مکاشفات

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠
تگ ها : همینجوری

تقویم تاریخ

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها : همینجوری ، شخصی

بی خواب و خور کردی مرا...ای احمد و محمود من!

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها : همینجوری

من و

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٩

KIDDY ON BOARD

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها : شخصی ، همینجوری

تقارن

- سیزده بدر کجا رفتید؟

+ نمارجمعه.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها : همینجوری ، طنز

دروغ سیزده و کشف لغت جدید در کامنت وارده

١. مج.لس خب.رگان رهب.ری ظهر امروز در جلسه‌ای فوق العاده، پس از بررسی درخواست استعفای آیت‌ا.. خ.ام.نه‌ای با آن موافقت و شیخ مهدی کروبی را برای تصدی این پست کشف کردند. شیخ محمد یزدی دبیر مج.لس خب.رگان در خصوص این انتخاب اشاره کردند که دست مبارک حضرت ولی عصر شخصاً کاغذ حاوی نام آقای کروبی را از داخل گلدانی که حاوی اسامی کاندیداها بوده است بیرون کشیده اند. آقای خ.ام.نه‌ای با استقبال از این تصمیم گفتند که ایشان پیش از این نیز بارها از مجل.س خب.رگان خواسته بودند که استعفای ایشان را مورد بررسی قرار دهند و به دنبال فرد مناسبی برای تصدی این پست پرمسئولیت باشند و اجازه دهند ایشان به قم رفته و به مطالعه و تدریس بپردازند. ایشان هم‌چنین اضافه کردند که تا پیش از عروج ملکوتی آیت‌ا.. منتظری، ایشان مایل بودند که این عالم ارزشمند بر این منصب حساس بنشینند.

٢. فیلم زیبای اخراجی‌های ٢ موفق به کسب اسکار بهترین فیلم خارجی شد. این در حالی است که پیش از این نیز از این فیلم در بین منتقدان به عنوان بهترین فیلم معناگرای تاریخ سینما پس از فیلم اخراجی‌های ١ یاد می‌گردید.

٣. کامران نجف‌زاده، خبرنگار محبوب ایرانی که برای تهیه گزارش به پاریس سفر کرده بود، به طور کاملاً نوستالژیکی در هتل محل سکونتش با نشت گاز و در نتیجه خطر مرگ مواجه شد که البته با حضور به موقع دکتر مورتن مظاهری و اهداء ریه و قلب و کلیه و... توسط هزاران ایرانی با غیرت ساکن پاریس هم اکنون در وضعیت سلامت قابل قبولی به سر می برد.

 

پ.ن.1: فرمودند دروغ سیزده بنویس، ما هم در حد بضاعتمان نوشتیم.

پ.ن.2: یک آقایی/خانمی یک کامنت خصوصی برای بنده لطف کردند که پس از رفع حالت شوک، با برادرم نشستیم کلی به آن خندیدیم. به هر حال یا جزء همون شوخی های مربوط به دروغ سیزده هست یا این که یه اشتباهی شده. نسخهء کپی پیست شده رو بخونید:

خودتو پشت اسمها و  القاب قایم کردی.
شاید مردم تورو نشناسن اما من که خوب میشناسمت
.اقا جان دردت چیه؟؟؟برو و حالتو بکن..چی میخوای دائم امار میگیری؟؟
اخه  چرا اروم نمیشی؟مگه نمیگی  من ادم بدیم برو با خوباش خوش باش.بخدا نمیخواستم اینو بگم اما مجبورم میکنی اخه چرا همش فکر میکنی که من دارم میسوزم از تیکه های تو#
یا اینکه فکر میکنی   از اینکه با یه  خوجل که هیچکی حتی 10 دقیقه همراهیش نمیکرد و نمیکنه  و خود بیچارش خبر نداره که مضحکه ی همست هستی من ناراحتم..اخه بیچاره  تو و اون فقطططططط به درد هم میخورید..اخه منو مجبور نکن بگم چقدر با اطرافیان حرف زدم تا مسخرش نکنن..!اخه فک میکنی  خودت کی هستی یا اون کیه..برو با هم باشین...خوب و خوش...انقدر هم دم از عشق نزن..برو که دشمن اول و اخرم تویی..به روح مادرم از اینکه  حتی به من فکر کنی چندشم میشه..نمیدونی چقدررررررررررررررررررر  ازت دلزدم و دلکندم...نمیدونی...
میای متلک میندازی که مثلا چی بگی..برو حجالت رفیقتو بکش..بیچاره لایق همونی.یه ملت اسگلش میکردن..تازه لهجشو عمل کرده.

