خانم شادی صدر حالا دیگه خیالت راحت شد؟!

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها : اجتماعی ، طنز

یعنی واقعاَ چه خبره؟!

آخه این دخترا چی از همدیگه می‌دونن که هر وقت به آدم می‌رسن می‌گن: خر نشی زن بگیریا. وقتی هم ازشون می‌پرسی چرا می‌گن: تو نمی‌فهمی، ما دختریم، ما می‌دونیم چه خبره.

پ.ن: جون هر کی دوست دارید اگه چیزی شده به ما هم بگید.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها : اجتماعی ، طنز

تقارن

- سیزده بدر کجا رفتید؟

+ نمارجمعه.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها : همینجوری ، طنز

دروغ سیزده و کشف لغت جدید در کامنت وارده

١. مج.لس خب.رگان رهب.ری ظهر امروز در جلسه‌ای فوق العاده، پس از بررسی درخواست استعفای آیت‌ا.. خ.ام.نه‌ای با آن موافقت و شیخ مهدی کروبی را برای تصدی این پست کشف کردند. شیخ محمد یزدی دبیر مج.لس خب.رگان در خصوص این انتخاب اشاره کردند که دست مبارک حضرت ولی عصر شخصاً کاغذ حاوی نام آقای کروبی را از داخل گلدانی که حاوی اسامی کاندیداها بوده است بیرون کشیده اند. آقای خ.ام.نه‌ای با استقبال از این تصمیم گفتند که ایشان پیش از این نیز بارها از مجل.س خب.رگان خواسته بودند که استعفای ایشان را مورد بررسی قرار دهند و به دنبال فرد مناسبی برای تصدی این پست پرمسئولیت باشند و اجازه دهند ایشان به قم رفته و به مطالعه و تدریس بپردازند. ایشان هم‌چنین اضافه کردند که تا پیش از عروج ملکوتی آیت‌ا.. منتظری، ایشان مایل بودند که این عالم ارزشمند بر این منصب حساس بنشینند.

٢. فیلم زیبای اخراجی‌های ٢ موفق به کسب اسکار بهترین فیلم خارجی شد. این در حالی است که پیش از این نیز از این فیلم در بین منتقدان به عنوان بهترین فیلم معناگرای تاریخ سینما پس از فیلم اخراجی‌های ١ یاد می‌گردید.

٣. کامران نجف‌زاده، خبرنگار محبوب ایرانی که برای تهیه گزارش به پاریس سفر کرده بود، به طور کاملاً نوستالژیکی در هتل محل سکونتش با نشت گاز و در نتیجه خطر مرگ مواجه شد که البته با حضور به موقع دکتر مورتن مظاهری و اهداء ریه و قلب و کلیه و... توسط هزاران ایرانی با غیرت ساکن پاریس هم اکنون در وضعیت سلامت قابل قبولی به سر می برد.

 

پ.ن.1: فرمودند دروغ سیزده بنویس، ما هم در حد بضاعتمان نوشتیم.

پ.ن.2: یک آقایی/خانمی یک کامنت خصوصی برای بنده لطف کردند که پس از رفع حالت شوک، با برادرم نشستیم کلی به آن خندیدیم. به هر حال یا جزء همون شوخی های مربوط به دروغ سیزده هست یا این که یه اشتباهی شده. نسخهء کپی پیست شده رو بخونید:

