همه گرفتارند

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٩

شب دوم

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ تیر ۱۳۸٩

کتاب‌‌هایی که ترجیح می‌دهند معرفی نشوند!-2

-اتاق تو...اصلاً میتونم بگم اتاق من، نه، می‌تونم بگم:‌ اتاقمان! نه؟ چه خوب است، چقدر "اتاقمان" کلمهء‌ شورانگیزی است مثل "خدایان" است!
-آره، اتاقمان؟
-آره، از پله ها با هم میریم بالا، تو چمدان ها دستت است، من هم یک چمدان دستم است، طبقهء پنجم، خسته میرسیم دم در آپارتمان، آپارتمان کوچک، یک اتاق بزرگ، یک حمام کوچک، یک آشپزخانه، یک دستشویی تو اتاق و ... همین طور است؟ خوب یادم هست؟ تو کاغذت آن را برایم وصف کرده بودی؟ ها... میریم، میرسیم دم در آپارتمان، تو دست هات بند است، به من میگی دستت رو بکن تو جیب راست بارونیم، کلید آپارتمان را بردار در را باز کن! من هم دستم رو میبرم تو جیب چپ بارونی تو و میگردم و پیدا نمیکنم، همه اش کبریت است و سیگار و یک دستمال و یک عینک دودی... اما کلید نیست و من در قیافه ات مینگرم میبینم خاموش ایستاده ای و میخندی و من کنجکاوانه میپرسم که پس کو؟ و تو با خونسردی که گویی هیچ عجله نداری و اصلاً باز بدجنسی ات گل کرده که مرا سر بدوانی و مثل اینکه دلت بخواد دستم را هم ببرم توی همهء جیب های بارونی و کتت و جیب ژِیلتت، میگی من گفتم تو جیب راست، این جیب راسته؟ و بعد من سرم از دست مردم آزاری خوب تو تکان میدهم و دستم را میبرم تا ته جیب بارونیت، جیب راست و هی میگردم و میبینم جز یک مشت پول خرده و ساعت مچی ات که هیچ وقت به مچت ندیده اند چیزی نیست و باز در قیافه ات خیره میشوم و میبینم لبخند خاطر جمع بدجنسانه ات را زود جمع کردی و اخم هات را ریختی تو پیشانی و ابروهات که یعنی پس کجا است و بعد میگویی: ببخشید، ها... تو جیب ژیلتم است و ناچار دکمه های بارونی ات را وا میکنم و لبه هاش را کنار میزنم و بعد میرسم به کتت و ناچار دکمه های کتت را که هر سه اش بسته است وا میکنم و چون خسته شده ام، چمدان را از دست چپم میگذارم زمین و با هر دو دست لبهء کتت را هم پس میزنم تا میرسم به ژیلت و به هر دو طرف نگاه میکنم ببینم جیبش کجا است و هر چه نگاه میکنم میبینم اصلاً ژیلتت جیب ندارد و در چهره ات خیره میشوم و میبینم که لبخندت را باز زود دزدیدی و قیافه ات حسابی سرخ شده و چشم های شرم آلودت را به من دوختی و گفتی خیلی معذرت میخواهم، حالا یادم آمد، این ژیلتم را صبح عوض کرده ام، برای آمدن به فرودگاه خریدم  کلید توی جیب ژیلت کهنه است. حالا میریم تو کمد میبینی اگر راست نبود!؟ ها... توی همین دسته کلید اتومبیل یکی دیگر هم دارم لطفاً با همان باز کنید، ببخشید ها...
.
.
حیف که من مثل تو بلد نیستم آنچه را که حس میکنم آن جوری که حس میکنم بگم، اگرنه خیلی از تو حرف های بهتری، قشنگتری، نوازشگرتری میگفتم؛ حیف نمیتوانم، این است که من بیشتر از تو رنج میبرم، تو این شانس را داری که میتوانی بگی و من مجبورم، توی دلم نگه دارم و تحمل کنم و مخفی کنم و این است که هیچ وقت راحت نیستم، همیشه احساس میکنم که روحم سنگین است، هر کلمهء خوبی نیشتری است که آدم به قلبش که از فشار حرف ها و دردها و گفتن ها ورم کرده است فرو میکند و خون از آن جستن میکند و روح کمی سبک میشود... و من نتوانسته تو را از زیر آوار خود بیرون آورم و نشانت دهم تا از دیدن آن حیرت کنی...چکار کنم؟

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٩

کتاب‌‌هایی که ترجیح می‌دهند معرفی نشوند!-3

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩

فضیلت‌های ناچیز

«کسی که یک بار رنج کشیده است، تجربهء درد را هرگز فراموش نمی‌کند. کسی که ویرانی خانه‌ها را دیده‌ است به وضوح کامل می‌داند که گلدان‌های گل، تابلوها و دیوارهای سفید، اشیایی ناپایدارند. خوب می‌داند خانه از چه چیز ساخته شده‌ است. یک خانه از آجر و گچ ساخته شده است و می‌تواند فرو ریزد. یک خانه خیلی محکم نیست. در پس گلدان‌های آرام گل، پشت قوری‌های چای، فرش‌ها، کف اتاق‌ها که با موم برق افتاده است، چهرهء دیگر واقعی خانه است. چهرهء‌ بی‌رحم خانهء‌ ویران شده.
دیگر از این جنگ سر بر نخواهیم آورد. بیهوده است. دیگر آدم‌های آرامی نخواهیم بود. آدم‌هایی که فکر کنند، مطالعه کنند و زندگی‌شان را در صلح بسازند. ببینید بر سر خانه‌مان چه آمده است. ببینید بر سر ما چه آمده است.  هرگز آدم‌های آسوده‌ای نخواهیم بود.‌ واقعیت را در حساس ترین حالتش شناخته‌ایم. دیگر از آن احساس انزجار نمی‌کنیم...
و آدم‌هایی هستیم، دیگر بدون اشک. آن چیزی که والدین‌مان را به جنب و جوش وا می‌داشت اصلاً ما را به جنب و جوش وا نمی‌دارد. والدین ما و مردم پیر تر از ما، ما را به خاطر روشی که برای بزرگ‌ کردن بچه‌ها داریم سرزنش می‌کنند. دوست دارند که به بچه‌ها‌ی‌مان دروغ بگوییم. همان‌طور که آنان به ما دروغ می‌گفتند. دوست دارند که بچه‌های‌مان با عروسک‌های پارچه‌ای در اتاق‌های زیبای صورتی رنگ، با درختچه‌ها و خرگوش‌های نقاشی شده بر دیوار سرگرم شوند. دوست دارند که تخیل آنان را با پرده‌ها و دروغ‌ها احاطه کنیم. واقعیت را در جوهرهء راستینش به دقت از آن‌ها پنهان کنیم. اما ما نمی‌توانیم چنین کنیم. نمی‌توانیم این کار را با بچه‌هایی کنیم که نیمه شب بیدارشان کرده‌ایم و به حالت تشنج در تاریکی لباس‌شان پوشانده‌ایم تا فرار کنیم یا پنهان کنیم؛ چون‌که آژیر خطر، آسمان را می‌درید. نمی‌توانیم این کار را با بچه‌هایی کنیم که ترس را دیده‌اند و وحشت را در چهره‌های‌مان. نمی‌توانیم برای بچه‌ها تعریف کنیم که آن‌ها را در کلم‌‌ها پیدا کرده‌ایم و یا این‌که وقتی کسی می‌میرد بگوییم که به سفری طولانی رفته است.
گودالی پر نشدنی است بین ما و نسل گذشته.»

