی یه جوری جبرانش کنند که این هم از پرداختشون، کارت هدیه.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها : سرکار ، شخصی

دعا

در مذهب شیعه به دعا کردن بیش از قرآن خواندن اهمیت داده‌ شده‌است و این جای هیچ تعجبی ندارد، اگر قرآن مختص مسلمانان است دعا همه‌ی ادیان و مذاهب را شامل می‌شود. دعا کردن احتیاج به سواد و دانش ندارد، هزار جور اصول و قواعد ندارد و مردم در هر دین و آیینی، با هر لحن و آهنگی، با زبان خاص خودشان، آنطور که دلشان می‌خواهد و راحتند، گاهی آرام و گاهی با تضرع و التماس، گاه از سر نیاز و گاه تنها به بهانه صحبت با معبودشان، دست به دعا بر‌می‌دارند. قرآن خواندن یک نیاز نیست حال آنکه دعا هست. صحبت با خدا و استمداد از او در همه اقوام و قبایل و از لحظه پیدایش انسان با او بوده است.

خداوند در قرآن می‌فرماید: مرا بخوانید تا دعای شما را بپذیرم. به همین سادگی، فقط کافیست که از خداوند بخواهیم، خدایی که بین خود و بنده اش هیچ واسطه ای قرار  نداده است و یاس از رحمتش بزرگترین گناهان است. فراموش نکنیم که بزرگی و زیادی مشکلات و خواسته های ما، دلیل نمی شود که آنها برای خدا هم بزرگ باشند. آنکه مالک و آفریننده همه مخلوقات است شخصاً به بنده هایش گفته است که خواسته های خود را از او بخواهند و قول اجابت هم داده است و حال اگر تنبلی کنیم ایراد از خودمان است. یادمان باشد نیازمان را به درگاه کسی می بریم که دلسوز و مهربان و غمخوار ماست، که ارحم الراحمین است، و وقتی که دستان نیازمند بنده ای به آستانش بلند  می شود از اینکه آن دست ها خالی از درگاهش بازگردد شرم دارد.

التماس دعا.

 

+بعد نوشت: پیشنهاد می‌کنم کتاب نیایش اثر دکتر شریعتی که ترجمه‌ی اثر دکتر الکسیس کارل با همین عنوان به ضمیمه توضیحات خود دکتر هست را حتماً مطالعه کنید.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸

قانون "کاملاً بر عکس"

چند سال پیش که چندش مطمئناً از هفت و هشت بیشتره داشتم یه کتاب داستان که الآن اسمش یادم نیست رو میخوندم. اگه درست خاطرم باشه توی یه قسمتی از اون داستان یه پیرمرد هیزم شکن توی جنگل، روح جنگل یا شادم خدای دریاچه یا یه چیزی تو همین مایه ها رو ملاقات می کنه. پیرمرد وقتی میخواسته با این موجود که درست الان یادم نیست که چی بود دست بده یه هو می بینه که دست هاشون از توی هم رد میشه و کلی میترسه و میگه که تو روحی و من ترسیدم و اگه جلوتر بیای فرار میکنم و خلاصه کلی از این چرت و پرت ها که پیرمرد ها وقتی توی جنگل به سرشون میزنه میگن، به اون روح بیچاره گفت.

حالا من اصلاً کاری به گفتمانی که بین این دو تا اتفاق افتاد کاری ندارم چون خیلی زیاد و بی مربوطه، اما یه قسمتش به ما مربوطه که روحه به پیرمرده میگه :

این دست تو نبود که از توی دست من رد شد بلکه برعکس، دست من از دست تو رد شد و این تویی که بسیار در برابر من رقیق و بخار گونه ای، به نحوی که من از تو رد میشوم ولی تو پیرمرد احمق چنین پنداشته ای که تو از من گذشته ای و حال برای اینکه صحت گفتارم رو به تو ثابت کنم از درون آن درخت هم میگذرم، و گذشت.

من از این داستان به نتایج جالبی رسیدم ولی از همشون جالب تر قانون کاملاً برعکس بود که در موارد زیادی هم درست از کار در میومد.

مثلاً شاید اگه اون موقع که همه فکر میکردن که خورشید دور زمین می چرخه  اگر کسی از این قانون خبر داشت با خودش می گفت : شاید کاملاً بر عکس باشه و  این زمینه که به دور خورشید می گرده. 

این قانون در بسیاری از موارد برای من مصداق پیدا کرد و در خیلی از درس ها مثل فیزیک شیمی و ریاضی و اقتصاد به مواردی برخوردم که تا قبل از آن تصوری کاملا اشتباه و بر عکس در مورد آن داشتم.