نویسنده: کارون

 

پ.ن.3: در باب کشف معنی کلمه خوجل جهد بسیار ورزیدیم و در اینجا توضیحاتی یافتیم که دانستنش برای مان خالی از لطف نبود.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها : طنز ، همینجوری

حالا از اول

تو فکرم اگه به جای اعراب مسلمون، رومی‌های مسیحی به ایران حمله کرده بودن؛ الآن هنوز هم بدبخت بودیم و به خاطرش داشتیم به کشیش و کلیسا فحش می‌دادیم یا این‌که همه چی روال بود و ما هم داشتیم برای خودمون عشق و حال می‌کردیم؟

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها : همینجوری

اندر کرامات دوستان

و چنین پیش‌بینی فرمودند که اگر آب و هوا به همین منوال ادامه یابد، در اواخر فروردین آلبالو  گیلاس نوبر خواهیم کرد.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها : طنز ، همینجوری

Comparison

اگه شرکت Apple یه محصولی تولید می کرد به اسم ifriend یا ipeople یا خلاصه یه چیزی تو همین مایه ها، که توش میتونستی رفیقات یا آدمای دور و برت رو بریزی و مثل آهنگای توی ipod بهشون ستاره بدی، شک نکن تو حتماً تنها پنج ستاره من می شدی و  تازه چون پنج تا ستاره برات خیلی کمه، مجبور بودم ستارهء بقیه آدم هایی که تا قبل از تو برای خودشون چهار پنج تا ستاره داشتن رو ازشون بگیرم و یا نهایت به بعضی هاشون یه ستاره بدم. نه بازم راضی نمی شدم، همون یه ستاره رو هم ازشون میگرفتم. جایی که تو باشی دیگه هیش کی نباید ستاره داشته، حتی یه دونه.

پ.ن:
         اختــرانـی کـه به شب در نظــر ما آینــد
         پیش خورشید محال است که پیدا آیند

 

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها : همینجوری

سادیسم

پنجشنبه‌ها شاید برای اینه که دم غروبی  یه سر بری خونهء مادر بزرگت. بعد از سلام و احوالپرسی، یه جوری که خیلی جلب توجه باشه پاشی بری توی سالن جلوی عکس پدر بزرگت وایسی و با یه صدایی که به گوش مادربزرگت برسه یه حمد و قل هو الله بخونی و بعدش هم پنج دقیقه همونجا وایسی و زل بزنی و به عکس توی قاب. یه خورده به خودت فشار بیاری و کاری کنی که یه پرده اشک جلوی چشمات حلقه بزنه و همونجوری برگردی پیش مادربزرگت بشینی. زیر لب بگی: خدا آقاجون رو بیامرزه! یه کم مکث کنی و بعدش بگی که دیشب آقاجون اومده به خوابت و ماجرا رو برای مادربزرگت تعریف کنی. مادربزرگت با دقت تمام به خوابی که هیچوقت ندیدی گوش می ده و آروم آروم یه بغض سنگین توی گلوش جا خوش می کنه. وقتی تعریف خوابت تموم شد، برمی گردی و چند تا از خاطرات تلخ و شیرین گذشته که  آقاجون توشون یه نقش حساس داشته رو تعریف می کنی. دیگه اشک از چشمای مادر بزرگت جاری شده ولی تو بس نمی کنی. می گی خوب شد که مرد و راحت شد، این آخری ها خیلی سختی می کشید. بعد هم چند تا از قضایای دلخراش، از زمانی که آقاجون توی بستر مریضی بود رو تعریف می کنی و ساکت می شینی و بقیه ش رو می سپری به دست مادر بزرگت که شروع کنه و در همون حالی که داره گریه می کنه از آقاجون خدابیامرز و بی وفایی روزگار تعریف کنه و تو هم مستمع خوبی باشی و مادربزرگ بیچارت رو سر ذوق بیاری و روی آتیش قلبش بنزین بپاشی.
همچین که مادربزرگت یه خاطره رو تموم می کنه و داره به  یه خاطرهء جدید و گریه دار تر فکر می کنه، باید پاشی بری دو تا چایی بریزی بیاری و بعدش هم یه نگاه به ساعتت بندازی و بگی که کار داری و باید بری. از خونه بزنی بیرون و پیرزن بیچاره رو با یه کوه درد و غصه تنها بذاری.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها : همینجوری