 

فضیلت‌های ناچیز نوشتهء ناتالیا کینگز بورگ، ترجمهء محسن ابراهیم.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٩

کتاب‌‌هایی که ترجیح می‌دهند معرفی نشوند!

آیا خویشاوندم، فرزندم نمی‌خواهد که به خاطر آرامش روح من آنچنان که آرزو می‌کنم زندگی کند؟ آیا پند مرا هر چند تلخ باشد برای خشنودی روح من که دیگر دستش از دامن زندگی کوتاه شده است تحمل نخواهد کرد؟ او نمی‌خواهد که من در جهانی دیگر آسوده باشم؟ غم گسیختن پیوند با او اندکی کمتر مرا بگدازد؟ اگر چرا، اگر دوست داری که من درد جان کندن و گسیختن پیوندم را با خویشاوند و فرزندم و دوری از همه و تنهایی و بودن در جهانی دیگر را کمتر احساس کنم پس، فردا، اگر شنیدی که دیگر باز نمی‌گردم، اگر یقین کردی که همه چیز پایان یافت، ناگهان یک تصمیم بزرگ و معجزه ‌آسا و قهرمانی بگیر. ناگهان! بی کمترین تردید، بی کمترین ضعف، چنانکه گویی جز این نمی‌توان بود، جز این راهی، بیراهه‌ای، گونه‌ای، حالتی دیگر نیست، مثل اینکه ناگهان احساس کنی از بام بلندی سقوط کرده‌ای و جز سقوط هیچ تدبیری، تردیدی، تلاشی و خیالی نه تنها بی‌سود است بلکه غیر ممکن است، آری، ناگهان یک تصمیم بزرگ و قوی و معجزه آسا و قاطع: «من در این لحظه زاده شدم»، «من هم اکنون آغاز شدم»، «من، بودن را شروع می‌کنم».
حتی فکر مکن که گذشته را فراموش کنی تا به یاد گذشته نیفتی و گرفتار نشوی، لااقل برای آنکه رهایی از آنچه که در گذشته نیرومندتر و گیرنده‌تر است تو را مدتی متوقف نسازد، حتی تصمیم نگیر که همهء پیوندهای خود را قطع کنی، قیچی کنی، بگسلی تا مدتی بر سر این کار درنگ نکنی، سختی آن را احساس نکنی، توانایی و عجزت بر تو آشکار نشود، استواری و سستی پیوندها را حس نکنی. مگو: «من بودن را از سر می‌گیرم» تا این احساس در تو جان نگیرد که پیش از این بوده‌ای. بگو: «من، بودن را آغاز می‌کنم» نه، بهتر است بگویی: «اکنون، از این لحظه بودن در من آغار می‌شود». تا خود را از بودن جدا نیابی و در برابر «بودن» یا «چگونه بودن» به تامل و تفکر و احیاناً تردید تیفتی، آن را یک حادثه‌ای تلقی کن که اتفاق افتاده‌ است نه یک عملی که تو انجام می‌دهی تا جبری بودن، قطعی بودن، ناگزیر بودن و طبیعی بودن آن در چشم احساست بدیهی جلوه کند نه نظری که بتوانی در آن باره بیندیشی.
آن روز، همه چیز را رها کن، هر کاری را فرو بگذار، یک راست برو به خانه‌ات، به اتاق خودت، به هر جا که بتوانی در آن چند ساعتی خودت باشی و خودت، در «خلوت خالیِ» خودت بنشین، آینه‌ای را بردار، با گرد خاکستر لکه‌ای بر روی آن بگذار، مدتی آن را نگاه کن، آینه را همان گونه که می‌گویم بر روی طاقچهء اتاقت، همان جا که بود بگذار، بنشین، برخیز، قدم بزن، نزدیک شو، دور شو، بچرخ، خود را به کارهای متفرقه سرگرم کن...
...بعد از این که چند ساعتی گذشت ناگهان برخیز، با یک تصمیم جلف و تند و قوی، چنانکه یک حادثهء شگفت و مهمی ناگهان پدید آمده است و چنانکه گویی از جا می‌پری برخیز و به سرعت خود را به آینه برسان و در این حال سعی کن تا برایت بدیهی و مسلم شود که این آینه روح تو است، ذهن تو است، وقتی درست این را احساس کردی با قوت و چیره دستی و تسلط کامل لکه را با لبهء آستینت پاک کن، با یک بار و آن هم با دقت و قوت و چنانکه کمترین اثری از آن نماند.
در این حال احساس کن که رها شده‌ای، تمام شد. آغاز شدی، بودن تو آغاز شد. شخصی به نام ؟ متولد شد و دارد نفس می‌کشد، احساس می‌کند، برای اولین بار گرمی خورشید را روی پوست صورت و پشت پلک چشم‌هایش حس می‌کند، برای اولین بار با کمال تعجب می‌بیند که خورشید طلوع کرده است و زمین و آسمان و درخت‌ها و آدم‌ها و دیوارها و لباس‌های من و دست‌ها و موها و حتی این خودکارم سبز روشن شده است...آه چه خوب! باغچه‌ها را ببین! شاخه‌ها را! به! چه بوی خوشی فضا را پر کرده است، صبح با چه راحتی و سبکی و لطافتی نفس می‌کشد! دارد مرا تعلیم میدهد، انسان‌ها و انسان‌ها و انسان‌ها! همهء این چهره‌ها را تازه می‌بینم، برای نخستین بار، هیچ خاطره‌ای از هیچیک ندارم، درست مثل یک توریست که وارد یک کشور تازه شده است...
...و انسان‌ها را که چگونه می‌زایند و رشد می‌کنند و عشق می‌ورزند و دوست دارند و می‌آسایند و امیدوارند و می‌جوشند و زندگی می‌کنند و ...
...و خودت را که در آغازی و نمی‌دانی که آغاز چه سعادتی است و چه فرصت‌های عزیزی که بی‌تاب رسیدن تو اند و چه توفیق‌ها و عشق‌ها و لذت‌ها که چشم به‌راه تو در پیش رویت نشسته‌اند و تو آنگاه دیگر فرزندی که پدرش را از دست داده باشد نیستی، تو دیگر فرزند پدرت نیستی، فرزند خویشتنی و تو نمی‌دانی که فرزند خویشتن بودن، تازه زاده شدن، آغاز شدن، بی بند هیچ پیوندی بودن، گذشته نداشتن، سنگینی بار هیچ خاطره‌ای را نکشیدن، آینهء بی لک بودن یعنی چه. نمی‌دانی اما باش!