خودتو پشت اسمها و  القاب قایم کردی.
شاید مردم تورو نشناسن اما من که خوب میشناسمت
.اقا جان دردت چیه؟؟؟برو و حالتو بکن..چی میخوای دائم امار میگیری؟؟
اخه  چرا اروم نمیشی؟مگه نمیگی  من ادم بدیم برو با خوباش خوش باش.بخدا نمیخواستم اینو بگم اما مجبورم میکنی اخه چرا همش فکر میکنی که من دارم میسوزم از تیکه های تو#
یا اینکه فکر میکنی   از اینکه با یه  خوجل که هیچکی حتی 10 دقیقه همراهیش نمیکرد و نمیکنه  و خود بیچارش خبر نداره که مضحکه ی همست هستی من ناراحتم..اخه بیچاره  تو و اون فقطططططط به درد هم میخورید..اخه منو مجبور نکن بگم چقدر با اطرافیان حرف زدم تا مسخرش نکنن..!اخه فک میکنی  خودت کی هستی یا اون کیه..برو با هم باشین...خوب و خوش...انقدر هم دم از عشق نزن..برو که دشمن اول و اخرم تویی..به روح مادرم از اینکه  حتی به من فکر کنی چندشم میشه..نمیدونی چقدررررررررررررررررررر  ازت دلزدم و دلکندم...نمیدونی...
میای متلک میندازی که مثلا چی بگی..برو حجالت رفیقتو بکش..بیچاره لایق همونی.یه ملت اسگلش میکردن..تازه لهجشو عمل کرده.

نویسنده: کارون

 

پ.ن.3: در باب کشف معنی کلمه خوجل جهد بسیار ورزیدیم و در اینجا توضیحاتی یافتیم که دانستنش برای مان خالی از لطف نبود.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها : طنز ، همینجوری

اندر کرامات دوستان

و چنین پیش‌بینی فرمودند که اگر آب و هوا به همین منوال ادامه یابد، در اواخر فروردین آلبالو  گیلاس نوبر خواهیم کرد.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها : طنز ، همینجوری

راس امور

دیشب با حسن بودیم. می‌گفت ما هر چی بدبختی می‌کشیم از دست این خم.ین.یه. هر کی پا می‌شده از هر جا می‌رفته پیشش می‌گفت شما در راس امورید.

به نماینده‌های مجلس گفته: مجلس باید در راس امور باشد.
به اعضای شو.رای نگ.هبان می‌گفت: شورای نگ.هبان در راس امور است.
به دانشجوها و اساتید می‌گفت: دانشگاه در راس امور است.
به نخست وزیر می‌گفت: شما در راس امورید.
.
.
.
خلاصه دل هیچ کس رو نمی‌شکسته و همه در راس امور بودن. الآنم همه فکر می‌کنن که هنوز در راس امورن، و به هیچ کس نمی‌تونی بگی بالای چشت ابروئه، چون در راس اموره.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها : طنز ، اجتماعی

داستان گریه کردنم

آقای فتحی، معلم دینی و قرآن کلاس پنجم ابتدایی مدرسه ء توحید _و احتمالاً معلم دینی در سایر مقاطع تحصیلی ابتدایی در مدارس دیگر_ خیلی اصرار داشت که علیرغم مخالفت های مدیر و ناظم و اولیاء دانش آموزان، هم‌چنان روش خاص خودش در تدریس را دنبال کند. از قضا روش تدریس آقای فتحی؛ که عبارت بود از بیان احادیث و روایات منسوب به معصومین و تعریف حکایات و داستان های عبرت آموز و تاریخی و در آخر هم اگر وقتی باقی بود مروری سریع و روزنامه وار بر کتاب درسی، بسیار به مذاق دانش آموزان خوش می آمد.
هنوز هم حکایات و داستان های عجیب و باورنکردنی آقای فتحی را به روشنی در خاطر دارم. من از همان بچگی هم شیفته شنیدن داستان و حکایت و قصه بودم.
کلاس آقای فتحی در حالت عادی بسیار دوست داشتنی و دلپذیر بود، اما یک وقت هایی بود که هر لحظه اش برایم حکم شکنجه ای ابدی را پیدا می کرد و آن هم روزهای شهادت بود.
در این روزها آقای فتحی پس از توضیح مصائب و مشکلاتی که آن امام شهید در طول زندگی اش متحمل شده و همینطور تشریح دستاورد هایی که برکت وجود ایشان برای اسلام و مسلمین به ارمغان آورده، صدایش را در گلو می انداخت و یک روضهء جانانه برایمان می خواند. در این حال بچه ها سرهایشان را روی نیمکت  های چوبی می گذاشتند و های های گریه می کردند. من هم سرم را روی میز می گذاشتم ولی گریه نمی کردم. من از هیچ چیز بیشتر از این خجالت نمی کشیدم که کسی چشم های سرخ و خیسم را ببیند. به همین خاطر سعی می کردم به روضهء آقای فتحی گوش نکنم. این را هم بگویم که از این که گریه نمی کردم بد جوری احساس گناه می کردم. مخصوصاً وقتی بعد از زنگ ناهار، بچه های سایر کلاس ها  دربارهء اینکه چه رکورد جانانه ای را در گریه کردن به جا گذاشته اند لاف می زدند و سر این موضوع بین بچه های کلاس ما و سایر کلاس های پنجم مدرسه، یک کَل کَل حیثتی راه می افتاد، به شدت از گریه نکردنم احساس شرمندگی می کردم.