توجیه

بهش میگم چرا چراغ قرمز رو رد می‌کنی؟

می‌گه آخه من احکام ثانویه رو قبول ندارم!

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها : همینجوری

زمستان

این گزنده سخت سرمای زمستان
این سکوت تیره اندر باغ و بستان
ابن فراموشی ممتــــــــــــد درختان
                             می‌رسد آیا به پایان؟

باد و بـرف و سـوز و سرما
                            کینه ها ورزید با ما

جز تماشای تن لخت درختان
                            هیچ کاری زدستم بر نمی‌آید

جز صدای چندش آلود کلاغان سیه‌فامی
که در بزم زمستانی
کرده جای بلبل و پروانه را خالی
                           هیچ آوایی به گوشم در نمی‌آید

گوش تا گوشم سر بریده
باد بی رحم گریزان
دور تا دورم را تنیده
تار بی مهر زمستان
                           دیگر امیدی ندارم تا رسم بر ساحل گرم بهاران.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸

فرزندان مدرن VS والدین نامدرن

پسر: آخه مامان‌جان شما که هنوز ندیدنش. به خدا انقد دختر خوب و نجیبیه. فقط کافیه یه بار ببینیش، قول می‌دم حتمنی ازش خوشت می‌یاد.

مادر: غلط کرده دختره‌ی چش‌سفید. اگه نجیب بود که نمیفتاد گَل پسرای مردم، هوش از سرشون ببره و از راه به‌درشون کنه. این جور دخترا امروز با تو ان فردا با هزار نفر دیگه. آخه پسره‌ی نادون، این عشوه‌هایی که واسه تو می‌یاد برا صد تا پسر دیگه‌ هم اومده. از همین حالا گفته باشم مگه بتونی نعش منو ببری خواستگاری این دختره.

-----

دختر: وای بابا، بازم که میگید نه. شما که نمی‌دونی چه پسر آروم سر‌به‌زیریه. درسشم خیلی خوبه. می‌خوان بورسیش کنن. خونوادشونم از اون خونواده‌های محترم و معتمد شهرستانشونه.

پدر: آخه دختر تو چرا انقدر احمقی؟ مامانت که مث گرگ می‌مونه، پس تو بی کی رفتی انقدر ساده‌ای؟ باباجان این شهرستانیا زرنگن، آب زیر کاهن. اول خودشونو می‌زنن به موش‌مردگی و مظلومیت، پس‌فردا که خرشون از پل گذشت هزار جور بامبول سر آدم در میارن. پسره‌ی یه‌لا قبای زرنگ، چه لقمه‌ی گنده‌ای هم برداشته. لابد پیش خودش گفته دختره هم پولداره و هم ساده، دیگه چی بهتر از این؟ بله دیگه چرا نباید توهم برش داره. ولی کور خونده، به خدا قسم پاشو بخواد بذاره تو ابن خونه خودم قلم پاشو خورد می‌کنم.