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٩

هفته ای یه بار آدمو نمی کُشه

در آن اتاق خالی با صدای آهسته گفت: «متی، تو الآن دختر کوچیکی هستی. اما هیچ کی دختر بچه و پسر بچه نمی مونه - مثل خود من. یه هو دختر بچه ها ماتیک می زنن و پسر بچه ها ریش می تراشن و سیگار می کشن. پس خیلی گذراست؛ روزگار بچگی رو می گم. امروز ده سالته، تو برف می دویی میای منو ببینی، و حاضری با من تو خیابون اسپرینگ سر بخوری، فردا بیست ساله می شی و پسرا میان تو اتاق نشیمن منتظر می شن تا حاضر شی و با هم برین بیرون. یه هو می بینی باید به دربونا انعام بدی، فکر گرونی و ارزونی لباسات باشی و با دوستات واسه ناهار قرار بذاری و همش فکر کنی چرا یه مرد درست و حسابی برات پیدا نمی شه. همیشه همین جور بوده. ولی متی حرف من - اگه حرفی داشته باشم - اینه که سعی کن مطابق تواناییا و آرزوهات زندگی کنی. اگه به مردم قول میدی کاری کن بفهمن داری از ته دل قول می دی. اگه بیرون سینما واسادی و یه پیرزن میاد بهت آدامس بفروشه، اگه یه دلار داری همش رو بهش بده - ولی فقط یه طوری این کارو بکن که بهش بر نخوره. درستش اینه، بچه جون. خیلی چیزا می تونم بهت بگم مت، ولی نمی دونم حرفام درسته یا نه. تو خیلی کوچولویی، ولی حرفمو می فهمی. بزرگ که بشی دختر باهوشی می شی. اگه دختر باهوش و باحالی نشی می خوام اصلا بزرگ نشی. تو باید عالی باشی، مت.»
.
.
.
«بِیب با خود فکر کرد اون که نمی دونه فرنَسِس با من چیکار می کنه. فرنسس آتیش به جونم می زنه، حالمو بد می کنه، حرفمو نمی فهمه - تقریباً هیچ وقت نمی فهمه. اما بعضی وقتا، فقط بعضی وقتا، بهترین دختر روی زمینه، و وقتی این طوری می شه دیگه هیچ کی مث اون نیست. جکی هیچ وقت حالمو بد نمی کنه، اما خداییش هیچ کاری هم با من نمی کنه. جکی همون روزی که نامه هام به دستش می رسه جواب می ده. فرنسس دو هفته تا دو ماه طول می کشه تا جواب بده، بعضی وقت ها هم اصلاً جواب نمی ده، وقتی هم جواب بده چیزی رو که من می خوام نمی نویسه. ولی من پاکت نامه های اونو صد بار می خونم، نامه های جکی رو یه بار. رو پاکت چشمم که به دستخط فرنسس می افته - دستخط احمقانه و متظاهرانه ش - دیگه از من خوشبخت تر تو دنیا وجود نداره. هفت ساله که من این طوری ام وینسنت. چیزایی هست که تو ازشون خبر نداری. چیزایی هست که تو نمی دونی، داداش.»

 

متن بالا بخشی از داستان "روزِ آخرِ مرخصی آخر"  هست که به همراه نُه داستان کوتاه دیگه در کتاب "هفته ای یه بار آدمو نمی کُشه"، نوشته جی. دی. سلینجر که همین اخیراً هم مرحوم شدند، جمع آوری شده. کتاب  توسط انتشارات نیلا و به قیمت 2800 تومان عرضه شده.
دو تا از داستان ها، بخش هایی بود از کتاب ناتور دشت که به صورت مجزا در سال های 1945 و 1946 در دو مجله کالی یرز و نیویورکر به چاپ رسیده بود و حال این که تاریخ انتشار خود ناتور دشت سال 1951 است.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ بهمن ۱۳۸۸