دیگر این وضعیت قابل تحمل نبود. همهء بچه های کلاس از جان و دل مایه می گذاشتند تا کلاس ما، کلاس پنجم طلوع، که در همه چیز در مدرسه اول بود، در گریه کردن هم اول باشد. اما در این میان من هیچ سهمی نداشتم. تنها به خاطر یک غرور بیجا که هنوز برای سن من خیلی هم زود بود. خیلی دلم می خواست که من هم با بقیه بچه های کلاس هم راه شوم. 
عاقبت یک روز دلم را به دریا زدم و پا روی غرورم گذاشتم و گفتم هر چه بادا باد، من باید در روضهء بعدی حتماً گریه کنم. روز موعود به زودی فرا رسید و آقای فتحی به رغم صدای خسته و ناکوک بر اثر سرما خوردگی و احتمالاً خواندن روضه های مکرر، دلش نیامد که ما و خودش را از یک ثواب بزرگ محروم کند و شروع کرد به روضه خواندن. من هم خوشحال، سرم را روی میز گذاشتم و پلک هایم را به هم فشردم تا رکورد سریعترین اشک ریزندهء بعد از شروع روضه را به نام خودم ثبت کنم. می خواستم اگر دست بدهد چند تا هق هق بلند و جگر سوز هم سر بدهم و روی آن سجاد پاچه خوار را کم کنم. روضه شروع شد و من پلک هایم را با آخرین توانی که داشتم به هم می فشردم و منتظر بودم تا  سیل اشکم جاری شود، اما دریغ، دریغ از حتی یک قطره اشک ناقابل. اصلاً نمی فهمیدم کجای کار ایراد داشت. یک بار دیگر از اول همه چیز را مرور کردم. یک نفس عمیق کشیدم، حس گرفتم، دلم را راهی کربلا و نجف و کردم و با قدرت هر چه تمام تر پلک هایم را به هم فشردم. این بار در حدود پنج دقیقه بی وقفه پلک هایم را روی هم فشار دادم، جوری که فکر کردم ممکن است دیگر از هم باز نشوند، اما باز هم خبری از اشک نشد. دیگر مستاصل شده بودم. همه داشتند مثل ابر بهار گریه می کردند، حتی رضایی و نهاوندی که شاگرد تنبل های کلاس بودند هم گریه می کرند و صدای فن و فون بینیشان را می شد از پشت در  کلاس هم شنید، کنار دستی هایم هم آستین پیراهن هایشان از گریه خیس بود، اما من هنوز موفق نشده بودم حتی یک قطره اشک هم بریزم. یعنی گریه کردن هم فوت و فن داشت و من از آن بی خبر بودم؟ منی که توی فامیلم چند تا آیت الله داشتم و همهء کس و کارم از گریه کن های قهار بودند. من که بیشتر از پارک به مجلس روضه برده بودندم، درست است که از مجلس روضه بدم می آمد و به محض این که از من غافل می شدند سر از کوچه و خیابان در می آوردم  اما در همان کودکی هم روضهء تمام امامان را به چندین روایت از بر بودم. واقعاً این حق من بود که نتوانم گریه کنم؟ من که نیتم خیر بود و می خواستم دینم را در برابر بچه های کلاس ادا کنم، به سهم خودم اشک بریزم و کمک کنم تا هم چنان کلاس ما رکوردار گریهء مدرسه باشد.