******

مادر: نمی‌دونی چه دخترِ خانوم و کدبانوییه این دختر کوچیکه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی نرگس خانوم. از هر انگشتش هزار جور هنر می‌ریزه. اون روزی رفته بودم خونشون، یه خورشت آلو اسفناج درست کرده بود آدم انگشتاشو باهاش می‌خورد. دیر بجنبی دختره رو عروس کردن و سرت بی کلا می‌مونه. تازه خبر نداری باباش چقدر تو رو دوست داره. یه جوری حال و احوالتو می‌پرسید که انگاری پسر خودشی. قول می‌دم پس فردا که دومادشون بشی می‌برتت پیش خودش دستت رو بند می‌کنه، یه دونه از آپارتماناش رو هم بهت میده تا اول جوونی فلاکت و مستاجری نکشی.

پسر: اه اه حالم به هم می‌خوره. چیه دختره با اون ابروها و سبیلاش صد رحمت به عزرائیل. آدم از دور می‌بیندش خوف برش می‌داره چه برسه بخوام باهاش چیک تو چیک برقصم، اصلا اگه رقص بلد باشه. یادت نیست اون سری آش نذری اورده بود، درو که وا کردم کم مونده بود از ترس زهره ترک بشم. در ضمن می‌خوام صد سال سیاه هم نرم ور دست اون مرتیکه‌ی نزول‌خور وایسم کار کنم. رفتم این همه درس خوندم که به درد کشورم بخورم، نه اینکه خون مردم رو توی شیشه بکنم.

-----

پدر: امروز دم غروبی پسر حاج کاظم اومده بود دم حجره. آدم حظ می‌کنه از بس که این پسر مومن و متدینه. باباش می‌گفت امکان نداره نماز اول وقتش ترک بشه. اونوقت با جربزه. همه‌‌ی دم و دستگاه باباش رو خودش یه تنه اداره می‌کنه. هم دیپلم داره و هم سربازی رفته. خود حاج کاظم تا حالا چند بار در لفافه به من فهمونده که تو رو می‌خوان. حالا اگه شما هم یه بله‌ی ناقابل بگی هم دنیات رو آباد کردی و هم آخرتت رو.

دختر: وا آقاجون، من‌ که هنوز درسم تموم نشده. تازه من چه جوری با یه آدم دانشگاه نرفته زیر یه سقف زندگی کنم. پس تفاهم چی می‌شه؟ تازه پسره داره کچل می‌شه. قدش هم خیلی کوتاهه. همیشهَ‌م که تسبیح دستشه، مث پیرمردا. خوب مایه‌ی آبروریزیه دیگه. بعدشم من دلم می‌خواد شوهرم امروزی باشه نه از اونایی که نسلشون در حال انقراضه.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸

تجربه

اگر می‌خواهید کفشتان لگدمال نشود آن را واکس نزنید.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۸

بچه محل

اگه تا حالا یه ریزه شک داشتم امروز دیگه مطمئن شدم که توی کوچه ی بن بست ما، مادرا به جای ادویه تو غذای بچه هاشون اورانیوم غنی شده می ریزن. اوایل با دیدن این جغله ها که کل تابستون و روزای جمعه رو از صبح تا عصر، بدون خستگی و بی وقفه فوتبال بازی می کنن یه جورایی شکم برده بود که اینا با بجه های معمولی فرق دارن ولی امروز عصر، وقتی دیدم که در کمتر از دو ساعت، خودشون تنهایی یه تکیه رو علم کردن دیگه مطمئن شدم که بچه محلامون یه جورایی اتمی هستن.

آخه کجای دنیا بچه پونزده ساله داربست می بنده؟!