سرزمین گوجه های سبز

«پدری سرگرم هرس کردن باغ خویش در فصل تابستان است. دختر بچه ای در کنار کرت باغچه ایستاده است و با خود فکر می کند: "پدر یک چیزی از زندگی می داند، چون دارد وجدان گناهکار خود را در لابلای گیاهان کاملا بی شعور، پنهان می سازد تا بعداً آن را هرس کند." یک لحظهء پیش، دخترک آرزو داشت گیاهان کاملاً بی شعور بتوانند خود را از شر قیچی و بیلچه نجات دهند و تابستان را از سر بگذرانند. اما آنها نمی توانند فرار کنند؛ چون پرهای سفیدشان تا پاییز در نمی آید؛ تازه در پاییز است که درختان پرواز را می آموزند...
پدر در حالی که در میان شاخه های بریده شدهء درختان کاملاً بی شعور ایستاده، به بچه می گوید: "تو نباید گوجه های سبز را بخوری؛ هسته های آنها هنوز نرم است. اگر گوجه های سبز را بخوری، مرگِ خودت را بلعیده ای؛ کسی به دادت نمی رسد و تو می میری؛ طغیانِ تب، قلب تو را از درون می سوزاند."
چشمان پدر، غرقه در اشک است. دخترک، درمی یابد که پدرش دیوانه وار دوستش دارد. احساس می کند که پدرش قادر به کنترل اعمال خویش نیست. احساس می کن که او همان کسی است که گورستان ها ساخته است. آنک دخترک دوست دارد بمیرد.
به همین خاطر، بعداً همهء گوجه های سبز را که در جیب داشت می خورد. هر روز وقتی که پدر حواسش به دخترک نیست، او گوجه های سبز را از شاخه می چیند و می خورد. دخترک گوجه ها را می خورد و با خود می گوید: "مرا خواهد کشت"، اما چون پدر شاهد گوجه خوردن دخترک نیست، او اجباری ندارد که بمیرد.»

«دوست داشتم عشق، مانند سبزه ها که سرشان را می چینند تا قد بکشند، و یا به گونه ای دیگر ببالد؛ مثل دندان بچه ها، مثل مو، و مثل ناخن سر انگشتان...
امروز وقتی از عشق سخن می گفتم، سبزه ها گوش می دادند. من بر این باورم که این کلمه حتی با خودش هم صادق نیست.»

«ناکامی برای ما، مثل نفس کشیدن، طبیعی می نمود.»

 

کتاب سرزمین گوجه های سبز، تنها کتابی است که از خانم هرتا مولر رومانیایی، برنده جایزهء نوبل ادبیات سال 2009، به فارسی برگردان شده است. کتاب در زمینهء ادبیات سیاسی و به شیوهء پست-مدرن نگارش یافته. این کتاب سرگذشت گروهی دانشجوست که هر یک در اوج رژیم خفقان آور نیکلای چائوشسکو، ولایت فلاکت زدهء خویش را به امید زندگی و آینده ای بهتر ترک می گویند و به شهر می آیند، اما...

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸۸

اینجا همهء آدم ها این جوری اند

"جراح که ناگهان در تاریکی فرو رفته می گوید: «چیزی که اینجا دیده می شود یک تومور ویلمز است.» طوری می گوید «تومور» که انگار عادیترین چیز دنیا باشد...

...مادر می گوید: «تا به حال نشنیده ام بچه کوچکی را شیمی درمانی کنند.» بچهء کوچک و شیمی درمانی؟! به نظر او که این دو کلمه هرگز نباید حتی در یک جمله کنار هم قرار بگیرند، چه رسد به یک زندگی...

...وقتی بچهء کوچکی سرطان می گیرد، آدم با خودش می گوید داریم سر کی کلاه می گذاریم؟ بیایید همگی سیگاری روشن کنیم. وقتی بچهء کوچکی سرطان می گیرد، آدم با خودش می گوید اصلاً این فکر به کلهء کی افتاد؟ خشم کدام یک از خدایان موجب این مسئله شد؟ مشروبی برایم بریز تا به سلامتی کسی ننوشم...

...مثلاً، آنها هیچ وقت از آن موعظه های فی البداهه درباره مرگ تحویلش نمی دهند که مرگ بخشی از زندگی است، که مرگ و زندگی دست خداست، که همه باید آن را بپذیریم، یا از این جور حرف ها که او را به هوس می اندازد چشم های یک نفر را از حدقه در بیاورد...حرف های ترحم آمیز چقدر بین آدم ها فاصله می اندازد و آنها را عقب می راند!"

 

کتاب اینجا همهء آدم ها این جوری اند، مجموعه ایست از شش داستان کوتاه برگزیدهء دههء نود که هر یک به مناسبتی جایزه ای ادبی به دست آورده اند. متن فوق را از داستان اینجا همهء آدم ها این جوری اند انتخاب کرده ام. داستان دوم این مجموعه به عنوان مردی با کت شلوار مشکی نوشتهء استیون کینگ است که یک داستان دلهره آور تمام عیار است. ترجمهء کتاب کار خانم مینو دقیقی است و انتشارات نیلوفر به قیمت 2900 تومان آن را منتشر کرده است.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۸

حکایت زاده شدن و زنده ماندن موسی(ع)