بعضی ها در زمینه فلسفی از این قانون استفاده کرده اند : این خدا نیست که انسان رو خلق کرده بلکه خداست که مخلوق ذهن انسان است. (همین جا بگم که من با این جمله مخالفم)

از این قانون به صورت طنز هم استفاده شده: مثلاً شنیدیم که میگن فلانی یه سیستم خریده روش یه ماشن نصب کرده یا اینکه فلان کس یه دوربین خریده که یه موبایل هم روش نصبه.

برای کابرد این به اصطلاح قانون مثال های زیادی میشه زد که اینجا نه وقتش هست و نه حالش ولی مهمترین فایده ی این قانون اینه که با خودمون فکر نکنیم که صددرصد حق با ماست، و شاید قضیه کاملاً بر عکس اون چیزی باشه که ما فکر میکنیم و  این باعث میشه که به ابعاد مختلف یه موضوع فکر کنیم و از تحجر فاصله بگیریم و همیشه آمادگی شنیدن نظرات حتی کاملاً مخالف رو داشته باشیم.

 

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها : شخصی ، همینجوری

بارون

اگه یه نفر بگه که خیلی دلش برای بارون و متعلقاتش مثل بوی خاک بارون خورده اولش، رنگین کمان بعدش، قدم زدن زیر بارون، خنکای نسیم ملایمش و سایر قشنگی هاش، اون هم توی این فصل  گرم تنگ شده، این خیلی کلیشه ای و بی نمک و لوسه؟

خب من می خوام کلیشه ای و بی نمک و لوس باشم.

کاشکی بارون بزنه.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها : دلتنگی ، شخصی

طاقت طاق

یه روز صبح، پر از امید و انگیزه از خواب بلند میشی، دوش میگیری، لباس تمیز و اتو شده میپوشی، عطر و ادکلن میزنی و راه می افتی که بزنی بیرون دنبال کار وزندگیت. توقع داری که یه روز پر از انرژی با یه هوای خوب و یه عالم تجربه عالی رو پیش رو داشته باشی.

ماشین رو روشن میکنی و ریموت در پارکینگ رو میزنی اما در باز نمیشه و متوجه میشی که باتریِ ریموت تموم شده. روحیه ات رو از دست نمیدی و با خودت میگی که با تاکسی میری و توی مصرف بنزین هم صرفه جویی میشه و تازه کمکی هم به وضعیت آلودگی هوا کردی. پیاده را می افتی سرکوچه که تاکسی بگیری. وسط های کوچه که میرسی میبینی آب همه جا رو برداشته، متوجه میشی که لوله آب ترکیده.
وقتی میرسی سر کوچه مبینی سطل مربوط به جمع آوری زباله ها واژگون شده و کف خیابون پر از زباله است.
همینطور که منتظر هستی تا تاکسی پر شه تا راه بیفته یه مادری رو میبنی که داره بچه اش رو کتک میزنه.
ماشین راه میفته. از رادیو اعلام میشه که وضعیت آلودگی هوا به نقطه بحرانی رسیده.
توی مسیر به خاطر یه تصادف وحشتناک، ترافیک سنگینی حاکم هست.
موقع پیاده شدن یه درگیری لفظی بین راننده و یکی از مسافرها که میگه "پول خرد داشتن وظیفه توئه نه مسافر" در میگیره.
وقتی داری وارد محل کارت میشی یه پرنده رو لباست اثر هنری خلق میکنه.

حالا چند تا گزینه داری :

١. با صدای بلند به زمین و زمان بد و بیراه بگی و در حالی که داری بالا و پایین میپری انقدر داد بزنی تا حسابی عقده ات خالی شه.
٢. خیلی آروم توی دلت به زمین و زمان بد و بیراه میگی.
٣. سعی میکنی روحیه ات رو حفظ کنی و  دلت رو به بقیه روز خوش کنی.

فکر کن تو موقعیتی هستی که این دورنمایی از کل زندگیته.  دور و برت پر از وقایعی شده که هر چند تو در ایجاد اونها بی تاثیری اما اونها روی زندگی و اعصابت تاثیر مستقیم دارند. مسائلی که یا انقدر شخصی هستند و یا انقدر پیش پا افتاده که هیچ وقت در موردشون با کسی حرف نمیزنی و حداقل فرصت درد دل کردن هم ازت دریغ میشه. اتفاقات کوچک ولی ویران کننده. مثل حمله میلیون ها حشره برای غارت یه مزرعه.

با اینکه همیشه سعی میکنی شاد و پر انرژی باشی و با مشکلات مبارزه کنی اما دیگه خودت هم میدونی که داری به آخرای ظرفیت صبر و حوصله ات میرسی.

خدا به دادت برسه.

 

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها : شخصی ، دلتنگی