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸
تگ ها : شخصی ، همینجوری

30 گار

اگر درباره سخت‌ترین کارهای دنیا ازم بپرسن، بی‌تردید ترک سیگار یکی از رتبه‌های اول رو به خودش اختصاص خواهد داد. و مطمئناً از خود ترک سیگار سخت‌تر، تصمیم به ترک سیگاره.

هر بار که با مشقت فراوان میگردم و یه دلیل برای نکشیدنش پیدا می‌کنم، سریعاً هزار‌تا دلیل عاقلانه‌تر و قانع کننده‌تر برای کشیدنش پیش روم ردیف می‌شه.

هر چی با خودم کلنجار می‌رم بیشتر به این نتیجه می‌رسم که که سیگار جوری با تمام زندگی و خاطرات و غم‌ها و شادی‌هام عجین شده که انگار اگه بخوام ترکش کنم باید تمام گذشته ام رو از نو بازسازی کنم.

مگه میشه چایی و قهوه رو خورد و بعدش سیگار نکشید؟ مگه میشه کتاب شعر شاملو و اخوان رو بدون سیگار حتی ورق زد؟ وقتی داری فیلم میبینی و قهرمان فیلم سیگارش رو آتیش می کنه باید خیلی پرت باشی که هم پاش به سیگارت پک نزنی. مگه می‌شه از تئاتر و سینما بیرون اومد و هنوز کامل از در بیرون نیومده دستت توی جیبت با فندکت بازی نکنه؟ کیه که بتونه روی نیمکت پارک بشینه و در حالی که دور تا دورش پر از برگ‌های پاییزی یا برف‌های روی هم تلنبار شده زمستونی یا شکوفه‌های بهاری باشه و تو حسرت روشن کردن یه نخ سیگار نباشه؟ شاید بشه یه روزی بدون بنزین هم جاده چالوس رو طی کرد ولی بدون سیگار هرگز نمی‌شه!

یه نگاهی به نویسندگان، هنرمندان، دانشمندان، تئوریسین‌ها و حتی پزشک‌هایی که می‌شناسید بندازید. بیشتر از هفتاد درصد اقشار تاثیر گذار سیگار می‌کشن، اقشار دیگه هم که جای خود دارند.

توی این عصری که آدم‌ها دیگه حتی برای خودشون هم وقت ندارن، کشیدن یه نخ سیگار شاید تنها فرصتی هست که توش می‌شه برای پنج دقیقه همه دل‌مشغولی‌ها رو پشت‌سر گذاشت و به هیچ چیز فکر نکرد. تنها فرصتی که به خودت اجازه می‌دی بعد از مدت‌ها دوباره روی بال خیالت سوار شی و بذاری که هر جا که دلش خواست ببردت. فقط امیدوارم یه روزی علم یه پیشرفتی بکنه و یه سیگاری عرضه کنه که برای سلامتی ضرری نداشته باشه!

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸
تگ ها : همینجوری ، شخصی

ضرب المثل

امروز یه ضرب المثل آذری، البته ترجمه شده و صد البته همراه با توضیحات لازم، از زبان یکی از همکارام شنیدم که بدون توضیحش رو اینجا براتون میارم.

"زن مردی باش که از سفر میاد، شوهر زنی باش که از عروسی برمی گرده"

توضیح و تفسیرش با خودتون.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸
تگ ها : همینجوری

خوش پوشی

منبع عکس‌ها: وبلاگ The Sartorialst

 

فقط خدا می‌دونه که چقدر از دیدن یه آدم خوش‌لباس و خوش‌تیپ و تر و تمیز لذت می‌برم.
فقط خدا می‌دونه چقدر دوست دارم که لباس‌های رنگارنگ و متنوع و خوش‌دوخت رو تن مردم ببینم.
کلی ذوق می کنم وقتی مدل های جدید مو و لباس رو می بینم.
کیف می‌کنم وقتی یه نفر  رو می‌بینم که برای خودش و دیگران، ارزش قائله و لباس و عطر خوب استفاده می‌کنه و به سر و وضعش می‌رسه.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آبان ۱۳۸۸

امثال و حکم

شنیدید می‌گن "میوه‌ی خوب نصیب شغاله"؟!