منجمان، معبران و پیش‌گویان دستگاه فرعون خبر دادند که به زودی فرزندی از بنی‌اسرائیل زاده می شود که نقطه پایانی بر حکومت فرعون خواهد بود. فرعون سراسیمه و خشمگین به ایشان فرمان داد تا تدبیری بیندیشند و از وقوع این امر جلوگیری نمایند. منجمان با رصد ستارگان روز دقیق شکل گرفتن نطفه‌ی موسی را پیش‌بینی کردند و برای آن روز نقشه‌ای طرح نمودند.
قرار بر این شد که آن روز جارچیان این خبر را در شهر پخش کنند که فرعون بزرگ تصمیم دارد در میدان قصر، به مردان بنی‌اسرائیل اجازه‌ی ملاقات دهد و خواسته‌های ایشان را اجابت نماید. بنی‌اسرائیل در مصر جز‌ء طبقه بردگان بودند و دیدن شاه برایشان حرام بود. هرگاه فرعون قصد عبور از راهی داشت، بنی‌اسرائیل می‌بایست به محض شنیدن صدای دورباش پیش‌قراولان روی خود را به دیوار برمی‌گرداندند و حق دیدن فرعون را حتی برای لحظه‌ای نداشتند چرا که گناه نگاه به فرعون سخت‌ترین مجازات‌ها را در پی داشت.
پس از شنیدن خبر ملاقات عمومی با فرعون، بنی اسرائیل که به سبب همین منع، اکنون بزرگترین آرزویشان یک نظر زیارت شاه بود با شوق فراوان به سمت میدان قصر شتافتند. فرعون روی خود را به ایشان نمود و بخشش‌ها کرد و وعده‌های فراوان داد، و در پایان روز از آنها خواست که شب را در همان میدان قصر مهمان فرعون باشند و به خانه نروند و بنی‌اسرائیل که از شوق دیدار سر از پا نمی‌شناختند با رضایت قبول کردند و شب را در میدان به سر بردند.
فرعون خوشحال از اینکه توانسته در این شب موعود مردان را از زنان دور نگاه دارد، به همراه خدمتکار مخصوصش عمران به قصر بازگشت و به عمران نیز فرمان داد که به خانه نرود و شب را در قصر سر نماید. عمران گرچه از بنی اسرائیل بود ولی حسابش از آنها جدا بود و مورد توجه و محبت و هم‌چنین چشم و چراغ فرعون بود.

پس از رفتن فرعون، عمران هم به اتاقی که در قصر داشت رفت و خوابید. نیمه‌شب همسر عمران به دیدار شوهرش آمد و چون او را خفته یافت به کنار همسرش خزید و بوسه‌ای از لبان عمران گرفت. عمران از خواب جهید و همسرش را دید که زیبا و آراسته در کنار وی دراز کشیده است. پس در کنارش کشید و با وی جفت شد، و آنچه فرعون از آن بیم داشت اتفاق افتاد.
پس از همبستری، عمران از همسرش خواست که در مورد این شب با کسی سخنی نگوید و سپس وی را روانه منزل کرد. در همان حین صدای بانگ و فریادی از بیرون به‌پا خاست که فرعون را از خواب پراند و سراسیمه از اتاقش به بیرون کشاند. فرعون رو به عمران کرد و پرسید که سر‌ و صدا از چیست و از کجاست؟ عمران پاسخ داد که حتماً این صدای بنی‌اسرائیل است که از فرط شادی در حال هلهله و پایکوبی می‌باشند. فرعون گفت امیدواریم چنین باشد ولی دلمان گواهی دیگری می‌دهد.
فرعون از دلشوره تا صبح خواب به چشمش نیامد و به محض دمیدن سپیده  عمران را فرستاد تا علت بانگ و هیاهویی را که از شب قبل همچنان ادامه داشت را جویا شود. عمران چون پا به حیاط قصر گذاشت دید که سر و صدا از جانب منجمان دربار است که همچون عزاداران جامه بر تن دریده اند و خاک بر سر می کنند و آه و ناله سر داده اند. ایشان را به نزد فرعون آورد و فرعون از احوالشان پرسید. منجمان با ترس و لرز گفتند که ای پادشاه بزرگ، گمان می‌بریم که دست تقدیر ما را اسیر خود نموده و نطفه آن کودک  همان دیشب شکل گرفته‌است چرا که ما در رصدهایمان متوجه شدیم که ستاره‌ی آن پسر در آسمان ظاهر شده است.
عمران پس از شنیدن این خبر گرچه از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و لیکن روی ترش کرد و با چهره ای عبوس به منجمان عتاب کرد که چگونه جرات کردید که سرورم را فریب دهید. شاه را واداشتید به خفت دیدار با بنی اسرائیل تن دردهد و اکنون می گویید که هیچ حاصلی به دست نیاورده اید. مگر شما چاپلوسان نبودید که دست بر سینه تعظیم می‌کردید و می‌گفتید که شاه را از چنگال غم و غصه رها می‌سازیم. پس کجاست آن وعده های دروغینتان؟
فرعون نیز پس از شنیدن سخنان عمران با خشمی صد چندان رو به منجمان کرد و گفت: ای بی لیاقت‌های مفت‌خور، سال‌هاست که جیره و مواجبتان را می‌دهم برای یک چنین روزی، تا بلکه به کار آیید و اکنون با وقاحت به من می‌گویید که کار از کار گذشته است. بدانید که آتشتان خواهم زد و خاکسترتان را بر رود نیل به باد خواهم داد.
منجمان سجده کردند و گفتند: ای خداوندگار، ما چاکران سالیان دراز است که به خدمت مشغولیم و در این مدت بلاهای بسیاری را دفع نموده ایم و خدمات بسیار عرضه داشته ایم چنانچه وهم هم از کارهای ما انگشت بر دهان می‌ماند. اکنون  نیز به تقصیر خود معترفیم و اگر پادشاه رخصتی فرمایند ما گناهمان را جبران می کنیم و بعد از نه ماه که کودک زاده شد با حیله او را به قتل خواهیم رساند.