در حالی که داشتم سعی می کردم یک جوری با خودم کنار بیایم و این شکست بزرگ را به دست فراموشی بسپارم و از حالا خودم را برای روضهء بعدی آماده کنم و در خانه  تا می توانم تمرین گریه کنم تا دیگر یک هم چین رسوایی به بار نیاید، آقای فتحی ابعاد بزرگتری از جنایتی که نا خواسته مرتکب آن شده بودم را برایم به تصویر کشید.
در همان حالی که بچه های کلاس داشتند با گریه شان دل در و دیوار را هم به رحم می آوردند، آقای فتحی را شور حسینی گرفت و دست در گنجینهء تمام نشدنی روایات و احادیثش کرد و با صدایی سوزناک و آهنگین گفت: «بچه ها، میدونید این اشکا چه قیمتی داره؟ خدا خودش به -یادم نمیاد کی رو گفت- گفته که هر یه قطرهء اشک بنده هام می تونه کل آتیش جهنم رو خاموش کنه.»
این آقای فتحی هم خوب کارش را بلد بود. یک هو انگار یک نفر دگمهء توربو کرایینگ کلاس رو فشار داده باشد. بچه ها کم مانده بود خود را با سر به در و دیوار بکوبند. اما باور کنید در این میان حال من از همه خراب تر بود. من هیچ اشکی نداشتم که آتش جهنم را خاموش کند. یعنی قرار بود بین چهل تا دانش آموز فقط من در جهنم بسوزم؟ هاج و واج نشسته بودم و خودم را می دیدم که از قافله بهشتیان رانده  و  تحویل ملائکه عذاب می شوم. در حالی که هم کلاسی هایم، حتی رضایی و نهاوندی به سرعت در حال عبور از پل صراط بودند، من با سر به درون چاه ویل سقوط می کردم. از تصور این مناظر چهارستون بدنم به لرزه افتاد و خودم هم نفهمیدم چی شد که شروع کردم به گریه کردن. جوری گریه می کردم که دل سنگ هم به حالم آب می شد. درست مثل همان روزی که از پله افتادم و سرم شکست. با چنان صدای بلندی گریه می کردم که همهء بچه ها سرشان را چرخاندند تا ببینند صاحب گریه چه کسی است. آقای فتحی ترسید که نکند یک وقت از حال بروم و سریع فتیله را پایین کشید و سلامی داد و روضه را تمام کرد ولی من گریه ام را تمام نکردم. دست خودم که نبود، هنوز خودم را وسط آن تصاویر جهنمی می دیدم، در کنار فرعون و قارون و یزید و ... همهء کلاس مات و مبهوت من بودند و دهانشان از تعجب باز مانده بود و حتماً با خودشان فکر می کردند که چرا تا به حال این استعداد یزرگ را کشف نکرده اند.
بالاخره وقتی فهمیدم به اندازه کافی برای خاموش کردن آتش جهنم اشک ریخته ام خیالم راحت شد و کم کمک گریه هم  خودش قطع شد. عاقبت طلسم را شکستم، آن هم چه جور. با یک تیر دونشان زده بودم، هم بهشتی شده بودم و هم به اندازه های تمام روزهای گریه نکردنم اشک ریخته یودم و میانگین گریهء کلاس را بالا برده بودم.