یه ورژن دیگه هم هست که می‌گه "انگور خوب نصیب شغاله".

این ضرب‌المثل یک از درست‌ترین ضرب‌المثل‌هاست به نظر من. مثلاً یارو خلافکار و قاچاقچی و معتاده و حالا افتاده زندون ولی زنش، یه خانم و محترم و وفادار و مهربونه و در نبود شوهرش از بچه‌ها به خوبی نگهداری ‌می‌کنه و با سیلی صورت خودش و بچه‌هاش رو سرخ نگه می‌داره و با شکیبایی منتظر می‌مونه تا شوهرش از زندان آزاد بشه.

یا برعکس یه مرد آروم و خوب و با اخلاق و نجیب یه زن پاچه‌ورمالیده گیرش میاد که دهان‌ها سرویس می‌کنه.

در مورد دوست‌پسر/دختر ها هم این مورد رو زیاد دیدم. انگار یه ویروس ناشناخته هست که دخترها و پسرهای خیلی خوب رو عاشق نمونه‌های شغال‌صفت می‌کنه، والله اعلم!

در این مورد تا دلتون بخواد مثال هست و  نمی‌خوام سرتون رو درد بیارم اما هدف  اصلی از مطرح کردن این موضوع رسیدن به یه موضوع اخلاقی و نتیجه‌گیری از این ضرب‌المثل بود البته از دیدگاه خودم و اون اینکه: به نظرم باید سعی کنیم از میوه‌ی خوب بودن فاصله بگیریم به سمت شغال بودن بریم تا هم از گیر شغال‌های بالقوه دربریم و هم به میوه خوب و رسیده و خوش طعم و آبدار برسیم و خلاصه گویا شغالان رستگارترند.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸

Carwash Sign

واقعاً که لطف دارن این سربازان زحمت‌کش و گمنام راهنمایی و رانندگی. خدا حفظشون کنه که انقدر دلسوزن. راه می‌افتند دوره توی شهر می‌گردن، هر کجا یه جوی خوب و پرآب و همچین نسبتاً تر و تمیزی که جون می‌ده واسه ماشین‌شویی، شناسایی می‌کنن و یک تابلوی "شست‌وشوی اتوموبیل ممنوع" می‌چسبونن کنارش تا مردم فهیم هم به درستی از جریان آب مناسبِ شستشوی داخل جو مطلع بشن و از فرداش شاهد خیل رانندگانی  باشیم که به زیارت قبله‌ی حاجات جدیدشون اومدن و به ردیف کنار جو وایستادن و دارن از این جریان پر برکت، نهایت استفاده رو می‌برن و چنان در این حالت خلسه‌ی ملکوتیشون غرقند که دیگه اصلاً متوجه نمی‌شن که باعث ایجاد درصد زیادی کندی ترافیک شدند و آبی  که توی خیابان ریختند باعث لغزندگی مسیر شده و  همچنین یه عالمه از جاهای پارک رو اشغال کردن.

به هر حال اگه نبود لطف بی منت و تلاش جان‌بر‌کفانه مسئولین مربوطه، قطعاً شمار زیادی از این جوی‌های پر برکت برای مردم ناشناخته می‌موند و این خودش بی اعتنایی به نعمات الهی به حساب میومد و اسراف بود و بد بود دیگه.