پس از گذشت نه ماه جارچیان در شهر اعلام کردند که به روال سال گذشته که لطف فرعون شامل حال مردان شد، امسال نیز لطفش شامل حال زنان بنی‌اسرائیل گشته است و خواهان آن است که زنان را به حضور بپذیرد و زنانی که به تازگی فرزندی زاده‌‌اند، فرزندشان را نیز به همراه خود بیاورند تا که از مرحمت فرعون نصیب بیشتری عایدشان شود. زنان پس از شنیدن این خبر به همراه نوزادانشان راهی میدان قصر شدند. در آنجا اما، دژخیمان فرعون نوزادان پسر را از مادرانشان گرفتند و گردن زدند.
جاسوسان فرعون همچنین از زنان قابله در خصوص کودکان پسری که در آن ماه زاده شده بودند پرس و جو نمودند تا اگر کسی در محل میدان حاضر نشد جانب احتیاط را نگه دارند و ماموران را به در خانه بفرستند تا نوزاد پسر را سر به نیست نمایند.
در این میان مادر موسی به توصیه همسرش در میدان قصر حاضر نشده بود. اما قابلگان به ماموران اطلاع دادند که در این خانه زنی زیبا و زیرک زندگی می کند که به تازگی فرزند پسری زاده است. هنگامی که ماموران از پی قتل موسی آمدند و در خانه را زدند مادر با ناامیدی رو به آسمان کرد و از خدا خواست که جان کودکش را حفظ کند. در این حال صدایی شنید که به او گفت کودک را در تنور بگذارد. مادر موسی از سر ناچاری چنین کرد و هنگامی که ماموران به داخل آمدند و شروع به وارسی خانه نمودند حتی برای لحظه‌ای هم گمان نکردند که ممکن است کودک درون تنور روشن باشد. پس از رفتن ماموران مادر موسی کودکش را از تنور بیرون آورد و در عین ناباوری او را سالم یافت و در حالی که از خوشحالی اشک می ریخت، خدا را شکر و سپاس گفت.
ماموران که با دستی خالی از خانه موسی بیرون آمده بودند به قصر بازگشتند و گزارش دادند که در آن خانه اثری از نوزاد نیافته‌اند. اماجاسوسان که از وجود موسی مطمئن بودند خود به همراه ماموران روانه خانه مادر موسی شدند تا خانه را زیر و رو کنند و کودک را بیابند.
در این حین به مادر موسی وحی شد که ماموران هنوز در پی فرزندت هستند و به زودی بازخواهند گشت. اگر می خواهی که آسیبی به فرزندت نرسد او را درون سبدی بگذار و به آب بیفکن. مادر موسی که پس از داستان تنور قلبش از مرحمت پروردگار مطمئن بود چنین کرد و موسی را در سبدی گذاشته و  به نیل سپرد...

 

مثنوی معنوی-دفتر سوم

 

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸

غروب هفتم

«...البته طبایعی نظیر تو که از احساسی لطیف و نیرومند برخوردارند و عواطفی بیدار دارند، خیالپردازان و شاعران و دلباختگان از ما اصحاب خرد تقریباً همیشه ارجمندترند. اصل و نصب شما مادرانه است. زندگی را به کمال زیست می‌کنید. نیروی عشق و توان زیستن و چشیدن به شما ارزانی شده است. ما اصحاب اندیشه گرچه اغلب به نظر می‌رسد که شما را هدایت  می‌کنیم و بر شما تسلط داریم زندگی را به ژرفی نمی‌چشیم و در برهوت بی‌باری به سر می‌بریم. سرشاری زندگی مال شماست. شهد میوه‌ها و شادابی گلستان عشق و شهر زیبای هنر همه برای شماست. وطن شما خاک است و ما در همان اندیشه خانه داریم. برای شما خطر غرقگی در اقیانوس احساس‌ها و شهوات در پیش است و برای ما خطر اختناق در فضای خالی بی‌کران. تو هنرمندی و من اندیشمند. تو بر سینه‌ی مادر آرام می‌گیری و من در بیابان برپا و نگهبانم. مرا تابش خورشید می‌سوزاند و تو را پرتو ماه و ستارگان نوازش می‌دهند...»

نارتسیس و گلدموند - هرمان هسه

 

پ.ن.١: یعنی مردم بلاد کفر  یکشنبه‌ها غروب دلشون می‌گیره؟

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸

اطاق آبی

ته باغ ما، یک سر طویله بود. روی سر طویله یک اطاق بود، آبی بود.
اسمش اطاق آبی بود (می‌گفتیم اطاق آبی)، سر طویله از کف زمین پایین‌تر بود. آنقدر که از دریچه بالای آخورها سر و گردن مال‌ها پیدا بود. راهرویی که به اطاق آبی می‌رفت چند پله می‌خورد . اطاق آبی از صمیمیت حقیقت خاک دور نبود، ما در این اطاق زندگی می‌کردیم. یک روز مادرم وارد اطاق آبی می‌شود. مار چنبر زده ای در طاقچه می‌بیند، می‌ترسد، آن هم چقدر. همان روز از اطاق آبی کوچ می‌کنیم، به اطاقی می‌رویم در شمال خانه، اطاق پنجدری سفید، تا پایان در این اتاق می‌مانیم، و اطاق آبی تا پایان خالی می‌افتد.

کف اطاق آبی از کاهگل زرد پوشیده بود: زمین یک مربع زرد بود  کاهگل آشنای من بود.  پوست تن شهر من بود. چقدر روی بامهای کاهگلی نشسته بودم، دویده بودم، بادبادک به هوا کرده بودم، روی بام، برآمدگی طاقهای ضربی اطاق‌ها و حوضخانه چه هولناک بود، برجستگی‌ها یک اندازه نبود، چون اطاق‌ها یک اندازه نبود، حوضخانه هم طاقی بلندتر داشت. سطوح همواره بام در یک تراز نبود: ساختمان در سراشیب نشسته بود. در تمامی بام، هیچ زاویه‌ای تند نبود، اصلا زاویه‌ای در کار نبود. در مهربانی و الفت عناصر هیچ سطحی خشن نبود. با سطح دیگر فصل مشترک نداشت، سطح دیگر را نمی‌برید، خط فدای این آشتی شده بود، بام، هندسه مذاب بود.

در پست و بلند بام وزشی انسانی بود، نفس بود، هوا بود. اصلا فراموش می‌شد که بام پناهی است برای " آدمی که از باران و آفتاب بیم دارد". روی بام، همیشه پا برهنه بودم. پا برهنگی نعمتی بود که از دست رفت. کفش، ته مانده تلاش آدم است در راه انکار هبوط. تمثیلی از غم دور ماندگی از بهشت.
در کفش چیزی شیطانی است، همهمه‌ای است میان مکالمه سالم زمین و پا. من اغلب پا برهنه بودم. و روی بام، همیشه زیر پا. زیری کاهگل جواهر بود. ترنم زیر بود. ( حالا که می‌نویسم، زبری آن روزهای کاهگل پایم را غلغلک می‌دهد. تن بام زیر پا می‌تپید، بالا می‌رفتم، پایین می‌آمدم. روی برآمدگی‌های دلپذیر می‌نشستم و سر می‌‌خوردم. پشت بام تکه ای از ... بود. در حرکاتم زمان نبود. بودن جلوتر از من بود. زندگی نگاهم می‌کرد و گیجی شیرین بود.
وقتی که از برآمدگی بزرگ بام، که طاق ضربی حوضخانه بود، چهار دست و پا بالا می‌رفتم، باورم می‌شد که از یک پستان بزرگ بالا می‌روم، این پستان مال زنی بود که به چشم آن روز من، در ابعاد فضا جا نمی‌گرفت، اگر همه تن خود را به من نشان می‌داد مبهوت می‌ماندم.