ظرف چند روز تبدیل شدم به قهرمان گریهء مدرسه و  احوالات گریهء من با شاخ و برگ هایی که به آن اضافه می شد، در تمام مدرسه دهان به دهان می گشت وقتی دوباره به گوش خودم می رسید از حماسه ای که خلق کرده بودم غرق در غرور و افتخار می شدم.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها : طنز ، fact & fiction

فرزندان مدرن VS والدین نامدرن

پسر: آخه مامان‌جان شما که هنوز ندیدنش. به خدا انقد دختر خوب و نجیبیه. فقط کافیه یه بار ببینیش، قول می‌دم حتمنی ازش خوشت می‌یاد.

مادر: غلط کرده دختره‌ی چش‌سفید. اگه نجیب بود که نمیفتاد گَل پسرای مردم، هوش از سرشون ببره و از راه به‌درشون کنه. این جور دخترا امروز با تو ان فردا با هزار نفر دیگه. آخه پسره‌ی نادون، این عشوه‌هایی که واسه تو می‌یاد برا صد تا پسر دیگه‌ هم اومده. از همین حالا گفته باشم مگه بتونی نعش منو ببری خواستگاری این دختره.

-----

دختر: وای بابا، بازم که میگید نه. شما که نمی‌دونی چه پسر آروم سر‌به‌زیریه. درسشم خیلی خوبه. می‌خوان بورسیش کنن. خونوادشونم از اون خونواده‌های محترم و معتمد شهرستانشونه.

پدر: آخه دختر تو چرا انقدر احمقی؟ مامانت که مث گرگ می‌مونه، پس تو بی کی رفتی انقدر ساده‌ای؟ باباجان این شهرستانیا زرنگن، آب زیر کاهن. اول خودشونو می‌زنن به موش‌مردگی و مظلومیت، پس‌فردا که خرشون از پل گذشت هزار جور بامبول سر آدم در میارن. پسره‌ی یه‌لا قبای زرنگ، چه لقمه‌ی گنده‌ای هم برداشته. لابد پیش خودش گفته دختره هم پولداره و هم ساده، دیگه چی بهتر از این؟ بله دیگه چرا نباید توهم برش داره. ولی کور خونده، به خدا قسم پاشو بخواد بذاره تو ابن خونه خودم قلم پاشو خورد می‌کنم.


******

مادر: نمی‌دونی چه دخترِ خانوم و کدبانوییه این دختر کوچیکه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی نرگس خانوم. از هر انگشتش هزار جور هنر می‌ریزه. اون روزی رفته بودم خونشون، یه خورشت آلو اسفناج درست کرده بود آدم انگشتاشو باهاش می‌خورد. دیر بجنبی دختره رو عروس کردن و سرت بی کلا می‌مونه. تازه خبر نداری باباش چقدر تو رو دوست داره. یه جوری حال و احوالتو می‌پرسید که انگاری پسر خودشی. قول می‌دم پس فردا که دومادشون بشی می‌برتت پیش خودش دستت رو بند می‌کنه، یه دونه از آپارتماناش رو هم بهت میده تا اول جوونی فلاکت و مستاجری نکشی.

پسر: اه اه حالم به هم می‌خوره. چیه دختره با اون ابروها و سبیلاش صد رحمت به عزرائیل. آدم از دور می‌بیندش خوف برش می‌داره چه برسه بخوام باهاش چیک تو چیک برقصم، اصلا اگه رقص بلد باشه. یادت نیست اون سری آش نذری اورده بود، درو که وا کردم کم مونده بود از ترس زهره ترک بشم. در ضمن می‌خوام صد سال سیاه هم نرم ور دست اون مرتیکه‌ی نزول‌خور وایسم کار کنم. رفتم این همه درس خوندم که به درد کشورم بخورم، نه اینکه خون مردم رو توی شیشه بکنم.

-----

پدر: امروز دم غروبی پسر حاج کاظم اومده بود دم حجره. آدم حظ می‌کنه از بس که این پسر مومن و متدینه. باباش می‌گفت امکان نداره نماز اول وقتش ترک بشه. اونوقت با جربزه. همه‌‌ی دم و دستگاه باباش رو خودش یه تنه اداره می‌کنه. هم دیپلم داره و هم سربازی رفته. خود حاج کاظم تا حالا چند بار در لفافه به من فهمونده که تو رو می‌خوان. حالا اگه شما هم یه بله‌ی ناقابل بگی هم دنیات رو آباد کردی و هم آخرتت رو.

دختر: وا آقاجون، من‌ که هنوز درسم تموم نشده. تازه من چه جوری با یه آدم دانشگاه نرفته زیر یه سقف زندگی کنم. پس تفاهم چی می‌شه؟ تازه پسره داره کچل می‌شه. قدش هم خیلی کوتاهه. همیشهَ‌م که تسبیح دستشه، مث پیرمردا. خوب مایه‌ی آبروریزیه دیگه. بعدشم من دلم می‌خواد شوهرم امروزی باشه نه از اونایی که نسلشون در حال انقراضه.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