 

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸

قانون "کاملاً بر عکس"

چند سال پیش که چندش مطمئناً از هفت و هشت بیشتره داشتم یه کتاب داستان که الآن اسمش یادم نیست رو میخوندم. اگه درست خاطرم باشه توی یه قسمتی از اون داستان یه پیرمرد هیزم شکن توی جنگل، روح جنگل یا شادم خدای دریاچه یا یه چیزی تو همین مایه ها رو ملاقات می کنه. پیرمرد وقتی میخواسته با این موجود که درست الان یادم نیست که چی بود دست بده یه هو می بینه که دست هاشون از توی هم رد میشه و کلی میترسه و میگه که تو روحی و من ترسیدم و اگه جلوتر بیای فرار میکنم و خلاصه کلی از این چرت و پرت ها که پیرمرد ها وقتی توی جنگل به سرشون میزنه میگن، به اون روح بیچاره گفت.

حالا من اصلاً کاری به گفتمانی که بین این دو تا اتفاق افتاد کاری ندارم چون خیلی زیاد و بی مربوطه، اما یه قسمتش به ما مربوطه که روحه به پیرمرده میگه :

این دست تو نبود که از توی دست من رد شد بلکه برعکس، دست من از دست تو رد شد و این تویی که بسیار در برابر من رقیق و بخار گونه ای، به نحوی که من از تو رد میشوم ولی تو پیرمرد احمق چنین پنداشته ای که تو از من گذشته ای و حال برای اینکه صحت گفتارم رو به تو ثابت کنم از درون آن درخت هم میگذرم، و گذشت.

من از این داستان به نتایج جالبی رسیدم ولی از همشون جالب تر قانون کاملاً برعکس بود که در موارد زیادی هم درست از کار در میومد.

مثلاً شاید اگه اون موقع که همه فکر میکردن که خورشید دور زمین می چرخه  اگر کسی از این قانون خبر داشت با خودش می گفت : شاید کاملاً بر عکس باشه و  این زمینه که به دور خورشید می گرده. 

این قانون در بسیاری از موارد برای من مصداق پیدا کرد و در خیلی از درس ها مثل فیزیک شیمی و ریاضی و اقتصاد به مواردی برخوردم که تا قبل از آن تصوری کاملا اشتباه و بر عکس در مورد آن داشتم.

بعضی ها در زمینه فلسفی از این قانون استفاده کرده اند : این خدا نیست که انسان رو خلق کرده بلکه خداست که مخلوق ذهن انسان است. (همین جا بگم که من با این جمله مخالفم)

از این قانون به صورت طنز هم استفاده شده: مثلاً شنیدیم که میگن فلانی یه سیستم خریده روش یه ماشن نصب کرده یا اینکه فلان کس یه دوربین خریده که یه موبایل هم روش نصبه.

برای کابرد این به اصطلاح قانون مثال های زیادی میشه زد که اینجا نه وقتش هست و نه حالش ولی مهمترین فایده ی این قانون اینه که با خودمون فکر نکنیم که صددرصد حق با ماست، و شاید قضیه کاملاً بر عکس اون چیزی باشه که ما فکر میکنیم و  این باعث میشه که به ابعاد مختلف یه موضوع فکر کنیم و از تحجر فاصله بگیریم و همیشه آمادگی شنیدن نظرات حتی کاملاً مخالف رو داشته باشیم.

 

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها : شخصی ، همینجوری

A Tiny Peace Of Advice

Never break four things in your life

Trust

Promise

Relationship

Heart

Because when they break they don't make noise but pain a lot

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها : همینجوری

توصیه-معرفی نامه

یک جمله خیلی جالب نظرم را جلب کرد که تا دوباره یادم بیاد آدم ها در کودکی چقدر خلاقند :

دلیل اینکه بزرگترها همیشه از کودکان سئوال می کنند که در بزرگی می خواهند چه کاره شوند این است که به دنبال ایده های جدید می گردند.

این جمله را در وبلاگ ََA MAN CALLED OLD FASHION که آدرسش رو در لینک ها گذاشته ام دیدم. نویسنده این وبلاگ چند و بلاگ دیگر هم دارد که همگی قشنگ و صمیمی و راحت و دوست داشتنی و در عین حال دارای جنبه های نوستالژیک هستند و توصیه میکنم حتما سری به آن ها بزنید.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها : همینجوری