 

 

چند وقت پیش اطاق آبی مرحوم سهراب سپهری را به توصیه‌ی یکی از دوستان مطالعه کردم. بسیار روان و دلنشین بود. خواستم بقیه هم توی این لذت شریک باشن. البته که متن بالا تنها برگزیده‌ای از متن اصلی‌ست.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸

مرغان آواره

مرا ساغرت کن
تا سرشاریم از آن تو باشد.                                     

 

تاریخ انسان
                صبورانه
چشم به راه پیروزی انسانی است
که وهنی بر او رفته است.

 

خدا
چشم به راه انسان است
که کودکی اش را
در فرزانگی باز یابد.

 

آنان را بگذار که در جهان پر هیاهوی آتش بازی
که برگزیده‌اند
زندگی کنند.
خدایا، دلم مشتاق ستارگان توست.

 

آنان چراغ‌هاشان را برمی‌افروزند
و در معابد دعاشان را می‌خوانند.
اما پرندگان
در فروغ بامدادی‌ات
نام تو را می‌خوانند، که نامت شادمانی است.

 

هنگامی در این جهان زندگی می‌کنیم
که دوستش بداریم.

 

دروغ هرگز به حقیقت بدل نمی‌شود
با قدرت گرفتن‌اش.

 

ابرهای تیره
گل‌های آسمان می‌شود
هنگامی که نور
آن‌ها را ببوسد.

 

انسان بَتَر از حیوان است
وقتی که حیوان است.

 

این زندگی عبور از دریاست
که آنجا
          در یک کشتی تنگ
با هم برخورد می‌کنیم.
در مرگ
به ساحل می‌رسیم
و به جهان‌های متفاوت خود
                                    می‌رویم.

 

برای بار دم طاووس
افسوس می‌خورد
گنجشک.

 

کتاب مرغان آواره‌ی رابیندرانات تاگور مدت‌ها جزء کتاب‌های محبوب من بود. وقتی که بچه‌تر بودم از کشف راز بزرگی که در شعرهای کوچک این کتاب مخفی بود به شعف می‌آمدم. حالا که اتفاق دوباره چشمم رو به دیدن این کتاب روشن کرد، گفتم شاید بد نیاشه چند تا ازشعرهاش رو مهمون اینجا کنم.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۸

یاکریم، تئاتر، بسیج و کتاب

 

1. جوجه‌های یاکریمی که توی تراس اتاقم لونه کرده بود، بالاخره سر از تخم دراوردند.  یه وقت جو نگیرتم به خاطر سلامتی جوجه یا کریما دیگه تو تراس سیگار نکشم.

2. تئاتر "رومولوس کبیر" رو دیدم و  خوشم اومد و دیدنشو پیشنهاد می کنم.

3. نزدیکای ساعت ١٢شب با یه ماشین ٢٠۶ با یه راننده جوان و عشق سرعت داشتم میرفتم خونه که نرسیده به تجریش دیدیم ایستِ بسیج ماشین‌ها رو نگه می‌داره. ما رو هم نگه داشتن. یه پسر ١۵، ١۶ ساله از راننده مدارک خواست و بعد بهش گفت که می‌شه پیاده بشه؟ راننده هم گفت: نه! اما بعدش نه تنها راننده که ما مسافرا هم پیاده شدیم. بعد در حالی که داشتن صدوق عقب رو بازرسی می‌کردن راننده بهشون گفت: ایشالا خدا خودش یه کاری به شما بده که از بیکاری در بیاید! خبر نداشت ارگانی  که سالانه فقط 400 میلیارد تومان بودجه رسمیشه، پرسنلش احتیاجی به کار کردن ندارند.

4 ."...تو زندگیم فقط یه آرزوی کوچولو دارم و اون اینه که یه بار چشمامو وا کنم، ببینم زندونیای سیاسی آلمان و قاضیای اونا جاهاشون با هم عوض شده" (زندگینامه)

 

"یعنی من میتونم بمیرم؟ گاهی وقتا وحشت برم می داره که نکنه نتونم بمیرم.

مثلاً من سال های سال نمی تونستم درست عطسه کنم. مث یه سگ توله عطسه می کردم که سکسکه اش گرفته باشه. و خیلی عذر می خوام، تا 28 سالگیم هم نمی تونستم آروغ بزنم . بعد با کارل آشنا شدم. یکی از دانشجوهای قدیمی بود. اون آروغ زدنو یادم داد. ولی حالا کی بهم مردن رو یاد می ده؟

آره خب شاهد مردن آدما بودم. یه اعدام دیدم و یه مریض رو که داشت می مرد. به نظر میومد که جونشون دراومد تا مردن. حالا اگه سربه زنگا کودن بازی در بیارم و کار پیش نره چی؟ به هرحال ممکنه یه همچین وضعی پیش بیاد." (وحشت)

 

"بعضی وقتات تلفن که زنگ نمی زنه و کسی ازت چیزی نمی خواد، حتی خودت از خودت چیزی نمی خوای، وقتی بوق و کرناهای زندگی همه خاموش شده ن و نوازنده ها سازاشونو وارونه کرده ن تا آب دهناشون بریزه بیرون... اون وقت به صدای درونت گوش می دی، می بینی... اون تو پر از خلئه!

...بعدشم یواش یواش پیر می شی. وقتی مخت دیگه خوب کار نمی کنه، یه حالت روانی ملایم بهت دست می ده که خودشو جای احساس جا می زنه. اونوقت جونورک های کوچولو رو که می بینی چطوری توی ماسه ها لول می زنن، با خودت می گی: جل الخالق!" (خلا)

کتاب "بعضی ها هیچ وقت نمی فهمن" رو پیشنهاد می کنم که بخونید. همونطور که اول کتاب گفته، این کتاب یه داروئه.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸

دعا

در مذهب شیعه به دعا کردن بیش از قرآن خواندن اهمیت داده‌ شده‌است و این جای هیچ تعجبی ندارد، اگر قرآن مختص مسلمانان است دعا همه‌ی ادیان و مذاهب را شامل می‌شود. دعا کردن احتیاج به سواد و دانش ندارد، هزار جور اصول و قواعد ندارد و مردم در هر دین و آیینی، با هر لحن و آهنگی، با زبان خاص خودشان، آنطور که دلشان می‌خواهد و راحتند، گاهی آرام و گاهی با تضرع و التماس، گاه از سر نیاز و گاه تنها به بهانه صحبت با معبودشان، دست به دعا بر‌می‌دارند. قرآن خواندن یک نیاز نیست حال آنکه دعا هست. صحبت با خدا و استمداد از او در همه اقوام و قبایل و از لحظه پیدایش انسان با او بوده است.

خداوند در قرآن می‌فرماید: مرا بخوانید تا دعای شما را بپذیرم. به همین سادگی، فقط کافیست که از خداوند بخواهیم، خدایی که بین خود و بنده اش هیچ واسطه ای قرار  نداده است و یاس از رحمتش بزرگترین گناهان است. فراموش نکنیم که بزرگی و زیادی مشکلات و خواسته های ما، دلیل نمی شود که آنها برای خدا هم بزرگ باشند. آنکه مالک و آفریننده همه مخلوقات است شخصاً به بنده هایش گفته است که خواسته های خود را از او بخواهند و قول اجابت هم داده است و حال اگر تنبلی کنیم ایراد از خودمان است. یادمان باشد نیازمان را به درگاه کسی می بریم که دلسوز و مهربان و غمخوار ماست، که ارحم الراحمین است، و وقتی که دستان نیازمند بنده ای به آستانش بلند  می شود از اینکه آن دست ها خالی از درگاهش بازگردد شرم دارد.

التماس دعا.

 

+بعد نوشت: پیشنهاد می‌کنم کتاب نیایش اثر دکتر شریعتی که ترجمه‌ی اثر دکتر الکسیس کارل با همین عنوان به ضمیمه توضیحات خود دکتر هست را حتماً مطالعه کنید.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸

تنهایی پر هیاهو

...دختر کولی صورتش را با دست پوشانده بود و فقط چشمهایش پیدا بود، چشمهای بازمانده از اعجاب، و بعدش گرفتیم نشستیم و من خواستم سر نخ را به دست او بدهم، ولی داد زد که نه، نه، بادبادک برش می دارد و به هوا می بردش، مثل مریم مقدس که به آسمان ها می رفت، و من سر نخ را به دست او دادم و دست بر شانه هایش گذاشتم و گفتم در این صورت هر دو با هم به آسمان می رویم، ولی دخترک سر نخ را باز به دست من داد و گرفتیم نشستیم و دخترک سرش را به شانه من تکیه داد، و بعد به فکرم رسید که چطور است که برای بادبادک قاصدی بفرستیم و باز سر نخ را به دخترک دادم، ولی او باز از ترس جمع و جور شد و گفت نه، بادبادک برش می دارد و می بردش به هوا و دیگر هیچ وقت چشمش به من نمی افتد؛ این است که من سر چوبی را که نخ بهش وصل بود در زمین فرو بردم و بعد یک تکه کاغذ از دفترچه یادداشتم کندم [و نخ را از سوراخی در وسط این تکه کاغذ رد کردم] و همچه که دوباره سرنخ را در دست گرفتم دخترک داد زد و پرید که قاصد را بگیرد ولی قاصد در طول نخ بادبادک رفت و رفت و رفت و با هر وزش باد و تکان بادبادک، این تکان از نخ به انگشتها و به تمام تن من منتقل می شد، و حتی حس کردم لحظه ای را که قاصد بالاخره به بادبادک رسید و با آن تماس پیدا کرد، و من سراپا به لرزه درآمدم، چون که ناگهان بادبادک خدا بود و من پسر خدا بودم و این نخ، روح القدس بود که انسان را با خداوند پیوند می دهد و همکلام می کند. بعد بادبادک را چند بار دیگر پرواز دادیم و دخترک بالاخره به خودش جرئت داد و سرنخ را در دست گرفت، و مثل من تنش می لرزید، مثل بادبادکی که در وزش تندباد می لرزید، و نخ را دور دست پیچیده بود و از شوق فریاد می زد.

یک شب سرشب که به خانه برگشتم دیدم که دختر ک.لی در خانه نیست. چراغ را روشن کردم و رفتم بیرون و تا صبح طول خیابان جلوی خانه را بالا و پایین رفتم، ولی اثری از او پیدا نشد، نه آن روز و نه روز بعدش و نه دیگر هیچ وقت. رفت که رفت. هر کجا را که می شد به دنبالش گشتم، ولی بی فایده بود. دخترک ساده ی بچه وارم، دست نخورده مثل تکه چوبی صاف، پاکیزه همچون نفس روح القدس...بعدها فهمیدم که گشتاپو در گشتهای خیابانی اش او را دستگیر کرده و با یک عده کولی دیگر به بازداشتگاه فرستاده و این دختر را یا در بازداشتگاه مایدانک یا در آشوویتس در کوره های آدم سوزی سوزانده یا در اتاق گاز خفه کرده بودند. دختر دیگر برنگشت. آسمان عاطفه ندارد.

 

متنی که در بالا ملاحظه می فرمایید از کتاب تنهایی پر هیاهو نوشته بهومیل هرابال انتخاب کردم. این نویسنده به قول میلان کوندرا،بهترین نویسنده کشور چک است. کتاب بسیار زیبا و تکان دهنده است و تنها اثر از این نویسنده است که به فارسی برگردانده شده است. توصیه میکنم که حتماً بخوانیدش.

  
نویسنده : امیر هاشمی ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